یادداشت‌های نورانی

آرامش حقیقی را کجا می‌توان یافت؟

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

«بیایید نزد من ‌ای تمامِ زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید.»
(انجیل متی، ۱۱:۲۸)

زحمتکشان و گرانباران، در این کلام مسیح (ع)، در نگاه اول و سطحی ممکن است کسانی به نظر برسند که از طبقات فرودست جامعه‌اند. کسانی که زندگیِ خود را با کار یدی، با کارگری و فعلگی و بردهٔ این و آن بودن می‌گذرانند. کسانی که پشت‌شان از برداشتن بارهای زیاد، خم شده است. تاریخ هم بیشتر بر تصوّر و تصویری اینگونه صحّه می‌گذارد.

اما زحمتکش حقیقی کیست؟ گرانبارِ واقعی چه کسی است؟

آیا چنین آدمی، جز آن کس است که «بار اصلی» را بر زمین نهاده و برداشتن باری را تحمل کرده و چیزی را به دوش می‌کشد که جز رنجِ جان و خستگیِ دل، حاصلی نخواهد داشت؟

حالا باید پرسید که بار اصلی چیست؟

بار اصلی، و کارِ اصلیِ ما ــ به عبارتی، تمامِ کاروبارِ ما در این دنیا ــ برداشتن هر بار اضافی از دل و جان‌مان و رها شدن از هر باری و زحمتی است! ما آنقدر به باربری عادت کرده‌ایم که حتی تصور هم نمی‌کنیم که در بی‌باری چه رستگاری عظیمی نهفته است و چه آرامشی! ما بارِ تمامِ خبرهای منفی، تمامِ گرانی‌ها، تمامِ حسرت‌ها و حسادت‌ها، تمامِ کینه‌ها و قضاوت‌ها، تمام نبخشیدن‌ها، تمامِ نرسیدن‌ها، و بارِ تمامِ گذشتهٔ خویش و آرزوهای دور و دراز را بر جان خود تحمیل می‌کنیم و حال را و لحظهٔ جادوییِ حضور را از دست می‌دهیم.

و شگفت اینکه بر زمین نهادنِ همهٔ این بارها، و «آرام شدن»، تنها با یک ذکر شدنی است! و چه ذکر بلندی است آن ذکر! ذکری که نه بر زبان، که بر دل جاری می‌شود و انسان را به جریان می‌اندازد. جاری‌اش می‌کند!

«الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
همان‌ها که [به حق و حقیقت، به غیب و آنچه از دیده‌ها نهان است] ایمان آورده‌اند و دل‌های آنها به ذکرِ الله آرام گرفته است؛ بدان که تنها ذکرِ الله مایهٔ قرارِ دل‌هاست.
(رعد: ۲۸)

ذکر خدا، یاد خدا، تمام بارها را از دوش آدمی برمی‌دارد و سرِ سرگشتهٔ او را دوباره به سامان می‌آورد و دلِ بی‌قرار او را دوباره قرار می‌بخشد.

ای دلِ غمدیده حالت به شود، دل بد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان، غم مخور!

زحمتکشی و گرانباری در حقیقت ستمی است که ما به خود می‌کنیم. ظلمی که دل و جان ما را سیاه و زندگی‌مان را تباه می‌کند؛ حتی اگر زندگی‌مان ــ ظاهراً ــ غرق طلا باشد. چه میزان طلا، چقدر ثروت و دارایی قادر است لحظه‌ای دل‌آرامی و حالِ خوش برای ما بخرد اگر حقیقتاً حالِ ما خوب و دل‌مان به جایی دیگر آرام نباشد؟ به یاد بیاوریم آن زمان را که خداوند از زبان موسی خطاب به جماعت گوساله‌پرست، همان گوسالهٔ طلاییِ سامری، فرمود: «إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ»؛ همانا شما بر خود ستم می‌کنید. (بقره: ۵۴؛ بخشی از آیه). و بارها و بارها خداوند در قرآن فرموده است که ما به کسی ظلم و ستم نمی‌کنیم اما شما خودتان بر نفسِ خودتان ستمکارید!

این ستم بر نفس، این ظلم بر خویش، همان زحمتکشی و همان گرانباری است. که حتی اگر انسان صاحب همهٔ داشته‌های این دنیایی باشد و حتی اگر افراد بی‌شماری در اختیار او باشند، اگر صاحب اصلی خویش را نشناسد و هر آن به او رجوع و در برابر او سجود نکند، بنده است و برده، زحمتکش است و گرانبار، بارِ اضافی می‌برد!

حکایت «بِشْرِ حافی» (حافی معنایش «پابرهنه» است) در این زمینه جالب است و سرشار از نکته. از تذکره الاولیای عطار آن را بخوانیم:

بِشر حافی رحمه‌ الله ‌علیه… ابتدای توبهٔ او آن بود که شوریدۀ روزگار بود. یک روز مست می‌رفت. کاغذی یافت بر آنجا نوشته «بسم الله الرحمن الرحیم.» عطری خرید و آن کاغذ را معطر کرد و به تعظیم آن کاغذ را در خانه نهاد. بزرگی آن شب به خواب دید که گفتند: بِشر را بگوی:

«طیَّبتَ اسمَنا فَطَیَّبناکَ، و بَجَّلتَ اسمَنا فبَجَّلناکَ، و طَهَّرتَ اسمنا فطَهَّرناکَ، فبعزَّتی لاَطْیَبَنَّ اسمَکَ فی الدنیا و الاخره»

«اسم ما را طیب و طاهر کردی پس ما تو را طیب و طاهر می‌کنیم. اسم ما را تعظیم نمودی پس ما تو را تعظیم می‌نماییم. و به عزت خویش سوگند که نامت را در دنیا و آخرت در زمرهٔ پاکان قرار می‌دهم.»

آن بزرگ گفت: مردی فاسق است. مگر (احتمالاً) به‌غلط می‌بینم.

طهارت کرد و نماز بگزارد و به خواب رفت، همین خواب دید. همچنین تا بار سوم.

بامداد برخاست، وی را طلب کرد. گفتند به مجلس خَمر است.

رفت به خانه‌ای که در آنجا بود. گفت: بِشر آنجا می‌بود؟

گفتند: بود. و لکن مست است و بی‌خبر.

گفت: بگویید که به تو پیغامی دارم.

گفت: بگویید که پیغام که داری؟

گفت: پیغام خدای!

گریان شد. گفت: آه! عتاب دارد یا عقابی کند.

گفت: باش تا یاران را بگویم.

با یاران گفت: ای یاران! مرا خواندند. رفتم و شما را بدرود کردم که بیش هرگز مرا در این کار نمی‌بینید.

پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی، الاّ که راحتی به دل وی برسیدی.

و طریق زهد پیش گرفت، و از شدت غلبهٔ مشاهدهٔ حق تعالی هرگز کفش در پای نکردی.

حکایت دیگری هم از توبهٔ بشر حافی (بازگشت او به راهِ حق، به صراطِ مستقیم) نقل شده به این صورت که در خانهٔ خود مجلسی از فسق و فجور راه انداخته بود. امام کاظم (ع) از مقابل آن خانه می‌گذشت. از خادمی که جلوِ در بود، پرسید که: «صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟» خادم، انگار که سؤال عجیبی شنیده باشد، پاسخ می‌دهد که: «معلوم است که آزاد است!» امام می‌فرماید: «البته! اگر بنده بود که چنین نمی‌کرد.» خادم به درون خانه می‌رود و بشر، علتِ تأخیر او را جویا می‌شود. پرسش و پاسخ را نقل می‌کند. دلِ بِشر همان لحظه تکان می‌خورد. تکانی عمیق و جانانه. همان‌طور پابرهنه راه می‌افتد که ببیند آن شخص کیست. و امام را می‌یابد و همان‌جا از گذشتهٔ خویش استغفار می‌کند و توبه می‌کند و می‌شود از اولیا، از دوستداران خدا.

بیایید نزد من ‌ای تمامِ زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید.
یوغ مرا بر خود گیرید و از من تعلیم یابید زیرا که حلیم و افتاده‌دل می‌باشم و در نفوس خود آرامی خواهید یافت؛
زیرا یوغ من خفیف است و بار من سبُک.

او هر روز و هر لحظه در حالِ دعوتِ ماست: «آن سو مرو، این سو بیا!» ندا می‌دهد که آرامش دل را جای دیگری نجو. مرا را بجو و ذکر مرا را بر وجودت جاری کن. بندهٔ من باش و آزاد از هر بندی!

من از آن روز که در بندِ توام، آزادم!

این مطلب نخستین بار در وب‌سایت مدرسه تحول فردی منتشر شده است.

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:

با عضویت در خبرنامه سایت، جدیدترین اخبار مدرسه تحول فردی را در ایمیل خود دریافت کنید.

تبریک می‌گوییم! ایمیل شما با موفقیت ثبت شد

ظاهرا خطایی در پر کردن فرم رخ داده است. لطفا از نو بررسی و ارسال فرمایید

1 پاسخ
  1. fereshteshirazi
    fereshteshirazi گفته:

    هر هفت مطب را خواندم همه خوب وعالی فقط۵-۶- ۷ یک مقدار خلاصه بود با تشگر فراوان از مطالبی که در اختیار ما قرار می دهید

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *