چرا داری از ترس می‌میری؟!

چرا داری از ترس می‌میری؟!

…کاش آدم‌ها خیلی از چیزهایی را که تصور می‌کنند «دارند»، از دست بدهند تا ببینند آن‌چه به آن چسبیده بودند خیالی بیش نبوده است! کاش بیفتند تا دریابند چرخی که در آن سگ‌دو می‌زدند تنها آنها را به اسارت گرفته بود! اما حیف که «ترس»، با چنگال‌های بلند و ترسناک‌اش، آنها را در چنبرۀ خود گرفته است.

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

بازآمدم چون عیدِ نو، تا قُفلِ زندان بشکنم!
وین چرخِ مردم‌خوار را، چنگال و دندان بشکنم!

اکثر مردم زندگی را زیر سایۀ ترس می‌گذرانند. عمری به چیزی به نام زندگی می‌چسبند که در واقع زندگی نیست و تنها سایه‌ای موهوم از زندگیِ حقیقی است. اندوخته‌هایی اندک فراهم می‌کنند و تحصیلاتی و مهارت‌هایی، و با ترس به آنها می‌چسبند و از ترسِ این‌که مبادا همین‌ها را هم از دست بدهند، مدام در هول و اضطراب به سر می‌برند.

همچون موشی که در چرخی دوّار می‌گردد و با دویدنِ خود موجب چرخشِ آن چرخ می‌شود، می‌چرخند و می‌دوند و به هیچ‌جا نمی‌رسند و از ترسِ افتادن، حتی لحظه‌ای نمی‌ایستند که شرایط را بسنجند شاید که راهِ بهتری هم برای زندگی وجود داشته باشد.

می‌ترسند که از دست بدهند.

کاش از دست بدهند تا ببینند آن‌چه به آن چسبیده بودند خیالی بیش نبوده است! کاش بیفتند تا دریابند چرخی که در آن سگ‌دو می‌زدند تنها آنها را به اسارت گرفته بود! اما «ترس»، با چنگال‌های بلند و ترسناک‌اش، آنها را در چنبرۀ خود گرفته است.

آیا ترسِ از دست دادن، حقیقت دارد؟

داستانی است که می‌‌گوید:

کوهنوردی در مسیرِ صعودِ خود، به جایی دشوار رسید و هوا هم تاریک شده بود که ناگهان پایش لیز خورد و او با طنابی که در دست داشت، ده‌ها متر پایین‌تر رفت. از خوشحالیِ این‌که طناب هنوز در دستان اوست، و از ترسِ این‌که مبادا این نقطۀ اتکای شکننده را هم از دست بدهد و به تهِ درّه سقوط کند، آن را سفت چسبید. هوا بسیار سرد بود و او در همان حال، در میانۀ آسمان و زمین، چسبیده به طنابی معلّق مانده بود. ناگاه بود که ندایی را حس کرد: «طناب را با چاقویت ببُر!» چه حرف مسخره‌ای! اعتنا نکرد. ندا باز هم آمد و این بار قوی‌تر. او باز هم اعتنا نکرد. مگر عقل از سرش پریده که این تکیه‌گاه را هم با دستِ خودش نابود کند؟ چندین بارِ دیگر هم ندا آمد و او باز گوش نکرد. بامداد از راه رسید و هوا روشن شد. گروهی از کوهنوردانِ دیگر، ناگاه چشم‌شان به فردی افتاد که در دو متریِ صخره‌ای با سطح صاف که از دلِ کوه بیرون زده بود، چسبیده به طنابی مچاله شده و از سرما یخ زده بود.

کاش آن طناب را بریده بود! کاش سقوط کرده بود!

می‌گویند رشته‌ای از افرادِ بسیار مقتدر و بانفوذ در سراسر جهان وجود دارد که آنها جریانِ پول و قدرت را در کرۀ زمین کنترل می‌کنند. و آنها می‌خواهند با ناآگاه نگه داشتنِ اغلب مردم و قرار دادنِ آنها در حبابی از ترس، از نیروی کارِ آنها برای افزودن بر قدرت و ثروت خود استفاده کنند. در گذشته که دست‌کم این‌گونه بوده و اگر رسالۀ کم‌حجمِ «در ستایشِ بطالت» اثر فیلسوف انگلیسی «برتراند راسل» را بخوانید، دیدگاه روشنگری به شما می‌دهد که چگونه طبقۀ اشراف در سراسر تاریخ با ترغیبِ رعیّت‌ها به کار و القای این نکته که کارِ سخت «فضیلت» است، آنها را به بیگاری می‌گرفتند تا خود به عیش و خوشگذرانی بپردازند.

آیا ترسِ ما در دوران مدرن، کمتر شده است؟

دنیا اما عوض شده است. از چندین سال پیش، با بالا رفتن سطح آگاهیِ جهانی و از پرده بُرون افتادن رازهایی که از مردم عادی پوشیده نگه داشته می‌شد، انسانِ هوشیارِ امروزی می‌داند که می‌تواند بدون سواری دادن به این و آن، زندگی‌ای غنی و سرشار از ثروت و خوشی نه‌تنها برای خودش، که برای دیگران نیز بسازد.

و انسان قرنِ بیست‌ویکم در میان همۀ غُلغُله‌ها و غفلت‌های این عصرِ شلوغ، بیش از هر زمانِ دیگر دریافته است که خوشی و خوشبختیِ او، امری قائم به فرد نیست و به عبارتِ دیگر، در میان جمعی از افراد ناخوشبخت، احساسِ خوشبختی اگر ناممکن نباشد، دست‌کم بسیار سخت است.

با این همه، آموزه‌های عصرهای جاهلیِ بشر هنوز بسیار قدرتمندند. هنوز نه در جامعۀ ما، حتی در جاهایی که ما جهان اول می‌خوانیم، این تصور غالب است که «شغل» چیزی است که دیگری باید به ما بدهد و ما باید با تحصیل و سخت‌کوشی و حرام کردنِ بسیاری از خوشی‌ها بر خود، خود را «شایستۀ» آن شغل سازیم تا کارفرمایی پس از مصاحبه‌های فراوان و مو از ماست کشیدن‌های بسیار، لطف کند و با مقرّر کردن حقوقی بخور و نمیر و مزایایی که بسیار سخاوتمندانه تصور می‌شود، کاری و شغلی به ما بدهد! و هموارۀ سایۀ این ترس بر سرِ کارمند هست که اگر دست از پا خطا کنی و روزی دیر بیایی و درخواست نابجای مرخصی داشته باشی و حالت خوب نباشد و…، صدها نفرِ دیگر پشت در خوابیده‌اند و تنها تیپایی لازم است تا تو اخراج شوی و روز از نو و گشتن به دنبال شغلِ نو از نو.

به درک که اخراج شوی! بگذار تیپا بخوری! به درک که این آب‌باریکۀ ناچیز را ازت بگیرند! به درک که بیمه و مزایایی که دیوارهای ترسِ تو را قطورتر می‌کنند قطع شوند! به درک!

از قصد می‌نویسم «به درک» تا کاملاً متوجه شوی چه دارم می‌گویم. این جمله‌ها را با هیجان و خشم بخوان. معنای عمیقِ «به درک» را در عمقِ جان‌ات بنشان.

تو اتفاقی اینجا نیامده‌ای!

تو دوست عزیز که داری این مقاله را می‌خوانی، اتفاقی خوانندۀ این مطلب نشده‌ای. من این مطلب را برای همه کس نمی‌گویم: «گوشِ نامحرم نباشد جای پیغامِ سروش.» برای تو دوست عزیزی می‌نویسم که در جست‌وجوی چیزی به اینجا آمده‌ای. در طلب حقیقت هستی. تو بی‌دلیل اینجا نیستی. تو به اینجا آورده شده‌ای.

پس اگر تو اکنون داری این کلمات را می‌خوانی و خواندن‌ِ آنها جوششی در درون‌ات انداخته و ضربان قلب‌ات را بالاتر برده، بدان که این کلمات برای شخص خودِ توست و جهان هستی مرا و سایت مدرسه تحول فردی را واسطه و ابزار و مُباشری برای خود قرار داده تا این کلمه‌ها به تو برسد.

تو سؤال‌هایی بسیار عمیق در ذهن‌ات داشته‌ای و داری که شاید مدت‌ها خواب از سرت برده یا روزهایت را با دغدغه همراه کرده، و این نوشته پاسخی است برای بخشی از آن پرسش‌های درونیِ عمیق‌ات.

وقتی خدا هست، چرا ترس؟!

در این جهان، همه چیز حساب و کتاب دارد. حساب و کتابِ این جهان در حد میلی‌متر، در حد اپسیلون، در حد کوچک‌ترین ذرّه، دقیق است. هیچ امری در این جهان از روی شانس و الله‌بختکی اتفاق نمی‌افتد. شعوری درک‌ناکردنی و وجودی بالاتر از هر آن‌چه که به وصف درآید، همۀ امور این عالم را هماهنگ می‌کند. پس بدان که در این نوشته نشانه‌هایی است برای تو.

بگذار اعترافی بکنم. هر بار که قرار است برای نوشتنِ مقاله‌ای دست به قلم ببرم، هرچند موضوع‌های مختلفی را در ذهن دارم، اما معمولاً چند روز پیش از نوشتنِ مقاله یا برخی اوقات درست همان شبِ پیش از نوشتن (یا حتی همان روزی که قرار است مقاله را بنویسم)، موضوعی در ذهن‌ام بالا می‌آید و با نشانه‌هایی از این سو و آن سو چنان قوی و قدرتمند می‌شود که چاره‌ای جز به قلم درآوردنِ آن نیست. و بگذار اعترافی دیگر بکنم: بیشترِ این مقاله‌ها، مخصوصاً همین مقاله یا آنی که با عنوان «مرد را دردی اگر باشد خوش است» نوشته بودم، خطابش بیش از آن‌که به مخاطبی غیر از خودم باشد، به خودم بوده است. در واقع، نوشتن مقاله‌هایی از این دست، در حکم آبی است برای آتشی که از فکر کردن به عمیق‌ترین پرسش‌های وجودی در درون‌ام شعله‌ور می‌شود. و امیدوارم سخنی که از دل برمی‌آید بر دل شما هم بنشیند.

مولانا بیش از هفتصد سال پیش شعری سرود که شاه‌بیت‌اش را بر صدر همین مقاله نوشتم و آن‌قدر کوبنده است که باز تکرارش می‌کنم:

بازآمدم چون عیدِ نو، تا قُفلِ زندان بشکنم!
وین چرخِ مردم‌خوار را، چنگال و دندان بشکنم!

روزی استاد فرزانه‌ای از ترس‌هایی گفت که هر کدام از ما را در دنیای محدودِ خودمان نگه می‌دارد. او گفت: «نمی‌گویم نترس، چون می‌دانم ترس در هر حال هست، امرِ ناممکن از شما نمی‌خواهم؛ اما می‌گویم: بترس و اقدام کن!» و من امروز در پرتو عمل به این پند حکیمانه و بارها اقدام کردن و افتادن و باز بلند شدن و پیش رفتن، و با وجود همۀ ترس‌هایی که هنوز دارم و باز هم خواهم داشت، به تو دوست عزیزم پیشنهاد می‌کنم: «بترس و اقدام کن!»

بهترین راه برای فرا رفتن از ترس‌ها

با هر اقدام، چیزی می‌آموزی. نمی‌گویم عمق رودخانه را با هر دو پایت بیازما؛ اما ریسک‌های هوشمندانه و حساب‌شده انجام بده. پایت را از گلیم‌ات درازتر کن.

برای جهانِ هستی و برای چرخِ فلک، شاخ شو! این چرخِ مردم‌خوار را، چنگال و دندان بشکن! فلک را سقف بشکاف و طرحی نو درانداز!

از انسان‌های مختلف مشورت بگیر؛ اما حواس‌ات باشد «ترس»‌های دیگران، به عنوان «تجربۀ یک عمر»، تو را اسیرِ ترس‌های بیشتر نکند. و باز از زبان مولانا، این طبیبِ جان‌ها و این حکیم و عارفِ شوریده‌حال و شگفت‌انگیز که دریای وجودش گویی بی‌کرانه بوده است و آتشِ کلمات‌اش تا به امروز شعله‌ور، پیشنهاد می‌کنم تعریفِ «آسایش» را در زندگی‌ات بازتعریف کنی تا آن‌وقت بتوانی اطمینانِ خاطرِ راستین و حقیقی را در قلب‌ات تجربه کنی:

جملۀ بی‌قراری‌ات از طلبِ قرارِ توست
طالبِ بی‌قرار شو، تا که قرار آیدت.

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:

با عضویت در خبرنامه سایت، جدیدترین اخبار مدرسه تحول فردی را در ایمیل خود دریافت کنید.

تبریک می‌گوییم! ایمیل شما با موفقیت ثبت شد

ظاهرا خطایی در پر کردن فرم رخ داده است. لطفا از نو بررسی و ارسال فرمایید

13 پاسخ
      • rahmani.p72
        rahmani.p72 گفته:

        با سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوارجناب قزوینی
        مطالب شما خیلی خوبه ولی ….
        آیا واقعا میشه انجام داد و تو این شرایط بد اجتماعی و اقتصادی ریسک کرد؟ آبا میشه ترس نداشته باشیم؟ چگونه؟
        من اینقدر فکر میکنم سردرد میشم اخه چطور میتونم بی اهمیت باشم اگه روزی مدیر از من خوشش نیومد و گفت خانم از فردا به شرکت نیا. درسته خدا روزی رسان است ولی آیا خدا گفته تو بشین و من روزیت را میفرستم جلوی درب خانه؟

        پاسخ
          • rahmani.p72
            rahmani.p72 گفته:

            سلام استاد
            چرا از ترس داری میمیری …. این مطلب قید شده بود که اگر روزی اخراج شدی به درک… من منظورم این بود واینکه من خودم کارمندم و همیشه ترس در وجودم هست آیا میشه با این شرایط اقتصادی این ترس را نادیده گرفت؟ اگر میشه لطفا راه حلش راهم بگوئید ممنون میشم

          • علی‌اکبر قزوینی
            علی‌اکبر قزوینی گفته:

            شما دقیقا از ترسِ (چیزی که هنوز پیش نیامده) دارید می‌میرید. به جای ترس، تدبیر کنید. جلوی اتفاق را که نمی‌شود گرفت. اگر روزی به هر دلیلی کار فعلی‌تان را از دست دادید، آیا راه‌حلی برای شرایط آن موقع دارید؟ وقتی بدترین حالت (worst case) را در نظر بگیرید و برای آن، تدبیر و راه‌حل داشته باشید، در واقع پشتِ ترس را به خاک مالیده‌اید.

  1. امین رفیعی
    امین رفیعی گفته:

    درود بر شما و بر همه کسانی که طالب بهتر شدن هستند. چیزهایی را می‌خوانم که بسیار همراستای ذهن خودم هست ولی ذهنی که پراکنده فکر می‌کرد و می‌اندیشد و می‌توانست مصمم‌تر باشد و اگر چنین می‌بود، بسیار بهتر از الآنم بودم.
    خواندن این مطالب به من انرژی زیادی می‌ده و فکر من رو قوت می‌بخشه و من رو در انتخاب مسیر زندگیم کمک و همراهی می‌کنه.
    مطالب بسیار خوبی دارید. از خواندنش بسیار لذت می‌برم و انرژی، امید و انگیزه می‌گیرم.
    خیلی دوست دارم در عین حالی که از آن بهره میرم، نشر دهنده خوب هم در همین زمینه باشم.
    موفق و پاینده باشید.

    پاسخ
  2. دلبند
    دلبند گفته:

    سلام آقای دکتر قزوینی
    مقاله بسیار خوبی بود.
    پر از نکات کلیدی بود.
    به خصوص در مورد باورها که گفتید.
    اگر میشه لطفا در مورد ترس از دست دادن در زمینه های دیگه هم مثال هایی رو بفرمایید تا مطلب بهتر جا بیفته.
    آیا منظورتون از این ترس ها اینه که برسیم به این نکته که ما انسان ها در حقیقت مالک هیچ چیزی نیستیم و در باطن نباید ترسی داشته باشیم؟
    یا نه منظورتون دادن آگاهی از واهی بودن ترس ها و اقدامات بعدی هست تا شجاعت لازم رو برای قدم برداشتن به دست بیاریم؟!

    پاسخ
    • علی‌اکبر قزوینی
      علی‌اکبر قزوینی گفته:

      سلام. ممنونم از شما. البته من دکتر نیستم 🙂

      در خصوص ترس‌ها، هر دو نکته‌ای که نوشتید صحیح است. ما حقیقتا مالک هیچ چیزی نیستیم و لذا ترسِ از دست دادن، یک امر موهومی و فریبِ ذهن است.

      خیلی از ترس‌های ما هم در ساحت عملی زندگی و زندگیِ روزمره، واهی است. البته خیلی وقت‌ها ما برخی واقعیت‌های زندگی را با جمله‌بندیِ نادرست، به شکل «ترس» بیان و ابراز می‌کنیم. مثلا می‌گوییم من از مار سمی می‌ترسم. مار سمی، واقعیتی است که اگر ما را نیش بزند، احتمال مرگ وجود دارد. بنابراین لازم است از این نوع مار دوری کنیم و اگر احیانا توسط آن گزیده شدیم، اقدامات درمانی و پزشکی را انجام بدهیم. در حالی که اگر بترسیم، این ترس عموما ما را فلج می‌کند و از اقدام درست بازمی‌دارد.

      شاد و پیروز باشید

      پاسخ
    • علی‌اکبر قزوینی
      علی‌اکبر قزوینی گفته:

      سلام خدمت شما. پیشنهاد می‌کنیم افزون بر سایت که مقالات و مطالب مرتب در آن ارسال می‌شود، به شبکه‌های اجتماعی مدرسه تحول فردی هم سر بزنید. در تلگرام و اینستاگرام روزانه مطالب متنوعی ارسال می‌شود.

      پاسخ
  3. زهرا عبادی
    زهرا عبادی گفته:

    سلام. دیشب روی شیشه ی پنجره ای که زیاد میبینمش نوشتم: خدایا چه مهربونی، وقتی تو هستی ترسیدن چقدر بد هست! و امروز ایمیلم رو نگاه میکنم و این مقاله رو میبینم 🙂
    ممنون از یاداوری ها و آموزش های خوبتون.
    معلمی رو دوست دارم ولی رفته رفته دانشجویان ضعیف و ضعیف تر میشوند و من علیرغم تلاشم از ادامه ی این وضعیت خسته شدم. دلم میخواست اموزشگاه خودم رو میداشتم و میتونستم به کسانی که واقعا میخوان چیزی یاد بگیرن درس میدادم. از اینکه ادامه ی کارم اینطوری بگذره میترسم!

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *