رؤیا یا توهم

توهم چیست؟ رؤیا کدام است؟ شما رؤیا دارید یا توهم؟

همچنان که گوش می‌کردم و می‌پرسیدم، قطعات پازل بیشتر در ذهنم تکمیل می‌شد: خرج خانوادهٔ سه‌نفریِ آنها، بر عهدهٔ مادر خانواده بود که آن هم از حقوق بازنشستگی تأمین می‌شد و با آن مبلغ ناچیز، دخل و خرج به‌سختی به هم می‌رسید. جایی در همین لحظات بود که دیگر برافروخته شدم. با تندیت و بسیار جدی، به ایشان عتاب کردم…

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

هفتهٔ گذشته با یکی از کسانی که قرار بود او را برای کوچینگِ شخصی ارزیابی کنم، جلسهٔ ملاقات داشتم. در آن جلسه، بنا بر این بود که با گوش کردن به صحبت‌های ایشان و پرسیدن سؤالاتی هدفمند و حساب‌شده، به این نتیجه برسم که آیا می‌توانم ایشان را به صورت خصوصی کوچ کنم یا خیر؟ (در پرانتز عرض کنم که یکی از دلپذیرترین و جذاب‌ترین کارها برای من، این است که به اشخاصِ علاقه‌مند و مستعدِ پیشرفت، کمک کنم که به توانِ بالقوهٔ خود را بالفعل کنند؛ به عبارتی، توانایی‌های نهفتهٔ خود را کشف و آنها را در عرصهٔ عملی به کار بیندازند، و به اوج توانایی‌ها و عملکرد خود برسند. البته شرط مهم در این قضیه، این است که ابتدا خودِ آن افراد مایل به این کار باشند. چون شخصی را که خواب است، می‌توان بیدار کرد؛ اما برای شخصی که خودش را به خواب زده، کاری نمی‌توان کرد. آن دوست عزیز هم خودشان مایل بودند که زندگی‌شان را وارد ساحت دیگری کنند، می‌خواستند رؤیاهایشان را محقق کنند و زندگی‌ای را بسازند که خود را شایستهٔ آن می‌بینند.)

جلسهٔ ملاقات ما در کافی‌شاپی در یکی از نقاط شمالی شهر تهران جریان داشت. در میانهٔ احوال‌پرسی‌های اولیه، من یک لیوان چای سیاه با نبات سفارش دادم و ایشان هم شیکِ نوتلا. تا سفارش ما ‌آماده شود، از ایشان خواستم که شرح بدهند که به‌اصطلاح، «قصه از کجا شروع شد» و چه عامل یا عواملی باعث شده تا ایشان بخواهند حرکتی جدی برای زندگی خود انجام بدهند و با استفاده از راهنمایی‌های یک کوچ، مسیر زندگی‌شان را اصلاح کنند.

ماجرا، برای ایشان که اکنون در اویل چهارمین دههٔ زندگی هستند، از دوران نوجوانی آغاز شده بود و رؤیاهایی برای داشتن و ساختن یک زندگی شاهانه. در این رؤیاها، از جمله «داشتن حرفه‌ای و کسب وکاری از آنِ خود و برایِ خود»، دیده شده بود. ایشان می‌گفت که علاقه‌ای به کار برای دیگران ندارد و دلش نمی‌خواهد جایی استخدام شود که مجبور باشد ۵ یا ۶ روزِ هفته را از ۹ صبح تا ۵ عصر آنجا بگذراند. در واقع، دلش نمی‌خواست که ساعت‌های زندگی‌اش را با پول مبادله کند.

در همین حین که ایشان با حرارت مشغول توضیح دادن افکار و ایده‌آل‌هایش بود، سفارش‌های ما هم به میز رسید. چای داغ و خوش عطر و رنگ، مرا دعوت می‌کرد که جرعه‌ای از آن بنوشم. عطر آن را به مشام کشیدم و نبات زعفرانی را داخل آن گذاشتم تا حل شود. چند دقیقه بعد، که چای کمی خنک‌تر می‌شد، می‌توانستم آن را جرعه‌جرعه بنوشم.

از آن دوست عزیز که روبروی من، آن سوی میز نشسته بود، خواستم کمی بیشتر اطلاعات دربارهٔ خودش به من بدهد. اینکه در چه رشته‌ای تحصیل کرده، چند خواهر و برادر دارد، و اطلاعاتی از این قبیل. دریافتم که پدر و مادر ایشان سال‌ها پیش از هم جدا شده‌اند، و او به همراه خواهری که کوچک‌تر از اوست، با مادرشان زندگی می‌کنند. با گوش کردنِ دقیق و همدلانه و پرسیدن سؤال‌های به‌موقع، سعی می‌کردم قطعاتِ پازل را کنار هم قرار دهم تا تصویری از کلیت وجودی ایشان به دست بیاورم. (البته در آن حد که طی جلسهٔ اول بتوانم به یک جمع‌بندی کلی و احیاناً یک دستورالعمل اجرایی برسم.)

ایشان در ادامهٔ صحبت‌ها، از این هم گفت که اخیراً برای مصاحبهٔ استخدامی به شرکتی مراجعه کرده بود و چون در همان بدو ورود، از ایشان خواسته بودند یک آزمون کامپیوتری انجام بدهد (و ایشان ترجیح می‌داد ابتدا به جای آزمون و مواجهه با کامپیوتر، با یکی از آدم‌های شرکت هم‌کلام شود)، همان‌جا جلسهٔ مصاحبه را ترک کرده بود.

از ایشان پرسیدم که طی سال‌هایی که از فارغ‌التحصیلی‌اش می‌گذرد (حدود ۱۰ سال) به چه شغل‌هایی پرداخته است. متوجه شدم که طی این یک دهه، که زمانی قابل توجه است، ایشان هیچ کار خاصی انجام نداده. نه درآمد خاصی نداشته و نه اندوختهٔ مالی‌ای فراهم کرده. به بیان ساده، از لحاظ مادی و بیرونی، هیچ دستاوردِ قابل بیانی نداشته است. شاید بشود گفت آخرین دستاورد ایشان، همان تمام کردنِ تحصیلات دانشگاهی بوده است.

اشاره کردم که «یک دهه» زمان قابل توجهی است، این جملهٔ بی‌نظیر از تونی رابینزِ افسانه‌ای را هم نقل کنم: «اغلب آدم‌ها، کارهایی که را طی یک سال می‌توانند انجام دهند، دست‌بالا برآورد می‌کنند؛ در حالی که کارهایی را که طی یک دهه می‌توانند موفق به انجام آنها شوند، دست‌پایین تخمین می‌زنند.» گفتهٔ رابینز یعنی همین که اول سال، نقشه می‌کشیم که تا آخرِ سال چند تا آپولو هوا کنیم (که خودمان هم می‌دانیم انجام آن همه کار طی یک سال، تقریباً نشدنی است)، و در عین حال، متوجه نیستیم که تعداد آپولوهای خیلی بیشتری را طی یک دهه یا تا ۱۰ سال آینده، می‌توانیم به هوا بفرستیم! به بیان دیگر، آدم‌های ناموفق کوتاه‌مدت فکر می‌کنند و افراد موفق، بلندمدت می‌اندیشند.

اما از آن جلسهٔ داخل کافه دور نیفتیم! همچنان که به صحبت‌های این عزیز گوش می‌کردم، جرعه‌ای چای نوشیدم و پرسیدم: «کمی از برنامهٔ روزانه‌تان بگویید. ساعات خواب و بیداری‌تان چطور است؟»

متوجه شدم که ایشان ساعات خواب و بیداری منظمی ندارد و گاهی تا دیروقتِ شب بیدار است و صبح‌ها هم گاهی ۹ صبح از خواب بلند می‌شود و گاهی تا ساعت ۱۲، تختخواب را ترک نمی‌کند.

همچنان که گوش می‌کردم و می‌پرسیدم، قطعات پازل بیشتر در ذهنم تکمیل می‌شد: خرج خانوادهٔ سه‌نفریِ آنها، بر عهدهٔ مادر خانواده بود که آن هم از حقوق بازنشستگی تأمین می‌شد و با آن مبلغ ناچیز، دخل و خرج به‌سختی به هم می‌رسید. جایی در همین لحظات بود که دیگر برافروخته شدم. با جدیت و به‌تندی، به ایشان عتاب کردم: «خجالت نمی‌کشی که توی خانه نشسته‌ای و خرج زندگی شما را باید مادرت بدهد؟» و رگبرِ کلمات را ادامه دادم… ادامه دادم به اینکه همهٔ حرف‌هایی که دربارهٔ رؤیاهایش می‌زند (از مهاجرت گرفته تا اینکه راست‌راست بچرخد و پول درآورد)، «مزخرف» است و به جای رؤیا داشتن، در یک توهم ذهنی اسیر شده است. به قول جناب پیرحیاتی (دوست خوبم که مربی تحول فردی است و دوره «قاتل رؤیاهایت را بشناس» را که ایشان تدریس می‌کنند، به همهٔ شما عزیزان توصیه می‌کنم)، آن دوست را با یک ضربهٔ شمشیر به ۶۲۱ تکهٔ نامساوی تقسیم کردم!

ایشان آنقدر شوکه شده بود که شیک نوتلایش، نخورده، جلویش مانده بود.

البته باید توضیح بدهم که گفتن آن حرف‌ها، کاملاً حساب‌شده بود. قرار بود ضربهٔ آن حرف‌ها جای درستی فرود بیاید و بر منیّتِ آن فرد، که او را دچار توهمات مالیخولیایی کرده بود، ترک بیندازد. این ترک‌ها باید آنقدر زیاد شوند که بالاخره آن ساختارِ مخرب و دروغین که جلوی دیدِ حقیقیِ فرد را گرفته، فرو بریزد تا او بتواند سرانجام «رهایی» را تجربه کند و زندگی‌ای را بسازد که از یک رؤیای الهی و درونی (افسانهٔ شخصی) برآمده نه تمنّاهای ذهن/من/ایگو.

اگر این حرف‌ها و ضربه‌ها حساب‌شده نباشند، به جای شکستنِ منیّت و غرور کاذب، عزت نفس و اعتمادبه‌نفسِ شخص را خدشه‌دار خواهد کرد ــ و برای همین است که کوچینگ در هر حیطه‌ای و به‌ویژه Life Coaching امر بسیار حساسی است. صرفاً با گذراندن چند واحد آموزشی و گرفتن یک مدرک، نمی‌توان خود را کوچ نامید. کوچینگ به شیوه‌ای که ما در مدرسه تحول فردی آن را دنبال می‌کنیم، بسیار به «شهود» وابسته است و آن لحظه که من ضربات شمشیر را فرود آوردم، کاملاً بر ندایِ واضح و روشنِ شهودم تکیه داشتم.

در ادامه، از ایشان یک «قول» گرفتم. تا جایی هم که لازم بود، در خصوص روش کارم و مسیری که قرار است طی کنیم، توضیح دادم. اما بنا شد جلسهٔ بعدی زمانی برگزار شود که ایشان به قولش عمل کرده باشد. چون قرار است ایشان تغییر کند و این جلسات و صحبت‌های ما نتیجه داشته باشد؛ وگرنه صرفِ برگزاری چند جلسه به درد هیچ کسی نخواهد خورد. تا کوچ/مربی قول نگیرد و تا قول‌ها عملی نشوند، هر دو در یک فضای توهمی صرفاً به گول زدن هم مشغولند.

ایشان در طی صحبت‌های آن جلسه، از این هم گفت که دوست دارد یک ماشین بنز داشته باشد. آخر سر که ایشان قدری از شوک درآمده بود و توانست شیک نوتلایش را بخورد، گفتم: «داشتن آن بنز، می‌تواند یک رؤیا باشد. هرچند معلوم نیست رؤیای خوبی باشد. ضمن اینکه می‌توان با یک رؤیای غنی‌تر، به آن بنز هم (به عنوان یکی از محصولاتِ جانبیِ تحققِ آن رؤیا) رسید. اما در وضعیت حاضرِ شما، داشتن آن بنز هم توهمی بیش نیست. اگر تا الان حداقل موفق به خریدن یک پراید شده بودی، می‌توانستم قبول کنم که اقلاً یک گام برای تحقق آن رؤیا برداشته‌ای.»

البته، ایشان را انسان بسیار مستعدی دیدم که آینده‌ای روشن در پیش دارد. این را هم به ایشان متذکر شدم. اما اول باید ببینم چقدر متعهدانه روی قولی که آن روز به من داد، می‌ایستد.

برای حفظ حریم خصوصی، برخی جزئیات تغییر داده شده‌اند. هرگونه شباهت فردِ روایت‌شده در این مقاله با فردی مشخص، اتفاقی است. 

این مطلب نخستین بار در وب‌سایت مدرسه تحول فردی منتشر شده است.

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:

با عضویت در خبرنامه سایت، جدیدترین اخبار مدرسه تحول فردی را در ایمیل خود دریافت کنید.

تبریک می‌گوییم! ایمیل شما با موفقیت ثبت شد

ظاهرا خطایی در پر کردن فرم رخ داده است. لطفا از نو بررسی و ارسال فرمایید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *