چرا ذهن ما را فریب می‌دهد و مدام ما را در اندوهِ گذشته و خیالِ آینده نگه می‌دارد؟

واقعیت این است که اگر از ذهن خود، درست و بجا استفاده می‌کردیم، زندگی‌مان تا این حد دچار گره و دست‌انداز نمی‌شد. ذهن، خادمی بسیار خوب اما اربابی به‌شدت بی‌رحم است. ذهن، مدام با تولید روایت‌های خود از گذشته، یا ساختن توهّمی از آینده، ما را فریب می‌دهد که البته این فریب هم از دید خودش، علتی دارد که در ادامه بیشتر توضیح می‌دهم…

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

همین پنجشنبه‌ای که گذشت، یعنی نهم خردادماه ۱۳۹۸، سومین جلسه از نخستین دورهٔ حضوری شفای ذهن برگزار شد. موضوع این جلسه، سومین گام از دورهٔ شفای ذهن بود و به موضوعِ مهم «گذشته و بازخوانی آن» اختصاص داشت. ذهن ما، مدام در حال بال‌وپر زدن است و اغلب به جای آنکه در حال و لحظهٔ جادوییِ اکنون آرام بگیرد، همچون مرغی سرکنده یا به گذشته سرک می‌کشد یا در آینده سیر می‌کند. اما آیا یادآوری گذشته یا خیال آینده، همیشه بد است و کلاً باید از این کار دست کشید؟

ما به عنوان نوع بشر، موهبتی به نام «ذهن» داریم که به ما قدرت طرح و برنامه‌ریزی داده، با ثبت وقایع به ما امکان داده تاریخچه‌ای از زندگی خود بسازیم، و با نیروی خیال توان‌مان بخشیده که آنچه را تصور می‌کنیم، در عالم واقع محقق کنیم. اما آیا ما از ذهن خودمان درست استفاده می‌کنیم؟

آیا ما از ذهن خودمان درست استفاده می‌کنیم؟

واقعیت این است که اگر از ذهن خود، درست و بجا استفاده می‌کردیم، زندگی‌مان تا این حد دچار گره و دست‌انداز نمی‌شد. ذهن، خادمی بسیار خوب اما اربابی به‌شدت بی‌رحم است. ذهن، مدام با تولید روایت‌های خود از گذشته، یا ساختن توهّمی از آینده، ما را فریب می‌دهد که البته این فریب هم از دید خودش، علتی دارد که در ادامه بیشتر توضیح می‌دهم.

لحظهٔ حال، لحظهٔ عریانی است. لحظهٔ حال، لحظهٔ لمس زندگی است به شکلِ تمام و کمال. و به قول جناب پیرحیاتی در کتاب «فقط آویزان خودت شو»، «زندگی وحشی است مسافر!» این وحشی بودنِ زندگی، ذهن را می‌ترساند. ذهن پیوسته در حال اندیشیدنِ تمهیداتی است تا با این موجود وحشی ــ و زنده ــ مواجه «نشود.»

ذهن، از اینکه چنگال‌های زندگی خراشی بر وجود او بیندازد، می‌هراسد. پس به جای اینکه ما را با «واقعیتِ لحظهٔ حال» (reality of the moment) روبرو کند، تصویرهایی خیالی از گذشته و آینده می‌آفریند تا ما در پیلهٔ آن تصاویر، به حال فکر نکنیم. آخر می‌دانید، فکر کردن به حالْ مسئولیت می‌آورد. و مسئولیت سنگینی هم هست. چون آن‌وقت باید تصمیمی بگیریم. باید اقدامی انجام بدهیم. نمی‌توانیم صرفاً بنشینیم و منفعلانه تماشا کنیم.

ذهن می‌خواهد ما را منفعل کند، زندگی می‌خواهد ما حرکت کنیم

تأکید می‌کنم که روی این تماشای منفعلانه ــ در واقع، منفعلانه تماشا «نکردن» ــ حسابی حساس باشید. چون گاهی وقت‌ها صحبت از «پذیرش» که به میان می‌آید، افراد ممکن است در ابتدای امر تصور کنند که پذیرش، صرفاً سر تسلیم فرود آوردن بر واقعیت است به شکل ذلیلانه و با خواری و از سرِ ناچاری! اما پذیرش واقعی اینگونه نیست.

پذیرش واقعی، ناشی از ارداه و عزم است. پذیرش واقعی یعنی اینکه من واقیعتِ وحشیِ لحظه را ــ همین‌طور که هست ــ‌ می‌بینم و می‌پذیرم و اجازه نمی‌دهم روایت‌های ذهنی‌ام، مرا فریب بدهد. وقتی ذهن ببیند که ما فریب او را نمی‌خوریم، و آماده‌ایم تادر برابر این واقعیت، به «کنش» درست ــ و نه «واکنشِ» شرطی‌شده ــ دست بزنیم، آنگاه همان ذهنِ فربیکارِ دغل‌باز به یاریِ ما می‌آید و کمک می‌کند تا با تصمیم درست و گام‌های درست، به سمت خلق واقعیتی بهتر برویم.

چگونه می‌توانیم یک واقعیتِ بهتر خلق کنیم؟

اما برای خلق واقعیتی بهتر، لازم است که ابتدا خودمان را از تلخی‌ها و بارهایی رها کنیم که موجب می‌شوند بین ما و حقیقت، حجابی قرار بگیرد. این حجاب و این مانع، باعث می‌شود نتوانیم نشانه‌های راه را ــ نشانه‌‌هایی را که خداوند برای تحقق سرنوشت‌مان برای ما می‌فرستد ــ ببینیم. و چون این نشانه‌ها را نمی‌بینیم، به جای اینکه رؤیای الهی یا همان افسانهٔ شخصی خودمان را محقق کنیم، تمنّاهای ذهنِ محدوداندیشِ خود را به واقعیت درمی‌آوریم. و به همین دلیل است که افراد عموماً طرح‌ها و برنامه‌ها و هدف‌هایی برای خود می‌ریزند و پس از اینکه با سخت‌کوشی و سخت‌جانی و گاه فداکاری‌های بسیار به آن اهداف رسیدند، تازه متوجه می‌شوند که آن هدف را «نمی‌خواسته‌اند!»

ما به جای اینکه زندگیِ دلخواهمان را بسازیم، باید اجازه بدهیم که زندگی دلخواهمان برای ما «ساخته شود!» و این همان حقیقتی است که با عنوان «قانون جذب»، از آن بسیار سوء استفاده شده است. قانون جذب این نیست که من پیش از خالی کردن فنجان‌های ذهنی‌ام و رها کردن خودم از بار گذشته، بنشینم و خواسته‌های نفسانی‌ام را تجسم کنم و عکس چک‌هایی با رقم‌های درشت را به در و دیوار بزنم!

خب وقتی ظرف وجود هنوز از سیاهی‌ها و پلیدی‌ها پاک نشده، هر چه هم درون آن بریزم، رنگ همان‌‌ها را خواهد گرفت. کم نشنیده‌ایم که کسانی بسیار پولدار بوده‌اند و در نقطه‌ای از زندگی، به چنان بُن‌بست‌های ذهنی خورده‌اند که تنها راه گذر از آنها را از میان برداشتن «خود» ــ به معنای جسم فیزیکی‌شان ــ دیده‌اند. آنها خودکشی کرده‌اند در حالی که کافی بود آن «خود» ــ به معنای «نفس»، یا خود دروغین یا همان که در اصطلاح روان‌شناسی «ایگو» خوانده می‌شود ــ را از میان بردارند تا دوباره از زندگی و از بودنِ خود و از داشتنِ داشته‌هایشان لذت ببرند.

پول و دارایی و انواع و اقسام نعمت‌های مادی، به خودیِ خود یا فی‌نفسه، بد نیست. اصلاً نباید سراغ این نوع ارزش‌گذاری‌های پیش‌داورانه رفت. مهم این است که آن نعمت‌ها، در دستِ کیست. آیا ما امیرِ آنهاییم یا اسیر آنها؟ که اگر قرار بود داشته‌ها و دارایی‌ها بد و ناپسند باشند، خداوند تمام ثروت‌های مادی را به پای پیامبرش سلیمان (ع) نمی‌ریخت!

اما چطور از بار گذشته باید رها شد؟

رها شدن از بار گذشته، کاملاً شدنی است اما راحت نیست. امری نیست که در عرض یک شب یا سه هفته رخ بدهد. مثل هر تغییر و تحول بنیادین دیگری، یک «فرایند» است؛ یک «پروسه». در جلسهٔ دورهٔ شفای ذهن که ابتدای مقاله گفتم، محمود پیرحیاتی تکنیکی به نام «بازخوانی گذشته» را توضیح داد. این تکنیک، یک گام مهم در راستای مشاهدهٔ گذشته، دیدن دهلیزهای تاریکِ ذهن، و گذر از آنهاست. این تکنیک تاکنون روی شرکت‌کنندگان بسیاری در دوره‌های مختلف شفای ذهن پاسخ مثبت داده و اثربخش بوده است.

خود من، زمانی از این تکنیک آگاه شدم که در کانادا بودم. آن زمان، تازه با محمود پیرحیاتی آشنا شده بودم و این آشنایی هنوز به دیدار حضوری نکشیده بود. آن روزها داشتم این دوره را با محمود پیرحیاتی طی می‌کردم. او مربی و کوچ من بود؛ کوچ (coach) حقیقی که کار اصلی‌اش، کوُچ دادنِ شما از جای نادرست به ساحتِ درست است!

خوب به خاطر دارم که روزهای متمادی، ورق‌های کاغذ A4 را سیاه می‌کردم و از گذشته‌هایی می‌نوشتم که خیلی از آنها را سال‌ها بود در سطح آگاه ذهنم از خاطر برده بودم. یک سری از این نشست‌های بازخوانیِ گذشته را هم در یک کافی شاپِ تیم هورتونزِ نزدیک خانه انجام دادم. در یکی از همان نشست‌ها بود که یک آقای ایرانی، در همان حال که از کنار من عبور می‌کرد ــ گویی «ملکیصدق»ی باشد یا پیکی از عالم بالا ــ گفت: «بنویس! شفای تو در همین‌هاست…» تازه، آن موقع هنوز این دوره‌ها، که بعداً نامش را گذاشتیم «شفای ذهن»، آغاز نشده بود. و درست به خاطر دارم که بارها در این نشست‌ها، لیوان قهوه‌ام را نیمه‌تمام گذاشتم چون بوی کلماتی که از گذشته می‌نوشتم آنقدر شبیه استفراغ بود که حالم را بد می‌کرد!

در همان جلسهٔ پنجشنبه، محمود پیرحیاتی توضیح داد که نام این تکنیکِ «بازخوانی گذشته»، در اصل «تهوع ذهنی» است. دقیقاً همان‌طور که بالا آوردن محتویات معده را «حالت تهوع» می‌نامیم و به آن محتویاتِ حال‌به‌هم‌زنْ «استفراغ» می‌گوییم، آنچه از ناکامی‌ها و اندوه‌ها و رنجش‌های گذشته هم که از ذهن ما بالا می‌آید، تهوعِ ذهن است و بویی شبیه استفراغ دارد.

این موضوعی است که تقریباً همهٔ دانشجوهای دورهٔ شفای ذهن می‌گویند که آن را تجربه کرده‌اند. حتی در برخی، این حس آنقدر شدید بوده که جسم آنها را هم تحت تأثیر قرار داده بود! فکر کنید ما چه چیزهای خطرناکی را در ذهن خود انبار می‌کنیم و در عین حال، انتظار داریم حالی خوش و خرم را تجربه کنیم!

اما همان‌طور که پس از استفراغ جسمی، احساس سبکی می‌کنیم و حالمان بهتر می‌شود، پس از به پایان بردن فرایند «بازخوانی گذشته» هم ــ به شکلی که محمود پیرحیاتی آموزش می‌دهد ــ‌ با بیرون ریختن استفراغ‌های ذهن، سبکی و روشنایی مخصوصی را در قلب و روحمان احساس می‌کنیم.

اجازه بدهید این مقاله را با سطرهایی از شعر زیبای سهراب سپهری به پایان ببرم که با کلام درخشان خود، که هچون آبی روانْ جان را می‌شوید، از نماندن در گذشته گفته است. در گذشته نمانیم تا «درگذشته» نشویم!

پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجرهٔ سبزِ صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگیِ تاریخ است.

پشت سر خاطرهٔ موج به ساحلْ صدفِ سردِ سُکون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

این مطلب نخستین بار در وب‌سایت مدرسه تحول فردی منتشر شده است.

بیا که ذکرِ نامِ توست، حریمِ خلوتِ حضور
از تو به عرش می‌رسد، غبارِ ناچیزِ وجود
سایهٔ امنِ طوبی؛ نور تویی، شعله تویی
از این فراق دلم گرفت، یاور بی‌کسان تویی
زیرِ هجومِ تیغِ غم، شکست بغضِ انتظار
از تو خبر نمی‌رسد، در این خزانِ بی‌بهار
کدام دشت؟ کدام کوه؟ کدام ساحل؟ کدام دریا؟ کدام رود؟
کدامین جنگلِ سبز ز چشمانم گذشت، که یاد تو نگذشت؟…

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:

با عضویت در خبرنامه سایت، جدیدترین اخبار مدرسه تحول فردی را در ایمیل خود دریافت کنید.

تبریک می‌گوییم! ایمیل شما با موفقیت ثبت شد

ظاهرا خطایی در پر کردن فرم رخ داده است. لطفا از نو بررسی و ارسال فرمایید

2 پاسخ
  1. محمد
    محمد گفته:

    با سلام و احترام خدمت آقای قزوینی من نوشته های شما رو در مکتب کمال هم می خواندم و از همکاری شما با آقای معظمی اطلاع داشتم ولی در این نوشته ها به گونه ای مطلب می نویسید که انگار با این مباحث اصلا آشنا نبوده اید و تازه با این راه آشنا شده اید و این موضوع مرا کمی دچار شک و تردید کرده در صورت تمایل لطفا کمی در این مورد توضیح بدهید

    پاسخ
    • علی‌اکبر قزوینی
      علی‌اکبر قزوینی گفته:

      سلام خدمت شما. ممنونم که دیدگاه خود را نوشتید. اصل و اساس آموزش‌های مدرسه تحول فردی، شناخت ذهن و رهایی از زندان ذهن است (و البته بسیار فراتر از آن)؛ و این آموزش به این شکل و با این عمق، در جای دیگری من ندیده‌ام که تدریس شود.

      شاد و پیروز باشید

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *