ساده‌سازی و تحول فردی! (کافه تحول/ جلسه هجدهم)

کافه تحول جلسه هجدهم

فایل صوتی این جلسه را گوش کنید:

سلام به شما دوستان عزیز رسیدیم به جلسه هجدهم کافه تحول در کافه مانژه ۱۵ مرداد ۹۸ موضوع مان هم ” ساده‌سازی و تحول فردی” من علی‌اکبر قزوینی به همراه دوست خوبم جناب محمود پیرحیاتی در خدمت شما هستیم شما هم یه سلام‌علیک بکنید با دوستان و بریم راجع به این موضوع صحبت کنیم.

محمود پیرحیاتی: سلام و عرض ادب دارم خدمت همه دوستان خوبم در لایو اینستاگرام مدرسه و همچنین حضور بچه‌هایی که اینجا هستند خیلی خوش‌آمدید درخدمتتون هستم آقای قزوینی

علی‌اکبر قزوینی: بله، موضوع ما این هفته هستش ساده‌سازی و تحول فردی به دوستان لایو هم سلام می‌کنیم به دوستانی که پیوسته‌اند و خواهند پیوست دوستان حاضر در جلسه هم سفارش‌ها را مثل همیشه یادداشت بکنند می خوام با شعر سهراب شروع بکنم این دفعه هفته پیش با شعر سعدی بود اون شعر خلاصه مشکل‌دار،

محمود پیرحیاتی: به‌به دم شما گرم این دیگه هیچ جاش مشکل نداره

علی‌اکبر قزوینی: چرا داره ولی الآن نمیشه گفت الآن شعر بدون مشکلش رو میخونیم

محمود پیرحیاتی: به جان خودم هرکسی به سپهری اشکال بگیره خودش مشکل‌داره این‌رو یادتان باشه

علی‌اکبر قزوینی: ولی الآن نکته داره اون هم حالا بعداً صحبت می‌کنیم شعرش انتهای درواقع شعر بلند صدای پای آب هستش که با یه تیکه‌ای شروع میشه می‌گه:

ساده باشیم، ساده باشیم چه در باجه‌یک بانک چه در زیر درخت

اما می خوام ببینم که ساده‌سازی که عنوان این جلسه کافه تحول هستش از دید شما دوستان یعنی چی؟ با همدیگر مکالمه را شروع می‌کنیم از خانم بابایی فکر می‌کنم

محمود پیرحیاتی: چه اشکالی داره حالا که اینجوری شد مربی اینجا نشسته شمشیر میکشه؛ ساده‌سازی اصلاً یعنی چی واقعاً؟ اصلاً چرا ما یه همچین موضوعی را گذاشتیم؟ شما اجازه بدید من لوش بدم قورمه‌سبزی به اون سختی را می‌سازید فیلم و تصویر را برای من بفرستید

یکی از حاضرین: ساده‌پذی بود

محمود پیرحیاتی: ساده پذی نبود مشکل پذی بود والا شما  تا اون غذا رو می‌خوری بیمه‌ای تا ۲۰۰ سال؛  بگین ساده‌سازی یعنی چی؟

یکی از حاضرین: والا فکر می‌کنم که هر چیزی رو راحت گرفتن فکر می‌کنم منظورتون این باشه

علی‌اکبر قزوینی: شما چی برداشت می‌کنی ساده‌سازی رو اصلاً چی تعریف می‌کنی؟ چه برداشتی چه حسی نسبت بهش دارید؟

محمود پیرحیاتی:یعنی فکر می‌کنید راحت بودن یعنی ساده‌سازی

یکی از حاضرین: سخت نگیریم دیگه هر چیزی را ساده‌تر و راحت‌تر بگیریم فکر می‌کنم منظورتون این باشه علی‌اکبر قزوینی: باشه، از تعریف شما ممنونیم آقای پژمان لطفاً

یکی از حاضرین: من فکر می‌کنم برای این‌که به‌هرحال هر موضوعی را توی باب مسئله اگر درواقع فرض کنیم اگر به‌صورت مسئله بخواهیم خیلی بها بدهیم نسبت خیلی بزرگ تقریباً حلش هم مشکل خواهد بود ساده‌سازی یعنی باید دریچه‌ای بازکنیم به این مسئله و شاخه‌های مختلف موضوعات مختلف و جزئیات این را به‌نوعی برای خودمان تشریح بکنیم بعد یک‌به‌یک به این‌ها برسیم تا بتونیم حل کنیم مسئله رو راحت‌تر به‌صورت عمده نباید ببینیم قضیه رو جز به جزش کنیم حلش ساده‌تر خواهد شد.

علی‌اکبر قزوینی: خیلی ممنون از شما، آقای رمضانی…

یکی از حاضرین: به نام خدا ساده‌سازی در مقابلش، تضادش پیچیدگی به نظرم باشه به نظر میاد ما بتوانیم هرچه پدیده‌هایی که هرروز باهاش درگیر هستیم پدیده‌هایی که توی جامعه می‌بینیم چیزهایی که توی زندگی ما درگیر هستیم این را بیایم به یک فرآیند خیلی کوچک‌تری تقسیم بکنیم و به‌اصطلاحاً اینجوری می خوام بگم که شلوغ نکنیم دور خودمان را من الآن داشتم می اومدم از میدان ونک پیاده داشتم می اومدم بالا یک احساس خاصی به من دست داد که ما اومدیم خیلی دوروبر خودمان را شلوغ کردیم و سنگین کردیم کار خودمان را بعد اون رسالتی که وجود داره که انسان را خلق کرده خداوند به نظرم توی این ساده‌سازی بهتر می تونیم بهش برسیم تا اینکه اینقدر ما پیچیده می‌کنیم مسائل را.. چیزی که به نظر من می‌رسید

محمود پیرحیاتی: بسیار خوب، خانم شجاعی بگین ببینم ساده‌سازی یعنی چی؟

یکی از حاضرین: این موضوع و محتوا و مسئله‌ای که داریم را روشن و دقیق‌تر بررسی کنیم

محمود پیرحیاتی: خانم محمودی..

یکی از حاضرین: ساده‌سازی هر چیزی که پیچیده نباشه هر چیزی که سخت نباشه

محمود پیرحیاتی: تو خودت پیچیده‌ترین آدم دنیایی تو خودت نباش ساده‌سازی اتفاق می افته

علی‌اکبر قزوینی: ساده‌سازی یعنی فاطمه محمودی نباشه

محمود پیرحیاتی: دقیقاً پدر منو رو دراورده، خوب باشه قبول. خانم اقبالی

یکی از حاضرین: نمیدونم

علی‌اکبر قزوینی: راحت میکنه خودش را، نمی دونم

محمود پیرحیاتی: نه وایسا ببینم تو چرا هرچی من میگم سؤال می‌پرسم میگی نمیدونم

یکی از حاضرین: واقعاً نمیدونم ساده‌سازی یعنی چی

محمود پیرحیاتی: تو پدر منو توی اون دوره دراوردی نمیدونی ساده‌سازی یعنی چی؟ ساده‌سازی یعنی چی؟ یعنی همین‌که تو میتونی با همه مشکلات پاشی بیای اینجا حتی کلمه را هم شاید سخت متوجه بشی ولی با من رابطه می‌کنی این ساده‌سازی نیست؟ به همین راحتی میتونی بگی ساده‌سازی یعنی من با تویی که گفتگو میتونی بکنی رابطه می‌کنم این میشه ساده‌سازی گفتگوی تو با من گاهی اوقات با چشمِ نه با کلمه درسته؟ با تو نه نرگس بیات ساده‌تر از این

علی‌اکبر قزوینی: جناب آقای لاجوردی عزیز

یکی از حاضرین: من چند تا چیز به ذهنم میرسه یکیش رهایی از قید و بنده باعث میشه که از یه سری چارچوب‌ها دربیایم یکی از تعاریف دیگه که به ذهنم میرسه ساختن شورت کات‌هایی هستش که می تونیم با این شورت کات‌ها ساده‌تر به مقصد برسیم

محمود پیرحیاتی: ایجاد میانبر یکی از راه‌های ساده‌سازیه

یکی از حاضرین: بله مثل یکجاده کمربندی شما بخواهید از توی یک شهر رد بشید به‌شدت ترافیک دارید چراغ‌قرمز دارید ولی شما از جاده کمربندی ساده‌سازی می‌کنید مسیرتان را یکی دیگر از چیزهایی که به ذهنم میاد برای ساده‌سازی پذیرش به همان شکلی هستش که وجود داره پذیرش داشته باشیم که این آدم الآن توی این شرایط اینجوریه پس یه ذره سختی که توی ذهنمون هستش برمی‌داریم و همان چیزی که هستش می‌پذیریم

محمود پیرحیاتی: من چرا نمی تونم تو رو کلاً بپذیرم

یکی از حاضرین: بیشتر برداشتم این بود که ایشون منظورش دور زدنه

محمود پیرحیاتی: آقای زاهدی عزیز بفرمایید

یکی از حاضرین: ساده‌سازی قربان به نظرم ساده‌سازی اون چیزی که منظور شماست قاعدتاً در مقابل پیچیدگیه اون پیچیدگی را ذهن ما ایجاد میکنه کار ذهنه که هر چیزی را بیاد داستان ببافه و پیچیده کنه هزارتا کمپلکسیتی بذاره توی هم که پیچ‌درپیچ بشه

محمود پیرحیاتی:همینطوری بود توی دوره شفای ذهن آنلاین اول دهن منو صاف کردین به خاطر همین بود چرا ساده نمی‌کردین پس هر چیزی را پیچوندین شما

یکی از حاضرین: نه گروه ما که خیلی نه

محمود پیرحیاتی: نه گروه شما نه الآن آبروت رو میبرم  اینجا؛ خانم شما بفرمایید ساده‌سازی یعنی چی؟

یکی از حاضرین: شاید راحت‌ترین چیزی که به نظر میرسه چیزی که به ذهنم میرسه اینه که یه سری کارا شاید فکر می‌کنیم یه چیزی خیلی پیچیده باشه این مسیر درسته یعنی همه‌چیز به این سادگی که ما فکر می‌کنیم نیست یه نگاه ساده‌اش اینه

محمود پیرحیاتی: اگه بخواهید تعریف بگید مثلاً بگید ساده‌سازی عبارت است از: چی میگید؟ اینجوری تعریفش کنید سخت میشه؟ حالا ما تعریفش می‌کنیم ولی یه چیزی رو می خوام همین‌جا آقای قزوینی اگر اجازه بده بگم یک نکته را بگم بچه‌ها ساده‌سازی به‌هیچ‌عنوان به مفهوم راحت سازی نیست این‌رو یادتان باشه حالا توی عرایضم توضیح میدم راحت کردن چیزی به معنی ساده کردنش نیست و ساده کردن چیزی به‌هیچ‌عنوان به مفهوم راحت کردن اون موضوع نیست گاهی اوقات ما چیزهایی را راحتش نمی‌کنیم راه‌حل هم حتی نمی‌توانیم پیدا کنیم ولی قشقرق به راه می‌اندازیم منظور از سادگی اینه ما گاهی اوقات ساده کردن یک مفهوم و یک جریانی را انجام می‌دهیم وقتی انجامش می‌دهیم در حقیقت یعنی یه چیزی را وقتی میتونیم ساده می‌کنیم  که پیچیده‌ترش نکنیم نه لزوماً راحت‌ترش کنیم این دو تا با هم متفاوته توی نوشته‌هایی که آوردم حتماً راجع بهش توضیح می‌دهم بفرمایید..

علی‌اکبر قزوینی: بله خیلی ممنون از آقای پیرحیاتی و دوستان عزیز یه سری نکات رو من میگم خدمتتون بعد از صحبت‌های آقای پیرحیاتی هم استفاده می‌کنیم و انشاالله که نکات مفیدی را بتونه باشه

محمود پیرحیاتی:نکته غیراخلاقی توش نداره؟

علی‌اکبر قزوینی: نه دیگه بعد از جلسه قبل

یکی از حاضرین: صحبت‌های قبلی را به من نشان ندادند من نبودم

محمود پیرحیاتی: آهان آقای پژمان نبودند من یه چیزهایی پیدا می‌کنم اختصاصی براتون می‌فرستم خوب می تونید لایوش رو بعداً فیلمش را ببینید داستان سانسور بود ما گذاشتیم شما دور بخوری نباشی

یکی از حاضرین: تا برسیم به ماشین من همه را تعریف کردم واسش موبه‌مو

علی‌اکبر قزوینی: دست شما هم درد نکنه

علی‌اکبر قزوینی: اما ساده بودن یعنی نگاه بسیط داشتن به دنیا بسیط هم مخالف مرکب هستش یعنی چی؟ یعنی همه‌چیز را یه چیز ببینیم یعنی وحدت را در کثرت دیدن پس انسان ساده انسانیه که در وجود خودش هم به یکپارچگی رسیده یکپارچه است وجودش یعنی چند نفر در سر او در وجود او سخن نمیگن بخواهیم یک تعبیر دیگری بکنیم یعنی قطعات پازل وجودش را یافته پیداکرده اول و همه را در جای درست در کنار هم قرار داده چنین انسانی به اون تصویر کامل خودش هم رسیده یعنی تصویر الهی وجودش را پیداکرده و چرایی یعنی اینکه کی هستم و چرا اینجا هستم دیگه از وجودش رخت بربسته. چنین انسانی به‌این‌علت به این نگاه و به این دیدگاه و به این  سادگی رسیده چون به رسالت خودش رسیده رسالت خودش را پیداکرده از این منظر اگر بخواهیم نگاه بکنیم.

رسولان انسان‌های ساده هستند و برای همین بودش که به نظر من تمام رسولان این نکته را گفتند و این کلام را گفتند که اَنا بَشَر مثلُکُم من بشری هستم مثل شما و اگر نگاه بکنیم بر سبک زندگی رسولان هیچ‌کدام از آن‌ها به‌اصطلاح بر مردم خودشان تاقچه بالا نمی‌گذاشتند خیلی ساده در میان آن افراد زندگی می‌کردند اهل چوپانی بودند اهل نشست‌وبرخاست با عامه مردم بودند و اهل گفتگو با مردم به قول دکتر علیرضا شیری دوست عزیزمان و جناب دوست‌داشتنی آموزش‌های خیلی خوبی هم دارند در یک فایل صوتی از ایشان گوش می‌کردم از استادشون نقل می‌کردند به این مضمون حالا که بخواهیم سادگی پیامبر اسلام را درواقع ملموس بکنند برای ما می‌گفتند مردم زمانه پیامبر می‌زدند پشت ایشون و می‌گفتند ممد آقا و ایشان هم می‌گفت جانم یعنی چنین انسان واقعاً ساده‌ای که هیچی را سخت نمیگیره هیچی را با مردم درواقع براشون سخت نمیگیره  و این سادگی دلنشین و از جنس زندگی بودش که مردم را جذب می‌کرد و البته اگر نگاه کنیم به این سبک رویکرد این سبک زندگی برای طبقه مستکبر یعنی طبقه‌ای که محل انباشت و راکد نگه‌داشتن سرمایه بودند و به بردگی گرفتن مردم یعنی افراد مرکب و چندپاره یک همچین رویکردی رویکرد گرانی بود رویکرد سنگینی بودش.

می‌توانیم نتیجه بگیریم که آدم‌های گران بار تحمل سادگی را ندارند و این امر برای ما درواقع دچار اشتباه نشیم ما این را باید ذکر کنم اینجا که این به معنای ترجیح ساده زیستی بر زندگی لاکچری نیست چون مهم درونه مهم بیرون نیست ممکنه خیلی افراد ظاهراً زندگی ساده‌ای داشته باشند ولی درون پر از آشفتگی پر از چند پارگی و برعکسش هم ممکنه وجود داشته باشه یعنی چه‌بسا ساده زیستی هایی را می‌بینیم که نمایشی هستش و برای جذب مردم ساده‌لوح بنابراین ساده بودن اصلاً و ابداً به معنای ساده‌لوح بودن نیستش به معنای درک معنای پشت هر سادگی و هر پیچیدگیه و انسانی اهل ساده‌سازی و ساده بینی هستش که پیام‌ها را خیلی خوب میبینه و درک میکنه یعنی چون نگاهش نگاه ساده‌ای هستش به دنیا و از پیچیدگی‌ها عبور کرده و ساده‌لوح هم نیستش در پس هر پیچیدگی هر اتفاقی هر نکته‌ای که ممکن است مدت‌ها دیگران را درگیر خودش بکنه اون پیام ساده واضح را میگیره درک میکنه و این را متوجه میشه.

به یک معنایی انسانی که ساده هستش ساده‌سازی می تونه انجام بده به یک وضوح خوبی هم رسیده وجودش انگار کریستالی شده  انگار اگر به لیوان آبی بخواهیم تشبیه بکنیم اون آبی که در درونش هستش دیگه گِل‌ولای نداره اگر هستش تمام ته‌نشین شده این موجب میشه که تصویرهایی که درواقع داره میبینه فارغ از آن آلودگی‌ها باشه فارغ از اون پراکندگی‌ها باشه و به یک وضوح خیلی خوبی رسیده باشه.

اما برای اینکه اهل ساده‌سازی بشیم به نظر من باید خیلی خوب بفهمیم یعنی به فهم خیلی بالایی رسیده باشیم و به فهم درواقع خیلی عمیقی رسیده باشیم تا بتونیم ساده‌سازی بکنیم و بشیم اهل ساده‌سازی چرا؟ چون تنها کسی میتونه یک مسئله پیچیده را به‌سادگی توضیح بده که اون هم خیلی خوب فهمیده باشه بنابراین ساده کردن مسئله کار انسان‌های ساده‌اندیش نیست بازمی‌رسیم درواقع به وجوه مختلف ساده بودن که این ساده بودن ساده‌لوح بودن نیست ساده‌اندیش بودن هم نیستش به یک تعبیری کسی که از پیچیدگی‌های وجودش گذر کرده و در این فرآیند تصفیه‌شده اهل ساده‌سازی به معنای درست و دقیق کلمه هستش باز اون مثال لیوان را بخواهیم جلوی چشممان بیاریم آدمی که وجود خودش را از گل و لایه‌ها و آلودگی‌ها هر آنچه که جز وجودش نیست پالوده و پالایش و تصفیه کرده این آدم میشه درواقع آینه‌ای وجود واضحی که پیام‌ها را هم می تونه واضح ببینه و درک و دریافت بکنه و به دیگران هم منتقل بکنه اگر هنوز خودش به ان وضوح نرسیده باشه امکان انتقال ساده این پیام‌ها به دیگران هم وجود نداره و چه‌بسا  کسانی را می‌بینیم که مسائلی را که حتی می تونه خیلی ساده بیان بشه را خیلی پیچیده میان بیان می‌کنند چون در درون خودش آن سادگی را درک نکردند مدام در اون پیچیدگی‌های ذهنی خودش اسیره در آن دالان‌های ذهنی خودش اسیره و حتی ساده‌ترین مسئله را که ممکنه یک کودک بتونه حلش بکنه یعنی ممکنه مدت‌ها باهاش درگیر باشه و آخرسر یه راه‌حل خوب هم نتونه براش پیدا بکنه.

حالا توی ساحت علم هم که اگر نگاه کنیم که بتوانیم این ساده‌سازی را خیلی بهتر درکش بکنیم کسی میتونه معادلات پیچیده ریاضی و فیزیکی را ساده‌سازی کنه که به درون پیچیدگی آن‌ها رفته باشه و به یک معنایی با آن‌ها سیر و سلوک داشته باشد مثلاً انیشتین را اگر بخواهیم در نظر بیاریم یکی از استادان ساده‌سازی مسائل پیچیده بود و درنتیجه همین ساده‌سازیش بود و این توان ساده کردن مسائل که موفق شد برخی از پیچیده‌ترین و قاموس‌ترین مسائل آدم را در حیطه علم فیزیک حل بکنه اگر شما نگاه کنید تاریخچه اون قوانین نسبیت را و عرض کنم به خدمت شما قوانینی را که کشف کرد می‌بینید که از سؤال‌های خیلی ساده‌ای شروع کرد این‌که مثلاً اگر که من سوار قطاری باشم که با سرعت نور داره حرکت میکنه چه اتفاقی می افته چون تونست مسائل پیچیده فیزیکی را به شکل تصویرهای ساده‌ای در ذهن خودش مجسم بکنه موفق شد کشف کنه مسائلی را که دیگران مدت‌ها درگیرش بودند و حتی بهش نمی‌رسیدند و فیزیکدان‌های دیگر همچنان درگیر این هستند که از دل معادلات انیشتین مفاهیمش را دربیاورند نکاتی را دربیاورند و ببینند که درواقع در جهان هستی چه معنایی داره ولی با همین تصویرهای ساده‌ای که دیگران خیلی سخت بود بهش برسند معادلات نسبیت به اون قوانین عجیب‌وغریبی رسید که هنوز ذهن بشر درگیر درواقع فهم این قضایا هست.

خیلی اگر به این موضوع انیشتین دل دهیم و اینکه چطور به این قوانین نسبیت رسیده و چیزهایی را درواقع درک و دریافت کرده که حتی الآن هم برای ما توضیح بدهند یه خورده درکش برای ما دشواره ساختار چهاربعدی فضا زمان را پیداکرده سیاه‌چاله‌ها را کشف کرده درواقع سیستم و انرژی شتاب‌دهنده عالم را کشف کرد و جالب بود از زمان‌های خودش این‌ها را درک می‌کرد و شاید درواقعیت زمانی با آن سادگی ذهنش بهش رسیده بود ولی زمانی که مثلاً در ساحت دیگری از ذهنش قرار می‌گرفتش احساس می‌کرد که این معنا نمی تونه داشته باشه و خودش نسبت به نتایج معادلاتی که درواقع بهش رسیده بود یه خورده دچار شک و تردید می‌شد بعداً آزمایش‌ها اثبات می‌کردند که نه همان دریافت اولیه که بهش رسیده بوده دریافت درستی بوده.

اگر ما بخواهیم از درواقع نکته انیشتین استفاده کنیم مسائل پیچیده زندگی را به شکل ساده تجسم بکنیم یا داستان باهاشون ببافیم یا رؤیاپردازی بکنیم خیلی وقت‌ها میتونیم مسائل پیچیده را حل بکنیم این مسئله می‌تواند در بیزینس ما باشد در مسائل خانوادگی ما باشد در تربیت فرزند باشد اگر بتوانیم به اون تصویرهای ساده برسیم بازی بکنیم باهاش این به‌نوعی درواقع با اون مبحث بازی هم که داشتیم ارتباط پیدا میکنه اگر بتوانیم اون مسئله را به شکل یک بازی ببینیم خیلی راحت هم می‌توانیم حلش کنیم ساده‌اش می تونیم بکنیم اما می خوام سخن خودم را پایان بدم با ادامه همان شعر سهراب که ابتدای سخن را با آن شروع کردم که فکر می‌کنم که فکر می‌کنم پایان‌بخش خوبی باشه برای این بخش از صحبت‌ها و خیلی به ساحت‌های قشنگی ما را بتونه ببره

محمود پیرحیاتی: مورددار که نیست؟

علی‌اکبر قزوینی: نه مورددار نیست چک شده قبلاً هیچ مورد داستانی نداره در ادامه این‌که میگه:

ساده باشیم، ساده باشیم چه در باجه‌ی یک بانک چه در زیر درخت میگه که کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خان برویم؛ صبح‌ها وقتی خورشید درمی‌آید متولد بشویم هیجان‌ها را پرواز دهیم روی ادراک فضارنگ صدا پنجره گل نم بزنیم آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را بازستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.در به روی بشر و نور و گیاه و حشره بازکنیم.کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم.

خیلی متشکرم از توجه شما دوستان عزیز و میریم که از صحبت‌های آقای پیرحیاتی درزمینهٔ ساده‌سازی و تحول فردی استفاده کنیم.

محمود پیرحیاتی: خیلی ممنونم آقای قزوینی سپاسگزار شما هستم چیزهای بسیاری آموختم از متن تان؛ برای شروع ساده‌سازی من می خوام یه سؤال خدمتتون قبل از تعریفی  که کردم و خدمتتون میگم بدونم رابطه ساده‌سازی با تحول فردی چیه اصلاً؟ چرا ما گفتیم ساده‌سازی و تحول فردی

علی‌اکبر قزوینی: فکر کنم مباحث قبلی خیلی پیچیده بود دوستان در یک ساحت دیگری رفتند پیچیده بود یا ساده بود این‌هایی که گفتیم؟

یکی از حاضرین: بر اساس این چند جلسه‌ای که مطالبی را فرمودین این‌ها را به هم ارتباط بدهیم ساده‌سازی چند کار را در بر میگیره یعنی هرچقدر ساده‌تر باشیم حال بیشتر درک می‌کنیم

محمود پیرحیاتی: چرا ساده‌تر باشیم حال بیشتری درک می‌کنیم؟ چرا؟

یکی از حاضرین: چون ذهن ما دیگه درگیر این هستش که چه جوری از اون پیچیدگی‌ها دربیایم

محمود پیرحیاتی: آفرین می خوام یعنی فهمیده باشی گفته باشی

یکی از حاضرین: مورد بعدی‌اش را داشتیم صحبت می‌کردیم بحث تاب‌آوری که هرچقدر ساده‌تر باشه تاب‌آوری ما بیشتر میشه

محمود پیرحیاتی: چرا اینجوری فکر می‌کنید؟

یکی از حاضرین: چون تاب‌آوری میاد که من توی سختی‌ها تاب‌آوری داشته باشم وقتی‌که ساده‌تر باشه مسائل دیگه اون بحث تاب‌آوری ماهم بهتر میشه

محمود پیرحیاتی: یعنی میشه گفت که وقتی ما ساده می‌گیریم آمادگی بیشتری برای مقابله با مشکلات داریم پیدا می‌کنیم این میشه تاب‌آوری بیشتری در ادامه داشته باشیم این درسته یعنی اینکه من بگم خوب، حالا بگین من راجع به ارتباطش صحبت می‌کنم میگم در ادامه

یکی از حاضرین: بحث شوخی و بازی و این‌ها بیاریم توی ساده‌سازی هرچقدر ما ساده‌تر باشیم توی این مسائل ساده‌تر بگیریم شوخ‌طبعی‌مان هم بیشتر می‌شود.

محمود پیرحیاتی: بله این درسته؛ آقای محسن زاهدی ساده‌سازی چه ربطی به تحول فردی داره؟ به هُجره‌ی شما ارتباط داره ولی به بقیه‌اش نمیدونم

یکی از حاضرین: همان چیزی که گفتند اگر قرار باشه خیلی پیچیده کنیم اصلاً به تحول نمی‌رسیم

محمود پیرحیاتی: یعنی چی؟ چرا؟

یکی از حاضرین: چون‌که اصلاً تحول توی پیچیدگی نیست توی سادگیه ساده‌لوحی که استاد گفتند نه سادگی

محمود پیرحیاتی: نه این قابل‌قبول نیست پیچیدگی هم میتونه آدم‌های پیچیده‌ای بودند که متحول شدند مثل اونا مانا نویسنده‌های خیلی پیچیده بودند آدم‌های خیلی پیچیده‌ای بودند ولی خودشان بنیان‌گذار تحولات فردی خیلی زیادی توی دنیا شدند این را قبول نمی‌کنم چرا ساده‌سازی ارتباط داره با تحول فردی مهمه این‌که پیچیدگی هم میتونه رابطه داشته باشه

یکی از حاضرین: من فکر می‌کنم ساده‌سازی با فریب ذهن کاملاً متضاد همدیگر هستند چطوری؟ مثلاً ما وقتی‌که بخواهیم بریم با کسی صحبت کنیم انقدر ذهنمان فریب‌های ذهن داره که اگه بریم این را بگیم این میشه اون رو بگیم اون میشه ولی وقتی خیلی شفاف میری به یه نفر همان آدم در کمال آرامش و ساده‌سازی باهاش حرف میزنی می‌بینی چقدر ذهنت فریبت داده و ترس ایجاد کرده که نری باهاش صحبت بکنی احساس می‌کنی یه رابطه عکسی باهم دارن این دوتا.

محمود پیرحیاتی: اگر رابطه عکس هم نداشته باشه به هر صورت ارتباط داره با همدیگر و ساده‌سازی آقای قزوینی گفت ارتباط مستقیم داره با شفافیت هر چه شفافیت ات بالاتر باشه تحول در تو رخ‌داده چون آدم مکدر که تحولی رخ نداده درش یکجا نشسته و کدر شده

یکی از حاضرین: ببخشید من حرفم را تمام کنم و تحول ذهنی هم که ما قرار هستش یاد بگیریم و آموزش ببینیم و توی زندگی‌مان به کار ببریم برای جلوگیری از این فریب‌های ذهنه که بتونیم با ذهنمون طوری تِرِنگش کنیم تقویتش کنیم که به اون ساده‌سازی برسیم

محمود پیرحیاتی: درسته، خانم بابایی بفرمایید

یکی از حاضرین: کلاً این کلاسی که ما میایم شفای ذهن همش فکر می‌کنم داره ساده میشه همه‌چیز برامون

محمود پیرحیاتی: آره ولی دقت می‌کنید توی همین چقدر خودتون سخت می‌گیرید خوب شد گفتید ببینید چقدر سخت می‌گیرید مثلاً حالا خوبه که اینجا راجع به‌بهش گفتگو بشه چون ارتباط داره مثلاً من به‌سادگی میگم تجارب عینی پذیرشت را بزاری بعد من ۱۰ بار تکرار کنم تا این کار را بکنی توی بحث رفتارهای مخرب مگه نیست من هم از صبح تا شب میتونم رفتار مخرب داشته باشم با خودم و دیگران نمیام بگم چرا نمیام بگم؟ چون احتمال داره اون لحظه بیام بگم که این کار، کار سختی می کنه بابا با بیان ساده نگاه کن الآن آقای کردستانی اینجا نیست حقش را حلال کنم ساده‌تر از همه تون داره صحبت میکنه چقدر بیان ساده‌ای داره نویسنده هم هست کتاب هم نوشته دوره آموزشی هم رفته ولی ساده بودنش من را خیلی جذب میکنه یعنی ببین برخلاف من که یه وقتایی پیچیده خیلی صحبت می‌کنم اون بنده خدا خیلی ساده داره میگه اینجوری جذابه این برای من برای اینکه خودشان خودش رو سانسور نمیکنه ساده‌سازی ارتباط بسیار نزدیکی با سانسور شخصیتی داره و این خوب در ادامه خواهم راجع بهش ولی خوب نمی‌کنیم اون دوره میتونه دوره ساده کردن آدم‌ها باشه نه ساده‌لوح کردنشون یعنی چطوری؟ من از صبح تا شب ساده به‌صورت بسیار ساده خودم را رصد کنم یادتان هست رصد رفتار را گفتم انجام دادید از گام پنجم به بعد این رصد رفتاری چی بود؟ این بود که ما صبح تا شب بفهمیم خودمون با خودمون چند چندیم.. خودش ساده کردن پیچیده نمی‌کنی اصلاً خیلی قرار نیست نه عارف بالله بشیم  نه نویسنده کتاب فلان بشیم نه انیشتین بشیم هیچ‌کدام از این‌ها قرار نیست بشیم ما تنها قراره خودمون بشیم وقتی خودمون میشیم که بتونیم یاد بگیریم گام‌به‌گام چیزهایی که من از سختی درآوردم و ساده‌اش کردم را اجرا کنید الآن میگین داغ دل من توی دوره زیاد میشه‌ها

یکی از حاضرین: این ساده‌سازی جلسه اول اگر اشتباه نکنم فرمودید که همه‌چیز را بزارید کنار اون چیزهایی که آموختید ساده‌سازی بیان چیکار کنن همشون روبه‌رو دیوار ایجاد کردند این ساده‌سازی خیلی سخت صورت خواهد گرفت چون بیس پایه‌ای که وجود داره میتونه مانع باشه

محمود پیرحیاتی: من توی کتاب فقط آویزان خودت شو اون بخشی که راجع به قضاوت صحبت می‌کنم میگم گاهی اوقات قضاوت کردن باعث میشه ما یک کلاس آموزشی را نریم یه دوره را نریم یه همایش را نریم به خاطر اینکه بیس ذهنی ما روی یه چیز دیگه است مثلاً به من می‌گفتند فرضاً به بچه‌ها دوستان اون موقع می‌گفتم فلان همایش را بریم می‌گفتند نه استادش فلان چیزه می‌گفتم بابا استاد فلانه که ما هنوز نرفتیم تو از کجا میدونی می‌گفت فلانی گفته پیچیده می‌کرد قضیه را دیگه درصورتی‌که من می‌رفتم نتایج خیلی شگرفی هم می‌گرفتم یا فلانی گفته یا فلان جا خونده حقیقت نداره دیگه این خودش پیچیده کردن مطلبه دیگه درصورتی‌که ساده‌سازی نیست از دیدگاه من ساده‌سازی یعنی توانایی آسان کردن مشکلات و پیچیدگی‌ها ساده‌سازی قابلیتی است که طی آن فرآیند پیچیده و سخت تبدیل به مسیری کم تنش‌تر و آرام‌تر می‌شود.

ساده‌سازی همان‌طور که آقای قزوینی گفت هرگز به معنای ساده‌لوحی نیست فرقش چیه حالا؟ آدم ساده‌لوح خودش را به شکل ساده‌ای فریب میده، به شکل ساده‌ای فریب میده مثلاً میدونه طرف مقابلش داره درست میگه ولی ذهنش میگه نه فعلاً مقاومت کن نکنه چیزی از تو داره تخریب میشه حمله ست دیگه یک نوع حمله؛ حمله تلقی میکنه بعد میگه که نه اینطور نیست اونی که تو یاد گرفتی تا الآن درسته میشه شرطی شدگی ذهن آدم‌های ساده‌لوح به‌شدت آدم‌هایی‌اند که به آموخته هاشون ایمان آوردند درصورتی‌که اینطور نیست یعنی من همین دوره شفای ذهن را حتی دوره قاتل رویاهایت را بارها رفرش کردم من وقتی جلوی دوربین قرار گرفتم قاتل رویا ها را بسازم یادم هست آقای انصاری هر جا هست موفق باشه گفتم آقای انصاری ما در لحظه باید این را رفرش کنیم یعنی هر جا به ذهنم رسید دوباره بریم آیتم را برگردیم برای همین اگر دقت کنید ببینید چجوری من ۲۰ تا دست لباس آماده کردم برای مثلاً ۱۳ قسمت نگاه کنید با هم لباس‌ها متفاوته اینجوری کار می‌کردم می‌گفتم یک و پنج و هفت را با هم بگیریم از روی کتاب که اگر اشتباه شد پیوستگی نداشته باشه بتونیم تغییرش بدیم.

خوب این یعنی اینکه من می‌خواستم یه چیزی را ساده‌لوحانه باهاش برخورد نکنم آموزه‌های قبلی‌ام را سفت نچسبم ساده‌لوح واره برم جلوی دوربین بگم ساده‌سازی یعنی این‌که من آموخته‌هایم را در لحظه بتونم تغییر بدم حالا ساده‌سازی لزوماً اونی که گفتم به معنای حل مسئله نیست یعنی اینکه ما اگر راه‌حل محور بشیم ساده‌سازی کار نکردیم چون لزوماً خیلی وقت‌ها چیزی را اقدام می‌کنیم ولی نمی‌تونیم حلش کنیم نکته کجاست؟

پیچیده‌ترش نکنیم ساده‌سازی یعنی اینکه لزوماً ما چیزی را حداقل پیچیده‌اش نکنیم و این خودش یعنی ساده‌سازی به مفهوم عام یعنی من اگر می‌خواهم مسئله‌ای را حل کنم همین‌که پیچیده‌اش نکنم کلی کارکردم ما دیدیم بعضی موقع ها یه اتفاقی میافته بدترش می‌کنیم یعنی به‌جای اینکه کمکمان کنه بارها توی شرایط اجتماعی قرار گرفتیم یه معضلی قرارگرفته سر راه ما به یک دوستی یا خانواده‌ای یا کسی گفتیم بدترش کرده به‌جای این‌که کمکش کنه من میگم گاهی اوقات نه بیشتر اوقات ما پیچیده‌اش می‌کنیم حالا چه‌کار باید بکنیم اگر بخواهیم ساده‌اش کنیم؟ با همان مسئله پیچیده برخورد نکنیم باری روی بار آدم‌های دیگه و مسائل شون نگذاریم این به معنی ساده‌سازی هست حالا ساده‌سازی از دیدگاه من مثل خیلی چیزهای دیگه که میگم یک چرخه یا یه فرایند داره از دیدگاه من این آیتم‌هایی که اسم می‌برم کمک میکنه به فرآیند ساده‌سازی و یاد بگیریم که این فرآیند ما را ساده‌تر بکنه..

اولین آیتم غلبه بر ترس‌ها هست گام‌نهم موانع ذهنی بهش می‌پردازم به‌صورت کاملاً کلیدی و یکی از اون چیزهاست که بسیار من دوستش دارم اون آیتم را، ما وقتی غلبه بر ترس‌ها نمی‌کنیم کار را پیچیده می‌کنیم وقتی می‌ترسیم حتماً دنبال راه‌حل‌هایی می‌گردیم که نجات بدهیم خودمان را این کار را بدتر میکنه مثل آدمی که توی منجلاب می افته توی باتلاق می افته دستش را به هرجایی میخواد ببره بکشه پایین اون طرف مقابل یا اون ریشه را هم بگیره خودش رو بیاره بالا ترس‌ها عموماً ما را پیچیده‌تر می‌کند یعنی آدم‌های شجاع آدم‌های ساده‌ای هستند می خوام منظور این را بگم ژاندارک در فرانسه یا در اروپا جهادش برعلیه اون ناآگاهی‌های زمانه‌اش به خاطر این بود که خیلی ساده می‌گفت مسیح اینی که من میگمِ بابا یه دقیقه گوش کنید می‌گفت مسیحیت اینی که میگید نیست این جهالتِ حمله کردند گرفتنش و آتیشش زدن چون ساده‌سازی عواقب داره عواقبش چیه؟ شجاع باید بشی دیگه شهامت ژاندارک‌ها غلبه بر ترس‌هاشون بود برای همین به زبان ساده مسیحیتی را می‌گفت که کلیسا برنمی‌تابید و قبول نمی‌کرد.

نکته دوم خود را تنها ندیدنِ، این اتفاقی که برای ما میفته برای همه آدم‌ها ممکنه بیفته پس این ما رو آرام میکنه اگر حادثه زلزله که میاد احتمال داره توی بم بیاد توی کرمانشاه هم بیاد توی امریکا هم بیاد توی ازمیر ترکیه هم بیاد پس همه‌جا احتمال داره این اتفاق بیفته این کار را ساده میکنه خود را تنها ندیدن یعنی این‌که توی این اتفاقات و مسائل ما تنها نیستیم و برای ما هم تنها نمیاد که ما انقدر اذیت کنیم خودمان را ما خیلی وقت‌ها میگیم این فقط برای ما شده گرفتاری اقتصادی میشیم میگه این بدبختی برای ماست همسرمان جدا میشه میگیم این بدبختی برای ماست هزارتا اتفاق دیگه میافته میگیم این فقط برای ما افتاده این کار را سخت میکنه پیچیده‌اش میکنه.

نکته سوم هم مثل همیشه پیام گرفتن از اتفاقه اگر پیام‌های اتفاق‌ها را بگیریم پیام‌ها خودش داره برای ما زندگی را ساده می کنه ما بی‌توجه ایم یعنی تکرار یک سری اتفاقات پشت سر هم اتفاق نیست پیامِ برای من و شما پیام را اگر بگیریم ساده میشه چطوری؟ میتونیم خط مسیر را پیدا کنیم بدون اینکه پیچیده‌اش کنیم پامون رو بزاریم روی پیام‌ها خود پیام‌ها اصلاً گام‌به‌گام داره به ما میگه زندگی را چیکار کنیم ما سختش می‌کنیم به خاطر این‌که نمی‌خواهیم پیام را بگیریم پیام گرفتن سخته به این دلیل که ما جواب پیام را نمی تونیم بدیم پیام به ما میگه آقا تو نباید از این راه بری نفس مان میگه باید از این راه بری خوب معلومِ سخت میشه دیگه پیچیده میشه درصورتی‌که ما اگر پیام طبیعت را می‌گرفتیم پیام جهان را می‌گرفتیم به‌سادگی می‌توانستیم زندگی‌مان را ساده کنیم.

نکته چهارم دیده پرسپکتیوی داشتنه که بارها گفتم از یک زاویه به زندگی نگاه نکنیم چون یک زاویه نگاه کردن به زندگی میتونه کاملاً ما را بسته بکنه نمیزاره زوایای دیگر را ببینیم کار سخت میشه بعضی از آدم‌ها هستند هر اتفاقی میوفته یه دونه راه‌حل بلدند دقت کنید مثلاً آدم‌هایی هستند یارو ۹۰ سالشه ها هر چی اتفاق افتاده به یک‌شکل حل کرده یعنی راه‌حل دیگه ای بلد نیست چون یک نگاه داره به زندگی میگه این است و جز این نیست میشه همان‌که آقای رمضانی میگه، یعنی باورهای قبلی شرطی شده مطالعاتش، آخرین چیزی که مطالعه کرده مال ۴۰ سال پیش بوده که روشش اصلاً منسوخ‌شده نظام آموزشی بود که صحبت می‌کردیم الآن گرفتار همینه دیگه درصورتی‌که اگر نظام آموزشی توی بحث محصولات آموزشی و همین استفاده از رایانه و بحث تکنولوژی آموزشی بیاد گسترده‌تر از این برخورد بکنه نگاه گسترده‌تری هم به بچه‌ها آموزش میده دیگه بچه‌ای که در آخرین تکنولوژی وایت برد را دیده وایت برد را فقط دیده در ۲۰ سال اخیر نمیدونه اصلاً نرم‌افزاری مثل پرزی به چه دردش میخوره یکی از حاضرین: توی مقاله ارائه‌های فردی را تحت پوشش قرار می‌دهد

محمود پیرحیاتی:آره دیگه کاملاً باعث میشه که ما را، بعد ما را ساده‌تر میکنه مثلاً اگر من بخواهم بروم فردا ارائه کنم یه چیزی رو میگم خوب پاورپوینت را دارم پرزی را دارم اسنگیت را دارم کمتازیا را دارم ده تا چیزدارم که برای ارائه من به درد میخوره خوب این ساده میکنه کار را یا پیچیده‌تر؟

نکته پنجم که بسیار بسیار مهمِ و من در تحول روابط در بخش ۶ محور تحول فردی تدریسش می‌کنم بخش افکار و افراد مخرب هست اگر افکار و افراد مخربی نزدیک خودمان داریم هرگز بهشون مشکلاتمان را انتقال ندهیم چون پیچیده‌اش می‌کنند وقتی آن را پیچیده کنند ما سخت‌تر می‌توانیم ازش عبور کنیم دیدین بعضی موقع ها یه چیزی به یکی میگیم میگه وای بیچاره شدی بدبخت شدی مرد.

من چندین سال پیش تصادف داشتم با یک عابر پیاده بنده خدا نمرد زنده است بعد من خیلی خونسرد بودم خورد از ماشین اومدم پایین برداشتم گذاشتمش پشت ماشین بردمش یکی از بهترین بیمارستان‌های کرج و همان موقع ۵۰۰ هزار تومان دادم که این حتماً بهش رسیدگی بشه درصورتی‌که اون موقع همان‌جا به من گفتند که شما می تونستی این پول را ندید طبق قانون بیمه میتونه این کارو بکنه باید زنگ بزنی آمبولانس بیاد ببره حتی این کار را هم می تونستی نکنی می‌گفتم میمیره گفت نه قانون به تو این را میگه چون سقف کامل ماشینت بیمه‌شده می خوام یه چیزی رو بگم بعد آدم‌ها که اومدن گفتند مرد ۲۰ نفر آدم دور من جمع شده بود می‌گفت یارو مرد بعد یارو می‌گفت  آقا من زنده‌ام خودش می‌گفت من زنده‌ام مردم می‌گفتند مُرد بعد نگاه می‌کردم می‌گفتم آقا زنده‌ای؟ می‌گفت آره به خدا زنده‌ام هیچیم نیست پام فکر کنم شکسته می‌گفتم این ملت چی میگن می‌گفت ولشون کن پیرمرد بود می‌گفت ول کن این‌ها را من را فقط برسون بیمارستان یه وقتایی ما توی زندگی یه همچین اتفاق‌هایی می‌افتد هی یه نفر می افته دنبالمون هی میگن مُرد، مُرد بابا ما این مدرسه تحول فردی را راه انداختیم دهن ما را صاف کردند نیاید توی حوزه آموزش الآن می‌فهمیم چرا به آقای قزوینی اینجوری میگن نیاین توی حوزه آموزش بهترین چیزی که به ما میگن آقا برای چی نیایم توی حوزه آموزش؟ تو از من چی بیشتر داری که من نیام توی حوزه آموزش والا به خدا این محتوایی که من و قزوینی داریم ۴۰ تا مثل تون نداره بعد اونوقت اومدیم حالا مگه ول کنن من میدونم ما آخر شکست می‌خوریم این چی بود اسمش؟ توی همان برنامه گالیور، ول کن هم نیستند آقای رمضانی هنوز هم میگن.

یه اتفاقی افتاده توی فرایند ساده‌سازی این‌رو یاد بگیرید بچه‌ها می خوام برای افراد مخرب بگم یک نکته کلیدی که از این آدمه اسمش چی بود این شخصیت و کاراکتر این من میدونم ما آخر شکست می‌خوریم توی همه‌جا هست یه نکته‌ای می خوام بگم آموزشی شاید به دردتون بخوره هر موقع آدم‌های این جوری دورو برتون زیاد شد بدونید کارتون درسته برعکس فکر نکنید کارتون خرابه یعنی الآن ما می‌فهمیم و یه نکته‌ای داره الآن من و آقای قزوینی بیشتر پیشنهادهایی که بهمون میشه را رد می‌کنیم یعنی فهمیدیم یکی از راهکارهای ساده کردن زندگی‌مان و مدرسه‌مان  اینه که پیشنهادها را رد کنیم نه بپذیریم ما گاهی اوقات پیشنهادهای زیادی از افرادی می‌پذیریم که کار را خراب‌تر میکنه ما تا یه چیزی میشه میشینیم با همدیگر گفتگو می‌کنیم آیا این توی راستای استراتژی کسب‌وکار یا زندگی مدرسه تحول فردی هست یا نه؟ به هر دلیلی، حالا این افراد مخرب بیشتر قضیه را پیچیده می‌کنند دیگه لازم نیست هرکسی بدونه چی کار می‌کنید من نفهمیدم چرا انقدر تو این دوسال ول کن هم نیستند به ما هی میگن نرید نکنید  جا رو برای کی تنگ کردیم نمیدونم؟

نکته ششم مکتوب کردن راه‌حل‌های مسئله هست یعنی این‌که اگر این اتفاق میافته برامون بشینیم بنویسیم مثل اون کتابی که میگه بنویس تا اتفاق بیفتد واقعاً وقتی می‌نویسیم ساده‌تر میشه ترس‌هامون میریزه یکی از کارهایی که توی دوره هم توضیح میدم اینه که ما ترس‌هامون رو بنویسیم مشکل که پیش میاد راهکارهایی که اون لحظه به ذهنمون میرسه را بنویسیم این کار را ساده می کنه چون وقتی روی برگه میاد خودبه‌خود اثرات هیجانی‌اش  میریزه و ما میتونیم راحت‌تر تصمیم بگیریم دقت کنید از این به بعد هرچی پیش اومد بنویسید.

نکته هفتم کمک گرفتن از مشاور مربی یا هر چیزی که فکر می‌کنید به دردتون میخوره این هم نکته‌ای که داره این‌که عمه خانوم و خاله خانوم لزوماً مشاور خوبی نیستند پدر مادر آدم یکی از بهترین مشاورهاست همسر آدم یکی از بهترین مشاورهاست ولی نه همیشه حتی اون هم همیشه نه توی دنیای پیچیده اکنون بهتره که آدم از مشاور درست‌وحسابی کمک بگیره.

نکته هشتم و آخرین چیزی که در فرایند ساده‌سازی کمک میکنه تصمیم‌گیری و اجراست ما تصمیماتمان را بگیریم و در تصمیم‌گیری نکته‌ای که توی دوره توضیح می‌دهم عواقبش را بسنجیم بنویسیم و بعد اجرا کنیم چون اگر نخواهیم تصمیم بگیریم دیگران برای ما تصمیم می‌گیرند و تصمیم دیگران معمولاً به‌شدت کار ما را پیچیده میکنه.

اگر ما تصمیم سخت و پیچیده بگیریم فرایند زندگی‌مان را به‌مراتب بهتر ساده می کنه تا دیگری برای ما تصمیم بگیره چون حداقل من میگم اگر اشتباه بکنم این به مفهوم رد همفکری کردن نیست میگم من اگه تصمیم بگیرم و اشتباه بکنم به‌مراتب بهتره تا محسن زاهدی برام تصمیم بگیره از کجا معلوم این‌که خارج از منه از من بهتر بفهمه مگر اینکه این راه بسیار طولانی توی مسیر خودشناسی رفته باشه اوکی قبول می‌کنم اونوقت میگم این آدم مسیرهای مشترک همه آدم‌ها را تقریباً رفته یعنی کاری که بارها گفتم مربی یعنی کاهش هزینه چرا کاهش هزینه؟ چون بسیار نقاط اساسی خودشناسی را فهمیده و رفته تازه مربی هم وقتی میتونه مربا نشده باشه که مسیر و سختی‌اش را طی کرده باشد نه اینکه فقط برای اینکه بگه من افکتی دارم یه چیزی دارم براش، تجربه کرده باشه باپوست و استخوانش واقعاً توی اون قضیه حل‌شده باشه.

چند تا نکته مهم هست اینکه چطوری ما انسان‌های ساده‌سازی بشویم از دیدگاه خودم؛ اولیش به نظر من این هستش که ما ترس‌های واقعی را بپذیریم گاهی اوقات ترس‌های واقعی وجود داره مثلاً اگه یه خرس اومد جلومون نعره کشید باید فرار کنیم قطعاً می‌میریم پس این ترس‌های واقعی هست مثلاً اگه یه موقع ماشین با سرعت میاد باید خودمان را بکشیم کنار دلیل نمیشه جلوش قرار بگیریم اگه یه سیلی داره توی زندگی‌مان میاد اگه آگاهی پیدا کردیم خیلی زود بساط مان را جمع کنیم و بیایم بیرون بذاریم دیگران فکر کنند ما شکست خوردیم اوکی بهتر از اینه که شکست حقیقی را تجربه بکنیم چیزی که من به‌شدت در سال ۹۲ ۹۳ تجربه‌اش کردم اگر راه دیگه الآن داشتم جلو پلاسم را جمع می‌کردم توی اون مقطع و کمتر آسیب می‌دیدم برخی از ترس‌های ما توهّمیه میتونیم یاد بگیریم بهش غلبه بکنیم یعنی فکر می‌کنیم فلان چیز برای ما هنوز اتفاق نیفتاده اصلاً معلوم هم نیست اتفاق بیفته ما داریم می‌ترسیم ازش کار را پیچیده می‌کند دیگه بهتره فکر کنیم این‌ها اصلاً هیچ‌وقت اتفاق نمی افته به جاش تدبیر و عقل و انتخاب خودمان را بگذاریم ما دارای شعور و عقل و انتخاب هستیم این میتونه کمکمون کنه.

نکته‌ی دوم که اکیداً روش وایمیستم با آدم‌هایی رفت‌وآمد کنیم که زندگی را سخت نمی‌گیرند و اهل منفی‌بافی نیستند هر موقع با آدم‌های منفی در ارتباط هستید بدانید که دارید زندگی را پیچیده‌تر می‌کنید.

نکته‌ی سوم: تمرین کنیم مسائل را از زوایای مختلف نگاه کنیم تک‌بعدی نشیم الآن نگیم این است و جز این نیست مثلاً اگه یکی یه چیزی را، من دیدم بارها توی بچه‌ها هم دیدم دیگه به‌شدت مطلق‌گرا هستیم و فکر می‌کنیم این فقط همین یه راه‌حله بابا همین یه راه‌حل فقط به مغز تو الآن رسیده چرا فکر میکنه این هست و جز این نیست؟ شاید راه‌حل‌های دیگه ای داشته باشه مگه تو همه آدم‌هایی؟ تو یه آدمی با یه تفکر وقتی میتونی بگی تفکرهای مختلف را سنجیدم که بگی باشه بابت این موضوع بسته به حجم اندازه مقدار و فاجعه‌آمیز بودنش دوسال دو روز دو دقیقه وقت گذاشتم این چند تا راه هم رفتم تازه آخرش میتونم بگم این چندتا راه را رفتم نه همه‌ی راه‌ها را، این میشه ساده‌سازی یعنی جا باز می‌کنم از یه نفر دیگه کمک می‌گیرم میگم این را برای من ساده کن ولی آدم‌هایی که تک‌بعدی‌اند میگن اینه هیچ راه دیگه ای هم نداره معمولاً هم شکست می‌خورند آدم‌هایی که پی‌درپی شکست می‌خورند و ریتم شکست پی‌درپی دارند آدم‌هایی که به‌شدت تک‌بعدی‌اند میگن این است و جز این نیست وگرنه اگه روش ات رو عوض کنی همه روش‌ها که به شکست منجر نمیشه.

اهل پذیرش زندگی باشیم نه ریزش آن یعنی زندگی گاهی اوقات به ما حمله میکنه ما می‌ریزیم مثل برگ‌های درخت هست غافل از اینکه این برگ اگر میوفته چیزی بعدش میخواد رویش بکنه ولی ما اینجوری نیستیم می‌ریزیم رو زمین ولو میشیم رفت اگر بپذیریم میتونیم بلند بشیم خیزش بکنیم حمله کنیم به زندگی بگیم من اندازه خودم سهم خودم میدم آقا ۲ ساله دارم بهش میگم بلند شو حرکت کن سر جاش نشسته. از مطالعه مشاور و مربی کارآزموده بهره ببریم یعنی چی اگر واقعاً به یکی اعتماد داریم و اعتقاد داریم ازش کمک بگیریم گاهی اوقات بزرگ‌ترهای ما گاهی اوقات مشاور و روانشناس گاهی اوقات مربی گاهی اوقات دوست گاهی هرکسی که فکر می‌کنیم می تونه کار را برای ما ساده‌تر بکنه آموزش در دلش داره به ما یاد میده یعنی چی؟ یعنی داره می آموزه به ما که از این به بعد این نوع تفکر هم هست حالا اینجوری نگاه کن شاید به دردت بخوره.

نکته شش اهل تصمیم‌گیری باشیم یه جمله‌ای اخیراً گفتم چی بود آقای رمضانی گفتم راجع به تصمیم گفتم بزنید توی خونه اهل تصمیم‌گیری باشیم چی گفتم یادت میاد؟ یادتان میاد خانوم؟ گفتم آدمی که تصمیم نمیگیره چیه؟ مرده‌ای بیش نیست چرا؟ چون وقتی تصمیم می‌گیری کار را سخت‌تر می‌کنی گاهی اوقات انفعال نشستن کار را خراب میکنه یعنی چی؟ یعنی پیچیده‌تر میکنه انقدر دست به انتخاب و حل قضیه نمی‌زنید تا سال ۹۳ همه‌چیز را بگیرند بابا لامصب بلند شو یه کاری بکن خیر سرت ۱۵ سال کار اجرایی کرده بودی ۱۸ سال کار اجرایی کرده بودی کجا بردی اینو یادت رفت اونجوری یادت میبرن صُمم بُکم عُمی فَهُم لا یَرجِعُون میشی یهو در گوش و چشم و همه‌چیزت بسته میشه به خودت میای می‌بینی وسط کوچه‌ای به نظرم میرسه که اگر اهل تصمیم‌گیری باشیم مرده نیستیم زنده‌ایم و زندگی می‌کنیم و می‌توانیم یاد بگیریم مشکلاتمان را اصلاً من بارها دیدم آدمی که اهل تصمیم‌گیریه حتی اگر اشتباه کرده اهل ساده‌سازی هم شده یعنی هی میگی که راه‌حل این الآن چیه یادتان باشه گام یک بخش سهم انسانی اصلاً ساده‌سازی یعنی پرداخت سهم انسانی به روش درست من نظر خودمه چون وقتی داری پذیرش را درست اجرا می‌کنی درواقع داری میگی که من به‌اندازه فهم و شعور فعلیم کار را ساده حل کنم ببین من که جای شما نمیتونم قرار بگیرم شما که جای من نمیتونی باشی به‌اندازه فهم خودتون که می تونی این کار را بکنی ساده‌سازی یکی از بهترین کارهاش اینه که اهل تصمیم‌گیری‌های متفاوت باشی.

نکته آخر که بحث گسترده‌ای داره فقط یه خط بگم ازش اهل نشانه‌شناسی و پیام گرفتن باشیم یعنی نشانه‌ها چی؟ وقتی چیزی داره تکرار میشه داره به شما پیغام میده وقتی مدام در سال‌های قبل از ۹۳ ازنظر مالی کم می‌آوردم وقتی مدام تنش بود توی زندگیم وقتی مدام بالا پایین می‌شدم ازنظر مالی یه وقتی مثلاً حساب بانکیم همان موقع چهل پنجاه میلیون تومان توش بود مثلاً دو ماه بعد صفر می‌شد خداوند داشت پیغام به من می‌داد که این‌روش بالا پایین غلطه تو چرا شعورش را نداری بگیری درستش کن آخر مجبور شد همه را بگیره بعد یه شعور بده الحمدلله رب‌العالمین داد ولی سخت بود یعنی چی؟ یعنی من باید اون تاوان سنگین را می‌دادم تا بلندشم راه بیفتم اهل نشانه الآن هر چیزی میشه میگم نشانه میگم این دسته‌گل هم الآن برای من نشانه بوده و من دائماً در حین گفتگو با شماها  دارم به نرگس بیات و کاری که داره میکنه فکر می‌کنم چون نشانه است برای من برای من داره همین نشانه میده این پیوستگی نشانه‌ها را دنبال کردن کار را ساده می کنه مردم سخت برخورد می‌کنند با زندگی چون نشانه‌ها را بلد نیستند بگیرند نشانه گرفتن این هستش که اول‌ازهمه این را بگم و ختم کلام اگر می‌خواهید بفهمید چیزی نشانه هست این را بارها گفتم ببینید تکرار میشه یا نه؟ نشانه تکرارشوندگی داره اگر برای شما یه چیزی تکرار میشه سیکل داره مثلاً توی یک سال می‌بینید که توان اقتصادی تون رشد داره میکنه این به شما میگه مسیر درسته و باید این مسیر را تکرارش کنی وقتی نمیتونی سیکل درآمدزایی داشته باشی حتماً یه جایی‌ات غلطه و باید این سیکل را چرخشی هی برسی بهش بگی آقا برای چی؟

چرا محسن زاهدی با ۲ سال پیش هیچ تفاوتی اقتصادش نداره چون همان سیستم را داره دائماً کار میکنه و نمی دونید که مربی چقدر دهنش سرویس شده تا انقدر این بچه تکون بخوره از خودش ولی من قسم می‌خورم محسن زاهدی پیش خودش فکر میکنه که این تکون خوردنِ نه باید بلند شه بیوفته کف بازار از این کف بازار پول در بیاره نمیتونه میدونین چرا؟ چون قفله تک‌بعدی زندگی میکنه من باید دو سال با فاطمه محمودی کار می‌کردم تا امروز بفهمد چه‌کار می خواد بازندگیش بکنه و من چند روز پیش بهش گفتم که بعضی از کارهات رو دیگه کاری ندارم روی غلتک افتادی بلند شو برو یه بخشی رو دیگه نمیتونم کاریش بکنم خودت فهمیدی چون سیکل را دارم بهش یاد میدم میگم اگه فاطمه محمودی دوره‌های n میلیون تومانی رفته و هنوز نتوانسته کسب‌وکارش را راه بندازه یه ایرادی توی تفکرش وجود داره که مهم‌ترینش پیچیده کردن خودشه این ارتباط تحول فردی و ساده‌سازی هست من وقتی می تونم متحول بشم که اول پیچیدگی‌های خودم را بردارم و به قول فرمایش آقای قزوینی شفاف بشم.

من شفاف شدم و گفتم تو توی اقتصادت مسئله‌داری بلد نیستی انقدر ادعات نشه تو توی مطالعاتت هم توی زمینه‌های مختلف مشکل‌داری انقدر ادعات نشه اون سال‌ها، سال ۹۳ گفتم تو توی مسائل روابطی‌ات هم  مشکل‌داری انقدر ادعات نشه اولین کاری که کردم تمام ادعاها را فروختم یک‌شب گذاشتم سر چهارراه گفتم این ادعاها را کی از من میخره؟ هیچ‌کسی پیدا نشد خدا گفت من ازت میخرم سر چهارراهی در کرج باخدا معامله کردم گفتم حالا چیکار کنیم؟ گفت ساده کن همه‌چیز را ساده کن یا به شعور من اعتماد داشته باش که به تو عنایتش می‌کنم یا به شعور انسانی که تا الآن یاد گرفتی گفتم نوکر پدرتم به شهود و شعور تو معامله کردم باهاش حالا امروز که هر اتفاقی میوفته هر چی پیش میاد کم هم چالش وجود نداره فکر می‌کنید ما چالش نداریم داریم انقدر زیاد که گاهی اوقات میگم خدایا دمت گرم غر نمیزنم ولی همه چالش‌ها را یهو یه دفعه سر راه ما سبز می‌کنی ما نوکر پدرت ایم خودت و پدرت همه باهم دیگه چیکارش کنم؟

هی میگه ساده‌سازی اصل اساسی ساده‌سازی برمی‌گردم به این نکته و کلام را به پایان می‌آورم که اصل اساسی ساده‌سازی باز برمی‌گرده به پذیرش هرچقدر پذیرش شما بالا بره جهان را ساده‌تر می‌کنید یعنی چی؟ یعنی میگید که من الآن می خوام یه چیزی رو حل کنم اول پیامش را بگیرم خوب پیامش اینه که تو توی فلان چیز اکثر ماها دقت کنید توی ایران باور کنید هیچ ربطی هم به پول نداره ولی نمی تونیم پول دربیاریم ربطی به خود پول درآوردن نداره ولی نمی‌توانیم پول در بیاریم چون ساده‌سازی را با ساده‌لوحی عوض کردیم یا منفی‌بافی را با راه‌حل محور بودن عوض کردیم خوب ما میتونیم خیلی جاها بلندشیم حرکتمان را بکنیم نمیدونم آیا از ساعت ۶ صبح تا ۱۲ شب به مدت یک سال دویدی ندویدیم بعد می‌خواهیم پول دربیاریم من وقتی قبول می‌کنم.

مثلاً همین بحث را با آقای قزوینی داشتم خوب بخش آبروبر آقای قزوینی، یه تیکه بگم مثلاً آقای قزوینی از کانادا آمده بود هنوزم ساعت ۱۱ از خواب بلند میشه ولی یه فرقی داشت یازده بلند می‌شد یازده و نیم تازه یخش باز می‌شد صبحانه را میزد قهوه را می‌زد ببینید تایمش چه جوری بود نخند به جان خودم غیرازاین بوده یا نه؟ بعد یادش می‌افتاد که اِ مدرسه تحول فردی بعد کلی می‌رفت مانع می‌تراشید سر راه من میزاشت خداوکیلی جدی میگم اینجاست سر راه من میزاشت که این مسیر غلطه بعد من باید چیکار می‌کردم؟ انرژی مضاعفی پیدا می‌کردم برای حل کردن ایشان اون دوره هم دقیقاً جایی که آقای قزوینی اذیت می‌کرد منو ازنظر فکری زمانی بود که دوره آنلاین به اوجش رسیده بود و کلی بچه‌ها درگیری داشتند خوب من صبح تا شب فکر می‌کردم که کدام‌یکی‌اش را بچسبم در حال نگارش مثلاً ابتدای یه سری کتاب‌ها هم بودم در حال طراحی دوره آنلاین هم بودم درراه خیلی کارها بودم حجم کارها بود بعد آقای قزوینی مقاومت‌ها رو میذاشت من ساده‌سازی را میزاشتم آقای قزوینی می‌گفت ما مشکلمون مثلاً الآن X تومن چیز مالی میخوایم می‌گفتم خوب باشه X تومن چیز مالی من جورش می‌کنم بعدش؟ الآن فرض کنید پول آماده شد سهم انسانی خودت را دادی یا باز ساعت ۱۱ از خواب پا شدی الآن اگه یازده بلند بشه مطمئنم مثل دیشب تا ساعت یک و دو شب‌کار میکنه فرق آقای قزوینی پارسال و امسال چی شده؟ یه روزی به آقای قزوینی گفتم آقای قزوینی شما مطمئن باش که کوچینگ چند میلیون تومانی می‌گیری الآن کوچ هات چقدره حضرت آقا؟ ۴۸ میلیون ممنون شما هستم اعترافش را گرفتم یه کوچ که بخواد بره کار کنه یه سال با آقای قزوینی ۴۸ میلیون تومان باید بده کجا میری کوچ می‌گیری این‌ها را؟ یعنی منی که ادعام میشه ۳۶ میلیون تومنه کوچینگم آقا ۴۸ میلیون تومان چرا؟ چون یک سال دویدیم روی مسیری که رفتیم انقدر آبرویش را بردم ولی یک سال با همدیگر یک برنامه را کارکردیم اگر نشستید اقتصاد تون کار نمیکنه یعنی نشستید یعنی روش‌هاتون غلطه توی مباحث روابط هم همین‌طور.

اگر رابطه تون با پسرتان دخترتان رابطه تون با همسرتان خرابه یعنی دائماً نشستید یعنی تیزید یعنی گرد نشدید راه بیافتید روی غلتک برید چطوری می‌خواهید زندگی‌تان را بچرخانید نمیشه دیگه اگر قراره زندگی مون توی تمام عرصه‌ها خوب بشه یاد بگیریم که ساده باشیم ممنون شما هستم وقتتان به خیر و شادی؛ خیلی ممنونم از خانم بیات که این هدیه را آورده من با نرگس بیات یه دعوای اساسی کردم البته دعوا هم نکردم واقعیتش میدونید چیکارکردم؟ ملت اصلاً جوابش را دیگه ندادم و یه مدته باهاش صحبت نمی‌کنم این برای نرگس بیات سخت اومده ولی خودش نیست خداش هست و آقای قزوینی که همین چند شب پیش گفتم فوق‌العاده بچه‌ها را دوست می‌دارم اسم نرگس بیات هم آوردم ولی” غصه در آن دل رود کز هوس حق تهی است” نمیدونم دیگه چی کارکنم با بعضی از آدم‌ها که این‌همه اتفاقات مبارک با همدیگر داشتیم توی چند سال پیش یهو یه دفعه یه حرکتی ازشون صادر میشه که فکر می‌کنند من ناراحت شدم من از نرگس بیات‌ها ناراحت نیستم من از مسیری که نرگس بیات‌ها بعد از ۲ سال طی می‌کنند ناراحت و نگران میشم امروز ممنون نرگس بیات هستم و لطف کردند که برای من هدیه آوردند سپاسگزارشان هستم.

علی‌اکبر قزوینی: مرسی از شما مرسی از دوستان لایو را دیگه قطع می‌کنیم که یه خورده خودمانی‌تر پذیرایی و این داستان‌ها باشیم از دوستانی که در لایو هم بودند تشکر می‌کنیم خدانگه‌دار تا هفته بعد امیدواریم همه را حضوری ببینیم.

برای اطلاع از جلسات بعدی کافه تحول، می‌توانید در خبرنامه ایمیلی سایت عضو شوید (فرم عضویت را کمی پایین‌تر می‌یابید)؛ یا در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی عضو شوید، و یا صفحه اینستاگرام مدرسه تحول فردی را دنبال کنید.

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:

با عضویت در خبرنامه سایت، جدیدترین اخبار مدرسه تحول فردی را در ایمیل خود دریافت کنید.

تبریک می‌گوییم! ایمیل شما با موفقیت ثبت شد

ظاهرا خطایی در پر کردن فرم رخ داده است. لطفا از نو بررسی و ارسال فرمایید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *