زندگی

زندگی مثل یک بازی است ؟

Enjoy the ride (از سواری لذت ببر!)

 

چطور می‌توانیم از زندگی سواری بگیریم و در عین بالا و پایین رفتن،

با هیجان و شادی از زندگی‌مان لذت ببریم؟

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

زندگی

یک سال بود که این ترس با من و در من زندگی می‌کرد.

وجود داشت، مثل فیلی گنده داخل اتاق؛ و من سعی می‌کردم انکارش کنم.

یک چیزی سال گذشته مرا مغلوب کرده بود، بذری از هراس را در من کاشته بود، و نمی‌خواستم ببینم‌اش.

آن چیز، آن هیولا، نامش «لِویاتان» (Leviathan) بود ــ نامی برگرفته از هیولایی دریایی که در کتاب‌های عهد عتیق

به آن اشاره شده است ــ و به شکل یک ترن هوایی

یا roller coaster در سرزمین عجایب کانادا تجسم یافته بود.

زندگی

با آن چشم‌های قرمز و صورت سبزش، شب‌هایی خواب را از چشمان من ربوده بود،

و در این یک سال، جایی در پستوهای تاریکِ ذهنِ من ــ در آن دالان‌های درازی

که از هر تونلِ وحشتی خوفناک‌تر است ــ مرا به مبارزهٔ دوباره می‌طلبید.

و من هر بار، می‌کوشیدم از دستش فرار کنم…

اما پیش از اینکه این متن زیادی شما را گیج کند، اجازه بدهید چند مورد را توضیح بدهم.

واندرلند کانادا تورنتو لویاتان

«واندرلَند» (Canada’s Wonderland) یا «سرزمین عجایبِ کانادا»، جایی است در تورنتو،

زندگی

پر از وسایل بازی در مقیاسی بسیار فراتر از «شهر بازی» که قدیم‌ها نزدیک پارک وی بود.

اغلبِ وسایل بازی در این سرزمین، به

پول یا خوشبختی

ارتباط میان خوشبختی و پول

پول یا خوشبختی

پول یا خوشبختی

چقدر پول شما را خوشبخت می‌کند؟

پول و خوشبختی آیا رابطه‌ای با هم دارند؟

آیا می‌توان به پول را کم‌اهمیت شمرد و احساس خوشبختی کرد؟ این معادله چطور حل می‌شود؟

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

 

فرق است میان آن که یارش دَر بَر
با آن که دو چشم انتظارش بَر دَر
ــ سعدی

پول یا خوشبختی

پاسخِ کوتاهِ پرسشی که بر صدر این مقاله نشسته است، «مثبت» است.

بله، با پول می‌توان خوشبختی خرید. اگر کسی خلاف این را می‌گوید،

یا نمی‌داند پول چیست، یا خوشبختی را نمی شناسد، و یا پولش را در جای نادرستی صرف کرده است.

البته، هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو در این میان است.

و در این مقاله می‌کوشم این موضوع را تا حد ممکن باز کنم.

کمی بالاتر، بیتی از سعدی را نقل کردم. این شاعر شیرین‌سخن شیرازی،

در این بیت با کمال ایجاز و زیبایی توصیف کرده است

حالت کسی را که یار و دلدار را در آغوش خود دارد،

در مقابل کسی که چشم‌انتظار رسیدن یار، چشم بر در دارد.

اگر این وضعیت را کمی مادی‌تر و زمینی‌تر کنیم،

حتماً این حس و حال را در مورد پول، شما هم تجربه کرده‌اید.

وقتی حساب بانکی شما پول قابل توجهی دارد

(که میزان قابل توجه بودن آن بسته به فاکتورهای مختلفی است

و کاملاً شخصی است؛ برای کسی ممکن است ده میلیون تومان باشد و برای دیگری یک میلیارد تومان)،

حال شما و حس شما بهتر است. تعارف که نداریم، ژست‌های اخلاقی هم نمی‌خواهیم بگیریم،

می‌خواهیم مسئله‌مان را با پول حل کنیم (حتی شده تا حدی)،

تا هم از پول و هم از زندگی بیشتر لذت ببریم.

وقتی داخل جیب و توی حساب بانکی پول هست، آدم احساس اطمینان بیشتری دارد. بلبل‌ها هم قشنگ‌تر می‌خوانند،

آسمان هم آبی‌تر است و مردم هم انگار مهربان‌تر شده‌اند. زندگی،

مثل یک غزلِ زیباست و همه چیز امکان‌پذیر به نظر می‌رسد.

گویی پول، یک عصای جادویی است که با آن می‌توان هر درِ بسته‌ای را باز کرد.

وقتی داخل جیب و توی حساب بانکی پول هست، آدم احساس اطمینان بیشتری دارد.

بلبل‌ها هم قشنگ‌تر می‌خوانند، آسمان هم آبی‌تر است و مردم هم انگار مهربان‌تر شده‌اند.

زندگی، مثل یک غزلِ زیباست و همه چیز امکان‌پذیر به نظر می‌رسد. گویی پول،

یک عصای جادویی است که با آن می‌توان هر درِ بسته‌ای را باز کرد

پول یا خوشبختی

اما امان از روزی که پول به میزان کافی موجود و در دسترس نباشد.

فرد حتی ممکن است احساس کند که انسان بودنش هم زیر سؤال رفته است.

در برار همسرش هم شرمنده است. در برابر فرزندش هم شرمنده است. خودش را لعن و نفرین می کند

که چرا نمی‌تواند مثلاً از عهدهٔ خرید فلان ماشین برآید؟ چرا قادر نیست یک زندگی بی‌دغدغه برای خانواده‌اش فراهم کند؟

چرا فرزندش باید در برابر دوستانش سرافکنده باشد

چون آنها اسباب‌بازی هایی دارند یا مسافرت هایی می‌روند که او قادر نیست بخرد و فراهم کند؟

تحقیقات علمی دربارهٔ رابطهٔ پول و خوشبختی چه می‌گویند؟

تحقیقات مختلفی دربارهٔ ارتباط میان پول و خوشبختی انجام شده است.

تصور عمومی بر این است که این تحقیقات، نشان داده که پول و خوشبختی ارتباط معناداری ندارند.

اما حقیقت این است که این تحقیقات، نشان داده‌اند که «پس از داشتن مقدار مشخصی از پول»،

دیگر نمی توان ارتباط معناداری میان پولِ بیشتر و خوشبختی یا خوشحالیِ بیشتر پیدا کرد. به بیان دیگر،

برای اینکه حس خوشی و خوشبختی داشته باشیم، لازم است

خیالمان راحت باشد که میزان مشخصی از پول در زندگی‌مان وجود دارد.

این موضوع را یادم هست که در یک برنامهٔ طنز، خیلی بامزه نشان داده بودند.

طرف می‌گفت ترجیح می‌دهد در لامبورگینی بنشیند و برای ناراحتی‌هایش گریه کند.

حداقلش این است که کسی که لامبورگینی دارد، دیگر نگرانِ کرایه‌خانه و خورد و خوراک

خیلی امور اساسی دیگر نیست! اما آیا واقعا همین طور است؟

آیا ۳۰۰ هزار دلار برای خوشبختی کافی نیست؟

همین اواخر، یک بازرگان کانادایی به خاطر ۳۰۰ هزار دلار (حدود یک میلیارد تومان)

که از او کلاهبرداری شده بود، خودش را کشت. او قادر بوده آنقدر پول بسازد که ۳۰۰ هزار دلارش را از او بدزدند،

رقمی که متوسطِ جامعه باید حداقل شش سال کار کند

و همه‌اش را هم پس انداز کند (یعنی یک امر غیرممکن) تا در حساب داشته باشد.

اما چرا آن بازرگان خودش را کشت؟ یعنی نمی‌توانست آنقدر

خودش را جمع و جور کند که دوباره از نو آغاز کند و حداقل مثل یک شهروند متوسط کانادایی زندگی کند؟

آیا خوشبختیِ او آنقدر وابسته به مقدار موجودی حسال بانکی‌اش بود که وقتی

آنها را از دست داد، دیگر دلیلی برای ادامهٔ زندگی ندید و ترجیح داد برای همسر و فرزندانش نامهٔ خداحافظی بنویسید،

آنها را در این دنیا ــ با همهٔ سختی‌هایش ــ تنها بگذارد و خودش را بکشد؟

می‌بینید، سطح را که بخراشیم، خیلی سؤالات اساسی‌تر در بارهٔ ارتباط میان پول و خوشبختی آن پایین هست.

و تا زمانی که نتوانیم پاسخی درخور برای این پرسش‌ها بیابیم،

پول داشته باشیم و چه نه، احساس عدم رضایت از زندگی دست از سرِ ما بر نخواهد داشت.

آیا پول حلّالِ همهٔ مشکلات است؟

اکثر آدم‌ها به این باور رسیده‌اند که با پول نمی‌توان خوشبختی خرید

(هرچند در کلام چیز دیگری بگویند، باور قلبی و ناخودآگاه چیز دیگری است

و کار خودش را در ایجادِ نتایجِ زندگی انجام خواهد داد)،

و در عین حال، به جدّ معتقدند که پول، حلال همهٔ مشکلات است. تصور می‌کنند

پول را روی سنگ که بگذاری، آب می‌شود؛ و پول که داشته باشی، روی سبیل شاه هم می‌توانی نقاره بزنی!

اما همان‌طور که برای داشتن احساس خوشبختی، داشتن میزان مشخصی از پول ضروری است

(در ادامه بیشتر در این باره توضیح می دهم)، حقیقت این است

که پول قادر نیست همهٔ مسائل را حل کند و هر جور مشکلی را از میان بردارد.

همان‌طور که برای داشتن احساس خوشبختی، داشتن میزان مشخصی از پول ضروری است،

حقیقت این است که پول قادر نیست همهٔ مسائل را حل کند و هر جور مشکلی را از میان بردارد

پول یا خوشبختی

یک نمونهٔ ساده، افرادی در ایران هستند که پولشان از پارو بالا می رود

اما در عطش این می سوزند که شهروندیِ یک کشور دیگر مثل آمریکا یا کانادا را بگیرند.

اما برنامه‌هایی که این کشورها برای مهاجرت به شیوهٔ سرمایه‌گذاری دارند، محدود است

هزار جور اما و اگر دارد. بسیاری افرادِ دیگر با پول کمتر اما واجد شرایطی دیگر بودن،

اقامت و شهروندی کشورهای جهان اول را گرفته‌اند و با یک شرایط مالی معمولی و متوسط، زندگی خوش‌تری نسبت

به برخی کسانی دارند که برج‌های فرشته هم برایشان مثل قفس شده است و

ماشین‌های میلیاردی‌شان را از ترس خط افتادن، نمی‌توانند گوشهٔ خیابان پارک کنند.

مثال معمول دیگر، مریضی‌هایی است که مزمن می شوند و درمان هم ندارند.

فرد، عاشق پدر و مادرش است و برایشان جان می‌دهد. اما مثلاً بیماری آلزایمر

یا ناتوانی در نگهداری از خود و انجام امور شخصی، زندگی را بر فرزندِ صاحبِ مکنت تلخ کرده است.

بله، البته آن فرزند می تواند به واسطهٔ پول، بهترین پرستارها را استخدام کند

و بهترین برنامه‌های مراقب پزشکی را تدارک ببیند، اما هیچ میزان از پول قادر نیست کمی

از درد و رنج او را ــ که پدر یا مادرش را در آن وضعیت می‌بیند ــ کم کند.

در مقابل، فرد دیگری هست که چهار ستون بدنش سالم است، خانوده‌ای خوب و مهربان دارد،

مسئله‌ای که در ظاهر لاینحل باشد در زندگی‌اش نیست، اما هر ماه به سختی درآمد

را به مخارج می‌رساند و در اضطراب اینکه اگر کارش را از دست بدهد و حقوقش قطع شود

زندگی‌اش چه خواهد شد، صبح تا شب و شب تا صبح را با اضطراب و ناشادی می‌گذراند

با هر متر و معیاری بخواهیم حساب کنیم، این آدم خوشبخت نیست.

اما چرا؟ چطور شده که پای صحبت و درد دل بیشتر آدم‌ها که بنشینی،

همه‌شان نالانند؟ یک بار یک آدم خیلی پولدار در جمعی خصوصی می‌گفت که نمی‌تواند بخندد؛

و من با خودم فکر می‌کردم پس این همه پول چطور او را از اسارت رها نکرده است.

آدم‌های بی‌پول و کم‌پول هم که برای ناشادی نیاز به بهانه ندارند!

نه پول را به درستی می‌شناسیم و نه خوشبختی را

تصور می‌کنم ریشهٔ این نادشادی و نارضایتی عمیق از زندگی، بیشتر به این بازمی‌گردد که تعریف درستی از پول و خوشبختی در ذهن ما حک نشده است. پول یک «ابزار» است. همان‌طور که خانه یک سرپناه است و بسیار فرق هست که آدمی خانه‌ای داشته باشد تا اینکه کنار خیابان بخوابد، فرقِ بسیار است میان اینکه انسان پول کافی برای محقق کردن خواسته‌هایش داشته باشد تا اینکه برای تأمین مایحتاج معمولی زندگی‌اش هم مجبور باشد سگ‌دو بزند. ببنید دوستان عزیز، زندگی امروز هر لحظه‌اش خرج دارد. نفس کشیدنِ ما خرج دارد. هر لحظه که قلب ما می‌زند، زندگی برایمان کنتور می‌اندازد. چطور؟ اجازه بدهید عرض می‌کنم.

رابطه میان خوشبختی و پول

الان زمانه‌ای است که شما در طول یک ماه هیچ کاری هم نکنی و هیچ خرجی هم (برفرض محال) نتراشی، پولِ یک سری چیزها را باید بدهی

الان زمانه‌ای است که شما در طول یک ماه هیچ کاری هم نکنی و هیچ خرجی هم (برفرض محال) نتراشی، پولِ یک سری چیزها را باید بدهی. برای آب و برقی که مصرف می‌کنی باید پول بدهی. احتمالاً باید قسط خانه‌ات را بدهی یا برای جایی که اجاره کرده‌ای، کرایه بپردازی. خورد و خوراکت (از شیر و گوشت گرفته تا برنج و نان و غیره) را باید از مغازه بخری و برای خریدن آنها نیاز به پول داری.

زمانی بود که زندگی این خرج‌ها را نداشت. طرف در روستایی زندگی می‌کرد که زمین‌هایش صاحب نداشت. هر کسی یک قطعه زمینی را برای خودش گرفته بود و خانه ای با دست‌هایش ساخته بود و باغی و باغچه‌ای و چند حیوان داشت، و نیازش هم از این امور معمولیِ خورد و خوراک فراتر نمی‌رفت و همهٔ اینها را هم بدون صرف پول می‌توانست تأمین کند.

آن دوره و زمانه دیگر تمام شده است. واقعیتش، دوره و زمانهٔ خیلی خوبی هم نبود. انسان تفریباً مثل گوسفند زندگی می‌کرد: کتابی نبود که بخواند، تفریحی نبود که سراغش برود، و فقط کارِ گِل می‌کرد تا خوراکِ شکمش تأمین شود. در هر صورت، پول در آن دوره و زمانه یک امر فرعی بود. حتی اگر فرد یک صندوقِ پر از طلا هم داشت، آن طلاها خیلی به کارش نمی‌آمدند.

هر لحظه نفس کشیدن ما، برایمان خرج دارد

امروزه اما همه چیز تغییر کرده است. شما ممکن است فقط برای گذرانِ عادی ماهانه‌ات،

پنج میلیون تومان نیاز داشته باشی. اگر نتوانی این مقدار پول را به‌راحتی تأمین کنی،

اگر پول کافی در حساب بانکی‌ات نباشد

که اگر جریان درآمدت قطع شد، حداقل شش ماه بتوانی مخارجت را تأمین کنی،

اضطراب به سراغت خواهد آمد و از خوشی‌ات کم خواهد شد.

به بیان ساده، احساس خوشبختی‌ات کمتر خواهد شد.

حالا فرض کن کارهایی انجام داده باشی (اعم از سرمایه‌گذاری، ایجاد سیستم‌های خودکار تولیدِ درآمد

مثل یک سایت اینترنتی، نوشتن کتاب‌های پُرفروش و بهره بردن از درصد فروش آنها طی چاپ‌های متعدد و اموری نظایر اینها)

که حتی اگر در طول ماه هیچ کار مستقیمی هم برای کسب درآمد انجام ندهی، پنج میلیون تومان وارد حسابت شود.

و فکر کن افزون بر آن، پانصد میلیون تومان هم دارایی به شکل پول نقد و سرمایه‌های دیگر داری.

آیا واقعاً احساس خوشحالی‌ات بیشتر نخواهد بود؟ آیا احساس آزادی نخواهی کرد؟ آیا احساس نمی‌کنی

که چقدر خوشبخت‌تر از وقتی هستی که مجبور بودی برای تومان به تومانِ مخارجت عرق بریزی؟

آیا حس خوبی نیست که وقتی مثلاً می‌خواهی گوشی موبایلت را عوض کنی، یک ماشین جدید بخری

یا به سفر بروی، فقط تصمیم بگیری و اصلاً نگران مخارج نباشی؟ قطعاً اکر به قلبت رجوع کنی،

تصدیق خواهی کرد که در این شرایط، خیلی خوشحال‌تر خواهی بود و واقعاً خود را خوشبخت‌تر احساس خواهی کرد.

آیا واقعاً می‌دانیم خوشبختیِ ما چقدر خرج دارد؟

پول یا خوشبختی

کلید این است: باید دقیقاً بدانی چه مقدار پول تو را از اسارتِ پول آزاد خواهد کرد،

تلاش کنی تا آن را به شکل درآمد غیرفعال در زندگی‌ات محقق کنی. اگر این کار را نکنی،

هر مقدار که پول و درآمدت بیشتر شود، خواسته‌هایت هم فزونی می‌گیرد و همواره خود را در عقبِ خواسته‌هایی تمام‌نشدنی

خواهی دید و همین، باعث خواهد شد خوشحال و خوشبخت نباشی. اگر واقعاً با داشتن یک تویوتا کمری خوشحال هستی

و در کنارش ترجیح می‌دهی وقتِ آزاد برای کتاب خواندن داشته باشی

و یک اتاق از خانه‌ات را کتابخانه کنی و با خیال آسوده بنشینی و ساعت‌ها کتاب بخوانی،

آن وقت با دیدن مرسدس بنز یا مازراتی در خیابان حالت دگرگون نخواهد شد.

پول یا خوشبختی

اما یک بار برای همیشه، به‌درستی به این سؤال پاسخ بدهیم که آیا می توان با پول، خوشبختی خرید؟ بلند بگوییم: «بله!» با پول می‌توان خیال را از خرج و مخارجِ معمول ماهیانه راحت کرد، برای محقق کردن خواسته‌هایی که داریم زجر نکشید، و وقت و فکر آزاد برای خلاقیت و ارزش‌آفرینی بیشتر در این جهان داشت. چقدر آدم‌های مستعدی که می‌شناسم، و می‌توانند نقاش‌ها، نویسنده‌ها یا موسیقی‌دان‌های بزرگی باشند؛ اما دویدن در پی زندگی برای تأمین مخارج آن، آنها را به اسارت گرفته و از ارزش‌آفرینی باز داشته است. آنها خوشبخت نیستند چون نمی‌توانند کاری را که برای آن آفریده شده‌اند به انجام برسانند، و جامعه هم ناخوشبخت است چون آدم‌هایی ناخوشبخت دارند در آن زندگی می‌کنند.

پول یا خوشبختی

یکی از مهم‌ترین وظیفه‌های ما این است که به استغنای مالی برسیم. با تمامِ در ظاهر مادی بودنش، این یکی از معنوی‌ترین اهداف زندگی است

وقتِ آزاد، فکرِ آزاد و خیالِ راحت برای لذت بردن از زندگی، ابزارهای زندگیِ خوب و خوش و لازمهٔ احساس خوشبختی هستند؛ و اینها چیزهایی است که پول، به‌واقع در جهان امروز می‌تواند آنها را فراهم کند. یکی از مهم‌ترین وظیفه‌های ما این است که به استغنای مالی برسیم. با تمامِ در ظاهر مادی بودنش، این یکی از معنوی‌ترین اهداف زندگی است. و اگر بدانیم چقدر پول می‌خواهیم و اگر بلد باشیم آن را در جای درست خرج کنیم، قطعاً یک قدم به خوشبخت زندگی کردن نزدیک‌تر خواهیم بود.

پول یا خوشبختی

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

رابطه میان خوشبختی و پول

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

پول یا خوشبختی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

پول یا خوشبختی

داستان خواندن عادت افراد موفق

داستان خواندن چرا عادتِ مفیدِ افرادِ موفق است؟

داستان خواندن

گریز از دنیای واقعی به داستان، موتور محرکهٔ خیال‌پردازی است

داستان‌گویی و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است

که انسان را از سایر جاندارانی که می شناسیم، متمایز کرده است

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

داستان خواندن

روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان

را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم

(قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)،

هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد

که بدانم ترجمه‌اش سالم و بدون حذف و افتادگی است.

البته مهم‌تر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس،

دلم می‌خواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم و برای ساعاتی هم شده،

در فضای خیالی داستان غرق شوم. پیش‌تر نسخه الکترونیک رمان «۱Q84»

از نویسندهٔ ژاپنی «هاروکی موراکامی» را خوانده و از آن لذت برده بودم.

برای همین رمان جدید او را (این بار نسخهٔ چاپی) سفارش دادم که ترجمهٔ عنوانش می‌شود

«سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش». هرچند به نظرم این کتاب به اندازهٔ رمان قبلی او قوی نبود،

اما همچنان کمک می‌کرد تا با گریزی آگاهانه از دنیای واقعی، دنیاهای دیگری را تجربه کنم.

رمان خواندن در آن زمان، همچون دارویی مسکّن

برای آرام‌تر کردن روح بود ــ که البته اثرات ناخوشایند جانبی هم نداشت!

گریز به دنیای داستان

داستان خواندنا

ین گریز از دنیای واقعی، نخستین بار نبود که رخ می‌داد.

خاطرم هست رمان «کوری» را، اثر «ژوزه ساراماگو» نویسندهٔ پرتغالی که برندهٔ جایزهٔ نوبل شد،

در دوران دانشگاه و شب‌هایی که امتحان داشتم،

سه شب پیاپی خواندم و هرچند الان آن درس‌های دانشگاه و امتحان‌ها را از خاطر برده‌ام،

اما طعم دلچسب آن کتابخوانیِ سه‌شبه هنوز زیر زبانم هست.

بارها با داستان‌های «بورخس» وارد عالم خیال شدم، از «صد سال تنهاییِ» مارکز به حیرت آمدم،

با «سووشونِ» سیمین دانشور وارد تاریخی ازدست‌رفته شدم، و همچنان هم با رمان‌ها و داستان‌های جدیدی که کشف می‌کنم

مرتب پیوند خودم را با دنیای خیال برقرار نگه می‌دارم.

در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد،

اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم. معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن

را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند، و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید

 داستان خواندن

فکر می‌کنم نخستین بار از طریق مجله کیهان بچه‌ها به داستان خواندن علاقه‌مند شدم.

این مجلهٔ هفتگی، بلااستثنا در هر شمار‌ه‌اش داستان چاپ می‌کرد

و موضوع بعضی از آنها و اسم نویسنده‌هایشان را هنوز به خاطر دارم.

متأسفانه در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد،

اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم.

معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند،

و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید. این جمله را که نوشتم، یاد کتاب‌های زنده‌یاد «مهدی آذریزدی»

افتادم: «قصه های خوب برای بچه‌های خوب»؛ که مجموعهٔ داستان‌های مثنوی اش را که جلدی صورتی‌رنگ داشت،

بارها در دوران دبستان خوانده بودم و از همان طریق بود که با اثر بزرگ مولانا آشنا شدم.

داستان چیزی فراتر از سرگرمی است

داستان خواندن

مولانا هم در «مثنویِ» خودش، بیش از هر چیزی داستان گفته است.

نکته‌هایی را که می‌خواسته در ذهن و دل مخاطب بنشاند،

در قالب حکایت‌های خواندنی ریخته تا هم خواندن آنها خوشایندتر باشد،

هم با درگیر کردن ذهن مخاطب و حساس کردن او نسبت به عملکردها و سرنوشت شخصیت‌های داستان،

حرف‌هایش را در ذهن مخاطب ماندگار کند. حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم،

درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت،

چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

یادم است زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که اشاره کرده بود داستان‌گویی

و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر جاندارانی

که می شناسیم، متمایز کرده است. قصه‌گویی، از عهد باستان در جوامع انسانی وجود داشته

و از داستان‌هایی که کنار آتش گفته می‌شد تا قصه‌های زیر کرسی و انواع و اقسام

قالب‌های داستان‌گویی در دنیای امروز، قصه و داستان یار و همراهِ همیشگی آدمی بوده است.

چرا داستان خواندن، اتلاف وقت نیست؟

داستان خواندن

با این همه، در دنیای امروز و به‌ویژه در فرهنگ‌هایی مثل کشور ما، خواندن داستان، کتابِ رُمان دست گرفتن

و وقت صرف کردن برای قصه خواندن، عموماً امری بیهوده، مُخلِّ کارایی و بی‌فایده شمرده می‌شود. افراد

خیلی بخواهند هنر کنند، در زمینهٔ رشتهٔ کاری‌شان کتاب می‌خوانند. گاهی هم فیلم تماشا می‌کنند،

خیلی کمتر از آن به دیدن تئاتر می‌روند، و باقیِ وقت خود را پای شوهای تلویزیونی و اخبار روز و

سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی و عکس‌های ایستاگرام صرف می‌کنند. نسبت که بخواهیم بگیریم،

معدودند کسانی که دغدغهٔ پیدا کردن و خواندن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های خوب را داشته باشند،

نویسنده‌های خوب و خوش‌قلم ایرانی و خارجی را بشناسند، برای خریدن کتاب‌های رمان و داستان پول خرج کنند، و این

کتاب‌ها را به مناسبت‌های مختلف (از جمله عید نوروز که در پیش داریم) به عزیزان خود هدیه بدهند.

شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور،

خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند،

این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند

داستان خواندن

آیا تا به حال دیده اید که یک مدیر شرکت، همکاران خود را به خواندن رمان و داستان تشویق کند؟

البته قرار نیست در زمان کاریِ شرکت، رمان و داستان خوانده شود؛

اما خارج از آن، مثلاً در خانه و در مسیر رفت و آمد، چطور؟

طبیعی است که وقتی خودِ مدیران و صاحبان کسب‌و‌کار اهل مطالعهٔ آثار داستانی نباشند،

دیگران را هم نمی‌توانند به این کار توصیه کنند.

افزون بر دلایل مختلف دیگر، شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور

(که کارآفرینان، مدیران و صاحبان کسب‌وکار هم علی‌القاعده در این دایره می‌گنجند)

خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند،

این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند.

«نویسنده» بودن هم انضباط شخصی و روحیهٔ کارآفرینی می‌خواهد

داستان خواندن

نویسنده، در آن تصویرِ نوعی و کلیشه‌ای که در ذهن اغلب ما نقش بسته است،

آدمی است فارغ از مناسبات دنیای کار که برای خودش در کافه‌ها می‌نشیند

و بی‌توجه به مهلت تحویل کار و با آزادی عمل کامل،

قهوه‌ای می‌نوشد و سیگاری دود می‌کند و کاغذ سیاه می‌کند

(یا کلمات را بر صفحهٔ لپ‌تاپ می نشاند). پندار عامه این است که نویسنده آدمی است

نامنظم که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شود، برنامه‌ای برای روزهایش ندارد و شب ها هم تا دیروقت بیدار است.

ممکن است نویسنده‌های این مدلی هم داشته باشیم، اما آنها کسانی‌اند که بیشتر در «توهم نویسندگی» هستند.

شاید داستانکی یا کتابی هم نوشته و در حلقه‌ای دوستانه با امثال خودشان نشست و برخاست داشته باشند،

اما قادر به اثرگذاری بر دنیای پیرامون خود نبوده‌اند.

نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری،

برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و

خسته شد و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید

نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری،

برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و خسته شد

و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید.

«استفن کینگ» که نویسنده‌ای مشهور در سطح جهانی است،

می‌گوید که هر روز باید چندهزار کلمه بنویسد.

یا همان موراکامی که در ابتدای مقاله اشاره کردم، هر روز چند ساعت مدام می‌نویسد.

فقط تصور کنید که در تنهایی نوشتن و خیال پرداختن، بدون اینکه آن نوشته‌های

هر روزه تبدیل به پست تلگرامی و فیسبوکی شوند و لایک بگیرند، چه کار سختی می تواند باشد!

اجازه بدهید باقی حرف‌ها را در چند نکته خلاصه کنم و این مقاله را به پایان برسانم:

۱. کسانی هم که رمان خواندن را دوست دارند، «نداشتنِ وقت»

داستان خواندن

را برای نخواندن آن بهانه می‌کنند. اما جالب است بدانید که «باراک اوباما» طی هشت سال ریاست‌جمهوری‌اش،

کتاب و رمان خواندن را تعطیل نکرد. به جایگاه سیاسی او کاری ندارم، هدفم این است

که نشان دهم اگر انسان «دغدغهٔ» انجام کاری را داشته و بداند که

مثل نان شب برایش واجب است، حتماً برای انجامش وقت هم پیدا می‌کند و آن را در برنامه‌اش می‌گنجاند.

اوباما در مصاحبه ای پس از پایان دوران ریاست جمهوری‌اش گفته بود:

«ضروری است که رُمانی در ایام ریاست‌جمهوری دست بگیری، ب

رای اینکه اغلبِ مطالبی که می‌خواندم گزارش‌های توجیهی، پیشنهاد‌ها و قراردادها بود…

داستان پلی بین آدم‌هاست. به نظرم آدم را تقویت می‌کند و مفید است.

گاه‌گداری که خواسته‌ام از خودم فاصله بگیرم و به دنیایی دیگر بروم، داستان می‌خوانم.»

کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند.

اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد

آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند

۲. کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند.

داستان خواندن

اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد

آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند.

فروشندگان خوب، بدون اینکه در وادی دروغ‌گویی بیفتند، می‌توانند داستان‌های خوبی

برای جلب نظر و متقاعد کردن مشتری بگویند. و برای خوب داستان گفتن، باید داستان‌های خوب خواند.

مرتب هم خواند. ذهن ما زمانی خوب کار می‌کند که پیوسته با مطالب خوب تغذیه شود.

با هر روز فقط در وب و شبکه‌های اجتماعی سر کردن و رمان نخواندن، حتی اگر کتاب‌های مربوط به کسب‌و‌کار

هم خوانده شوند، آن چشمهٔ داستان‌گویی ممکن است بخشکد و فروش محصول و خدمات سخت‌تر ‌شود.

فقط لحظه‌ای به خاطر بیاورید که چطور استیو جابز با برپا کردن نمایش و داستان‌گویی روی صحنه،

کاری می‌کرد که اکثر مخاطبان عاشق محصولات اپل شوند. همین یک ویژگی را جانشیان او در اپل ندارند

و تا اینجا هم بیشتر روی میراث باقی‌مانده از جابز جلو رفته‌اند.

۳. این مقاله زمانی در وب‌سایت مدرسه تحول فردی منتشر می‌شود که تعطیلات نوروز را در پیش داریم.

داستان خواندن

این هنگام از سال، با کُند شدن سایر امور

و تا حدی فراغت یافتن از کارهای روتینِ روزمره، یکی از بهترین زمان‌هاست

که کتاب داستانی دست بگیرید، با داستان و رمان آشتی کنید

و و در دنیای خیالیِ آفریدهٔ نویسنده غرق شوید و دنیاهایی نو را کشف کنید.

یکی از بهترین رمان‌هایی که طی سال گذشته خواندم،

کتابی از نویسندهٔ کانادایی «یان مارتل» بود. (که احتمالاً فیلم «زندگی پی»

را که بر اساس رمان دیگری از او ساخته شده بود، دیده‌اید. همان که پسری در میانهٔ اقیانوس،

با یک ببر در قایق سر می‌کند.) رمانی که من خواندم، اثر جدید او با عنوان «کوه‌های بلند پرتغال» است.

عجیب این کتاب را دوست داشتم و بر من اثر گذاشت. بسیار انسانی بود و

خواندن آن بارها و بارها احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد که اصلاً نمی‌دانستم وجود دارند.

یادم است یک بار که در اتوبوس داشتم آن را می‌خواندم، چنان گُر گرفتم که دلم می‌خواست

پیاده شوم و ساعت‌ها در پیاده‌روهای پوشیده از برف تورنتو قدم بزنم.

یک رمان خوب، چنین کاری با آدم می کند. وقتی آن را به پایان می‌رسانید،

دیگر انسان قبلی نیستید. احساس می‌کنید زندگی را در ابعاد

تازه‌ای تجربه می‌کنید، و احساس می‌کنید زندگی و آدم‌ها را بهتر می‌فهمید.

سخن آخر: برای انسانِ بهتری شدن، باید آدم‌ها و قصه‌هایشان را بشناسید.

و یکی از بهترین راه‌ها برای ورود به دنیای انسان‌ها و کشف

قصهٔ آنها، خواندن داستان‌هایی است که خیال انسان‌ها به نگارش درآورده است.

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

داستان خواندن

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

نانوایی

نانوایی را چطور می توان به ماشین چاپ پول تبدیل کرد؟

نانواییِ قرن بیست‌ویکم!

اخیراً که خرید از فروشگاه «بابا نان داد» را تجربه کردم، به خلاقیتِ صاحبِ این «نانوایی» تبریک گفتم.

جایی که هرچند محصول اصلی‌اش «نان» است،

اما کاملاً تصوری را که در ذهن همهٔ ما از نانوایی نقش بسته است، به هم می‌ریزد

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

Large parts of your text do not contain the keyword. Try to distribute the keyword more evenly.

نانوایی

هرچند در طی سالیان اخیر تعدادی از نانوایی‌ها به ماشین‌های تولید نان ــ به جای تنورهای سنتی ــ ‌مجهز شده‌اند،

یا نانوایی‌هایی وارد عرصه شده‌اند که نان‌های به اصطلاح «فانتزی» عرضه می‌کنند،

اما کلِّ فرایند پخت و تولید و عرضه و فروش نان، همان حالت قدیمی خودش را حفظ کرده است.

از خاطرم نمی‌رود زمانی من که دانش‌آموز دبستانی و راهنمایی بودم، چه ساعت‌هایی

عمر ارزشمند خودم را در صف‌های نان می‌گذراندم! آن هم در زمانی که گوشی‌های هوشمند نبودند

تا بتوان از این وقت‌های مرده، استفادهٔ مفیدتری برد و اقلاً چند ایمیل را پاسخ داد یا مطلب مفیدی خواند.

صفِ چندتایی و صف یکی… صف خانم‌ها و صف آقایان… مشاجره‌هایی که گاه و بیگاه در این صف‌ها در می‌گرفت…

این تنورِ بربری تمام شده و حالا باید کلی منتظر ماند تا چانه‌ها

برای تنور بعدی آماده شوند و در تنور گذاشته شوند و پخته شوند و دوباره همین داستان…

هنوز هم که هر بار بعد از مدتی در کانادا بودن به ایران می‌آیم،

داستان پخت و عرضهٔ نان را به شکل قدیم می‌بینم. نهایت هنر و خلاقیت این است

که نان‌ها به شکل خاش‌خاشی عرضه شوند. چیزهایی در همین حد

هنوز هم که هر بار بعد از مدتی در کانادا بودن به ایران می‌آیم،

داستان پخت و عرضهٔ نان را همین شکلی می‌بینم. نهایت هنر و خلاقیت این است

که نان‌ها به شکل خاش‌خاشی عرضه شوند. چیزهایی در همین حد. و هرچند نان‌هایی که در ایران پخت می‌شوند

را به این تنوع و تعدّد و کیفیت در کانادا نمی‌توان یافت، اما گاهی آدم با خودش فکر می‌کند

که آیا این صنعتِ پرخواهان و ضروری نمی‌تواند با کمی خلاقیت و توجه به مقتضیات مشتری‌مداری،

خریداران را خوشحال‌تر و راضی‌تر کند و گردش مالی بالاتری هم برای صاحبان این کسب‌وکارها داشته باشد؟

اگر یک نفر از خیل این همه نانوایی، چند تا تغییر کوچک در کارش ایجاد کند، خودش برد فراوانی

(از لحاظ اطلاع‌رسانی دهان به دهان و اشتراک در شبکه‌های اجتماعی)

خواهد یافت و عاملی برای تبلیغ آن خواهد شد و یک مزیت رقابتی را نسبت به سایر نانوایی‌ها برای او ایجاد خواهد کرد.

همهٔ اینها دست به دست هم داد تا اخیراً که خرید از فروشگاه «بابا نان داد» را تجربه کردم،

به خلاقیتِ صاحبِ این «نانوایی» تبریک بگویم. جایی که هرچند محصول اصلی‌اش «نان» است،

اما کاملاً تصوری را که در ذهن همهٔ ما از نانوایی نقش بسته است، به هم می‌ریزد.

یک نانوایی باکلاس و مدرن

نانوایی

فروشگاه «بابا نان داد»، در حوالی منطقهٔ صادقیه در تهران قرار دارد. وسعت فیزیکی‌اش چندان زیاد نیست،

اما شیک است و تمیز و ظاهری مدرن دارد. عبارت «بابا نان داد» هم همراه با المان‌هایی از آدم و گندم،

روی شیشهٔ فروشگاه نقش بسته است که نشان می‌دهد از ابتدا، توجه به برندسازی و لوگو ــ و «متمایز بودن»

ــ جزو دغدغه‌های صاحبان این فروشگاه بوده است. اما زمانی که وارد فروشگاه می‌شوید، با صحنه‌ای مواجه می‌شوید

که خیلی از صاحبان مغازه‌ها در ایران دلش را ندارند که حتی به آن فکر کنند:

بسیاری از نان‌ها در ظرف‌های جداگانه، برای تست و مزه کردن قرار داده شده‌اند!

نان‌ها البته از نوع سنتی مثل تافتون و بربری نبودند، هرچند که خانم صندوقدار از یک نان سنگک ویژه صحبت می‌کرد،

و اصرار می‌کرد که حتماً آن را بخریم چرا که خیلی طرفدار دارد. اما نان‌های مختلفی بودند با انواع و اقسام افزودنی‌ها

و تزئینات مثل مغزِ تخم‌های مختلف، کشمش، شوید و… کسی نایستاده بود تا نان‌هایی را که هر کس امتحان می‌کند بشمارد،

و نان‌ها نیز همگی ترد و باکیفیت و خوشمزه بودند. مگر می‌شود در چنین فضایی قرار گرفت و دوستش نداشت و خرید نکرد؟

اصلاً رفتنِ من به آنجا هم به توصیهٔ دوستی بود که چند باری از آنجا خرید کرده و

پیشنهاد کرده بود در این سفر، حتماً این فروشگاه «بابا نان داد» را امتحان کنم.

مشتری‌مداریِ خوب

در فرصت مختصری که در این فروشگاه گذراندم، فروشنده‌ها را آشنا با آدابِ برخورد با مشتری و مشتری‌مداری دیدم.

این موارد خیلی هم پیچیده نیستند، هرچند در عمل اجرا کردن آنها، نیازمند تمرین است و تسلط بر خود

اینکه سوال و خواستهٔ مشتری درست فهمیده شود. اگر مشتری به فلان نان اشاره کرده،

و برای فروشنده ابهام دارد که دقیقاً چه نانی مدنظر خریدار است، مؤدبانه از او بپرسد.

به مشتری گزینه و امکان انتخاب بدهد که نانش را می‌خواهد در جعبه ببرد یا پلاستیک؛

و اگر مشتری جعبه را انتخاب کرد، رو در هم نکشد. اینکه نان‌ها با دقت و تمیز داخل جعبه

یا پلاستیک چیده و گذاشته شوند. اینکه سیستمی تعبیه شده باشد که شما نان‌های مختلف را سفارش بدهی و

فاکتورها را یکجا دم صندوق پرداخت کنی. اینکه وقتی نان‌ها را تحویل می‌گیری، با لبخند تحویلش بگیری.

اینها همه احترام به مشتری است، و هرچند مشتری آمده فقط نان بخرد، اما اگر احترام و روی خوش نبیند،

اولین خریدش احتمالاً آخرین خریدش خواهد بود و اگر

از آنجا نزد خانواده و دوستانش بد نگوید، دست‌کم توصیه‌اش هم نمی‌کند.

تصوری تازه از نان سوخاری!

اما وقتی افزون بر همهٔ اینها، وقتی مثلاً نان سوخاری را به دهان می‌گذاری تصورت از «نان سوخاری» کاملاً عوض می‌شود،

خودش کلی قیمت دارد. نان سوخاری برای من همیشه نانی سفت و سخت‌خور بوده که برای خوردنش

خیلی شوقی نداشته‌ام. اما وقتی یکی از نان سوخاری‌های این فروشگاه را به دهان گذاشتم

و دیدم عجب تُرد است و خوش‌خوراک و شیرینیِ به‌اندازه‌ای هم دارد، انگار روی آسمان رفتم.

خوردن، یکی از لذت‌های آدمی است و فروشگاه «بابا نان داد»

این نیاز آدمی را هم با عرضهٔ محصولات باکیفیت، به‌خوبی پاسخ داده است.

صداقت با مشتری

محصولات این «نانوایی» هم همه تازه‌اند و پختِ روز. نشانه‌اش اینکه قفسهٔ کوچکی در یکی از گوشه‌های فروشگاه است

که در آن، نان‌های مانده از روز پیش با ۵۰ درصد تخیف عرضه می‌شوند. این صداقت با مشتری،

و این احترام گذاشتن به محصولی که نوعی تقدّس هم برای ما دارد (و دور نریختن آن)،

باز قدر این فروشگاه و فکر و خلاقیتی را که پس آن بوده، در نظرم بالاتر برد.

بهترین جای دنیا برای پول درآوردن، همین ایرانِ خودِ ماست.

این پتانسیل برای کسب درآمد، فقط هم منحصر به یک حیطه نیست.

بلکه اینجا بازاری است بکر در بسیاری از زمینه‌ها که اگر کمی خلاقیت و همت باشد، می‌توان خدمتی عالی عرضه کرد و پول خوبی هم برد

در مقالهٔ دیگری (بهترین جای دنیا برای پول درآوردن کجاست؟) نوشته بودم که بهترین جای دنیا برای پول درآوردن،

همین ایرانِ خودِ ماست. این پتانسیل برای کسب درآمد، فقط هم منحصر به یک حیطه نیست. بلکه اینجا بازاری است

بکر در بسیاری از زمینه‌ها که اگر کمی خلاقیت و همت باشد، می‌توان خدمتی عالی عرضه کرد و پول خوبی هم برد. برای خلاقیت،

و برای خلاق‌تر شدن و بازارها را شناختن، قطعاً آموزش بسیار مؤثر است. و این نکته باز به یادمان می‌آورد

که یکی از بهترین سرمایه‌گذاری‌ها، سرمایه‌گذاری روی خود است به شکل کتاب خواندن و به سمینارها

و کارگاه‌ها و دوره‌های آموزشی رفتن. فروشگاه «بابا نان داد» بدون دانشِ روز در زمینهٔ مدیریت و بازاریابی و فروش،

نمی‌توانست چنین شکلی داشته باشد. و آموزش خوب

اگر با عمل و پیگیری و تدام همراه شود، نتایجی چنین خوشمزه خواهد داشت.

خوانندهٔ عزیز، بدان که اگر نشسته‌ای و داری غر می‌زنی

و از شرایط اقتصادی می‌نالی، تنها و تنها اسیر فکر خودت و زندانی ذهن‌ات شده‌ای. بلند شو حرکت کن،

و کمی جامعه و اطرافت را با دید متفاوتی بنگر. فرصت‌های خدمت و پولسازی، راه به راه این

گوشه و آن گوشه ریخته‌اند منتظرِ کسانی که آنها را بردارند و به کارش بگیرند!

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

بهترین جای دنیا برای پول درآوردن کجاست؟

پول برای درآوردن بهترین جای دنیا کجاست؟

آیا برای پولدار شدن، مهاجرت بهترین انتخاب است؟

یک ایرانی ممکن است فکر ‌کند که اگر نتوانسته به پول و درآمد دلخواهش برسد،

اشکال از این است که در ایران به دنیا آمده و در این کشور زندگی می‌کند

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

پیش از آنکه وارد اصل مطلب شوم، بهتر است پرسش مطرح‌شده در عنوان مقاله را دقیق‌تر بپرسم:

بهترین جای دنیا برای پول درآوردن، برای یک «ایرانی»

که حداقل دو دههٔ ابتدایی عمرش را در ایران زندگی کرده است، کجاست؟

و پاسخ، صریح و سرراست، این است: «ایران».

شاید شما با این پاسخ موافق نباشید، مخصوصاً اگر زندگی در یک کشور دیگر را تجربه نکرده باشید.

من هم قصد ندارم نظر خودم را ثابت کنم، فقط می‌خواهم تجربه‌ها

و مشاهدات خودم را با شما در میان بگذارم.

مطمئنم که پس از به پایان بردن این مقاله، خودتان به بهترین پاسخ خواهد رسید.

کاش ایران به دنیا نیامده بودم!

یک ایرانی ممکن است فکر ‌کند که اگر نتوانسته به پول و درآمد دلخواهش برسد،

اشکال از این است که در ایران به دنیا آمده و در این کشور زندگی می‌کند. البته در

خصوص به دنیا آمدن دیگر نمی‌شود کاری کرد ــ

به محض اینکه آدم متولد می‌شود دیگر کار تمام شده و راهِ عقبگردی نیست!

اما در خصوص کشور محل زندگی، با هزار و یک اما و اگر البته، ممکن است فرد بتواند

در جایی و سرزمینی دیگر رحل اقامت بیفکند. و برای این کار، چه جایی بهتر از کشورهای جهان اول

به‌خصوص آمریکا، کانادا یا استرالیا، یا یک پله آن طرف‌تر، یکی از کشورهای اروپای غربی این کشورها

بازار آزاد و سرمایه‌داری دارند و مخصوصاً آمریکا که اصلاً ادعایش این است که سرزمین فرصت‌هاست.

هر چه نباشد، «سیلیکون ولی» در این کشور است

که از دل آن اپل و مایکروسافت و گوگل و فیسبوک و خیلی شرکت‌های

دیگر متولد شده‌اند که امروزه هر کدام از حیث تعداد کاربر و میزان نقدینگی، برای خودشان کشوری هستند.

آنقدر که مثلاً می‌شنوی فیسبوک قرار است در انتخابات آلمان کمک‌حال دولت این کشور باشد

تا آگهی‌ها و پست‌های درج‌شده در این شبکهٔ اجتماعی،

سوگیری نسبت به یک جناح و حزب سیاسیِ خاص نداشته باشد.

همین‌طور دیده‌ایم که خیلی ایرانی‌های موفق، سر از آمریکا درآورده یا با تحصیل و کار در این کشور،

پله‌های موفقیت را طی کرده‌اند. اصلاً افسانه‌ای هست که پدربزرگ‌ها شب یلدا، وقتی همه دور کرسی نشسته‌اند، تعریف می‌کنند

مبنی بر اینکه نصف دانشمندان ناسا را ایرانی‌ها تشکیل می‌دهند. البته بعضی چیزها هم دیگر افسانه نیست.

مثل «دارا خسروشاهی»، مدیرعامل جدید «اوبر» که تبار ایرانی دارد، یا «انوشه انصاری» که شرکتی میلیون دلاری

را تأسیس کرد و به خاطر همان توانست هزینهٔ سفر شخصی‌اش به فضا را جور می‌کند. افسانه اینجاها می‌گوید

اینها اگر ایران بودند، نهایتش در یک اداره‌ای، شرکتی داشتند یک کار معمولی می‌کردند.

اصلاً افسانه‌ای هست که پدربزرگ‌ها شب یلدا، وقتی همه دور کرسی نشسته‌اند،

تعریف می‌کنند مبنی بر اینکه نصف دانشمندان ناسا را ایرانی‌ها تشکیل می‌دهند

اما افسانه عادت دارد که روی چیزهای کمیاب و استثنایی انگشت بگذارد.

اگر اینطور نباشد، یک قصهٔ معمولی و شاید کسالت‌بار می‌شود که کسی حوصله ندارد برای گوش کردن آن وقت بگذارد.

افسانه می‌گوید در «خارج»، طرف می‌تواند با آمازون برای فروش کالاهایش همکاری کند

و درصد بگیرد، یا اصلاً یک کسب‌وکار برای خودش در ئی‌بی (eBay) راه بیندازد. حتی می‌تواند

کالاهای فیزیکی‌ای را بفروشد که در چین تولید می‌شوند و در انبارهای آمازون نگهداری می‌شوند

و برای خریداران در سراسر دنیا ارسال می‌شوند. یعنی طرف در خانه‌اش پشت لپ‌تاپ بنشیند،

یا اصلاً لپ‌تاپش را بردارد برود در استارباکس بنشیند و قهوهٔ تلخ نوش جان کند و «دلار» درآورد،

یک عالمه. افسانه است دیگر، شیرین است. اغواکننده است.

یا اصلاً، طرف می‌تواند یک انتشاراتی برای خودش در آمازون راه بیندازد. کتابِ چاپی را هم از

طریق آمازون می‌تواند on-demand (بسته به سفارش) چاپ کند و برای خریدار بفرستد،

بدون اینکه لازم باشد چندصد یا چندهزار نسخه را همان ابتدای کار چاپ کند و کلی هزینهٔ

چاپ و انبارداری بدهد، یا اینکه اصلاً بزند در کار کتاب‌های الکترونیک و در بازار «کیندل»

(کتاب‌های الکترونیک آمازون) سری توی سرها درآورد. یا هیچ‌کدام نه، یک «اپ» درست کند

برای اندروید و iOS، یک دلار هم قیمتش باشد، کافی است

یک میلیون از آن را بفروشد تا میلیونر شود به دلار. زرشک!

اینجا (در کانادا) پر است از دوره‌های آموزشی آنلاین که وعده‌های عجیب و غریب در خصوص

درآمدزایی از این روش‌ها می‌دهند، هر روز یک وبینار، هر روز یک بستهٔ آموزشی، هر روز یک روش جادویی

که تا حالا کسی از آن خبردار نشده. اما گردوخاک ادعا که فرومی‌نشیند، طرف دوروبرش را نگاه می‌کند

و می‌بیند اکثریت مطلق جامعه صبح تا شب (یا همان ۹ تا ۵ حداقل)

سرکار هستند و امیدشان به پولدار شدن،

بیشتر بسته به خرید بلیت‌های لاتاری و برنده شدن یک‌هوییِ چند میلیون دلار پول قلبمه است.

هر روز یک وبینار، هر روز یک بستهٔ آموزشی،

هر روز یک روش جادویی که تا حالا کسی از آن خبردار نشده.

اما گردوخاک ادعا که فرومی‌نشیند، طرف دوروبرش را نگاه می‌کند و می‌بیند اکثریت مطلق جامعهٔ کانادا

صبح تا شب (یا همان ۹ تا ۵ حداقل) سرکار هستند و امیدشان به پولدار شدن، بیشتر بسته به خرید

بلیت‌های لاتاری و برنده شدن یک‌هوییِ چند میلیون دلار پول قلبمه است

اینها تازه کسانی هستند که خودشان سال‌هاست اینجا در کانادا زندگی می‌کنند،

همین‌جا متولد شده‌اند یا با جامعه کم‌وبیش اخت شده‌اند. زرنگ‌ترهایشان توانسته‌اند

نیازهایی از جامعه را تشخیص بدهند و برای برآوردن آن نیازها، کسب‌وکاری راه انداخته‌اند

و به پول پارو کردن که شاید نرسیده باشند، اما با هر روز

سرکار بودن و خون دل خوردن، زندگی نسبتاً مرفهی دارند.

با این همه کمی که این لایهٔ موفقیت ظاهری را کنار می‌زنی و وارد دنیای درونی فرد می‌شوی،

می‌بینی که این موفقیت به قیمت فدا کردن خیلی چیزها به دست آمده است. مثلاً دلتنگی برای

کشوری که از آنجا آمده‌اند. گاهی احساس بیگانگی از خود. و از دست دادن معنای زندگی.

فروختن به یک ایرانی راحت‌تر است یا یک غیرایرانی؟

ما ممکن است یک ایرانیِ تیپیکال را نشناسیم، اما حداقل نسبت به

یک ایرانی و خواسته‌هایش، بیشتر شناخت داریم تا یک کانادایی یا هندی یا روس یا مکزیکی.

اگر با یک ایرانی کار کنیم بیشتر راحت هستیم تا مثلاً یک چینی. از سریال و فوتبال و سیاست گرفته

تا کتاب و حرف‌های شخصی، خیلی راحت‌تر با یک هم‌وطن و هم‌زبان می‌توانیم ارتباط برقرار کنیم

تا کسی که این جغرافیا و سرزمین را تجربه نکرده است. خدمت کردن به آن ایرانی هم در قالب کسب‌وکار،

برایمان خوشایندتر است. چون هم نیازهایش را بهتر می‌شناسیم، هم برایمان معنادارتر است که کاری

برای کسانی انجام بدهیم که در سرزمین ما زندگی می‌کنند و تاریخ و جغرافیای مشترکی را با هم تجربه کرده‌ایم،

هم نفوذ به بازار ۸۰ میلیونی ایران راحت‌تر است تا بازاری هرچند شاید بزرگ‌تر اما پر از ناشناختگی.

پول

شاید بپرسید بحث صادرات در کجای قضیه می‌گنجد؟ آن داستانش کمی فرق می‌کند.

در صادرات، فرد ابتدا بازاری در کشور خودش دارد و بعد می‌رود بازارهای دیگر را هم بگیرد.

در «جایی» هست که احساس می‌کند به آنجا تعلق دارد

(جایش را یافته است به قول «دُن خوان» در آموزه‌هایش به «کارلوس کاستاندا»)

و فونداسیونِ محکمی زیر پایش است. مهاجرت به یک کشور غریبه و راه‌اندازی کسب‌وکار در آن اما مثل معلق

بودن میان زمین و آسمان است. جاذبهٔ سرزمین مادری، هم معنوی و هم مادی،

همواره فرد را به سمت خود می‌کشد و سایه‌ای از غمی نوستالژیک را بر جان او می‌اندازد.

فردی است در کانادا که هفته‌نامهٔ شکیل و خوشخوانی را برای مخاطبان ایرانی اینجا منتشر می‌کند.

اما وقتی به ایران سفر می‌کند و برمی‌گردد، با شوق از بازار پررونق مطبوعات و شور مردم می‌گوید.

چیزی که اینجا نیست. هفته‌نامه‌اش به آگهی سرپاست و با توزیع مجانی هم خیلی‌ها حوصلهٔ

برداشتن آن از سبدهای جلوی مغازه‌های خواروبار و خواندنش را ندارند

فردی است در کانادا که هفته‌نامهٔ شکیل و خوشخوانی را برای مخاطبان ایرانی اینجا منتشر می‌کند.

اما وقتی به ایران سفر می‌کند و برمی‌گردد، با شوق از بازار پررونق مطبوعات و شور مردم می‌گوید

چیزی که اینجا نیست. هفته‌نامه‌اش به آگهی سرپاست و با توزیع مجانی هم خیلی‌ها

حوصلهٔ برداشتن آن از سبدهای جلوی مغازه‌های خواروبار و خواندنش را ندارند.

بازار آن هفته‌نامه محدود به جامعهٔ کوچک ایرانی است، اما دیگری شرکت ساختمانی

موفقی در تورنتو دارد با مشتریانی از هفتاد ملت، با این حال از دیدن عکس‌های «پل طبیعت»

بر فراز بزرگراه مدرس و خواندن مطالبی دربارهٔ آن بیشتر ذوق می‌کند تا خبر آسمان‌خراش ۸۵ طبقه‌ای که قرار است

اینجا ساخته شود و بلندترین ساختمان شهر خواهد شد و رسانه‌ها حسابی به آن پرداخته‌اند.

در چشم‌هایش می‌خوانی که دوست داشت همین کسب‌وکار موفق را در تهران می‌داشت.

یکی دیگر شرکت نصب و راه‌اندازی و تعمیرات وسایل گرمایشی و سرمایشی دارد

و کل سال و خوشگذرانی با رفقا و سفرهای آمریکا و مکزیک و اروپایش را یک طرف می‌گذارد

و سفر به ایران را یک طرف دیگر. و همهٔ اینها، صاحبان کسب‌وکارهای کوچک و متوسط، و دیگرانی

که اینجا شغل‌های حقوق‌بگیری دارند، ترجیح می‌دادند در ایران می‌بودند.

آنقدر که شما در ایران آشنا و شبکهٔ ارتباطی داری، اینجا هرگز نمی‌توانی داشته باشی.

آنقدر که آنجا می‌توانی بزرگ شوی، ‌اینجا نمی‌توانی. آنقدر که آنجا می‌توانی برای کسب‌وکارت معنا پیدا کنی،

اینجا نمی‌توانی. اما اینکه چرا افراد رنجِ از صفر شروع کردن در سرزمینی دیگر را به جان می‌خرند،

دلایلی دارد گاهی وقت‌ها به سادگیِ سرعت اینترنت و دسترسی آزاد به آن، یا مقدم بودن قانون بر سلیقه.

یک ایرانی، در ایران راحت‌تر می‌تواند پول درآورد، چه از راه کارآفرینی چه از راه کار برای دیگران

و این شیوه، برایش خوشایندتر و معنادارتر است. هرچند تا وقتی در ایران است، از شدت نزدیکی

به گنج ممکن است آن را نبیند؛ با این حال حتی

با دیدن گنج هم کاستی‌هایی بزرگ او را آزار می‌دهد.

او دوست دارد در سرزمین خودش باشد، ریشه در آنجا

داشته باشد و اگر خواست، شاخ و برگ به تمام دنیا بگستراند.

دوست دارد با هویت ایرانی‌اش راحت و محترمانه به نقاط مختلف دنیا سفر کند، در همایش‌ها و نمایشگاه‌ها شرکت کند،

واحد پولی کشورش در سیستم‌های مالی دنیا پذیرفته شده باشد و بتواند آزادانه با تمام دنیا تراکنش مالی داشته باشد،

و اگر دستگاهی می‌سازد یا اپلیکیشنی درست می‌کند،

کتابی می‌نویسد یا خدمتی عرضه می‌کند، آن را با افتخار به نام ایران به تمام دنیا معرفی کند.

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

چطور ایران را بیشتر دوست داشته باشیم؟

ایران را چطور بیشتر دوست داشته باشیم؟

فاصله افتاده است میان ما و این سرزمین…

از هر ۱۰ ایرانی که سوال کنی دوست دارد در ایران بماند یا جای دیگری زندگی کند،

شاید ۹ نفر پاسخ بدهند که جای دیگری را دوست دارند

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

شاید بپرسید که اصلاً چرا باید ایران را دوست داشته باشیم: چه ضرورتی در این کار هست؟

شاید برای رسیدن به پاسخِ این پرسش، بهتر باشد نشانه‌های «دوست نداشتنِ ایران»

را بررسی کنیم تا متوجه شویم دوست نداشتنِ این سرزمین

یا علاقهٔ کافی به آن نداشتن، چه چیزهایی را می‌تواند به بار بیاورد.

در کوچه‌های ایران که قدم بزنیم و از خیابان‌های ایران که گذر کنیم، کم‌وبیش زباله و آشغال را می‌بینیم

که این سو و آن سو پراکنده شده، هوا آلوده است، رانندگان بی‌حوصله و خشمگین‌اند، و کمتر لبخند می‌زنند.

از هر ۱۰ ایرانی که سوال کنی دوست دارد در ایران بماند یا جای دیگری زندگی کند،

شاید ۹ نفر پاسخ بدهند که جای دیگری را دوست دارند.

آن یک نفر هم شاید وابستگی‌های عاطفی را بهانهٔ‌ ماندن بداند نه دلبستگی به سرزمین را.

فاصله افتاده است میان ما و این سرزمین. مردم بیشتر ترجیح می‌دهند

سفرهای خارجی بروند تا در ایران بگردند. نه اینکه سفر به خارج بد باشد،

اما این سفرها معمولاً نه برای شناخت سرزمین‌ها و فرهنگ‌ها و آدم‌های دیگر، بلکه بیشتر برای پز دادن است.

چه فرقی می‌کند مقصد کجا باشد، وقتی در سفر هم بیشتر در پاساژ هستی یا صرفاً برای کنسرت می‌روی!

ادبیات و فرهنگ ایران هم مهجور افتاده است. دیدنِ سریال‌های کم‌کیفیت و گشتن

در کانال‌های کم‌مایهٔ تلگرامی را ترجیح می‌دهیم به خواندن آثار کلاسیک ایران

ادبیات و فرهنگ ایران هم مهجور افتاده است. دیدنِ سریال‌های کم‌کیفیت و

گشتن در کانال‌های کم‌مایهٔ تلگرامی را ترجیح می‌دهیم به خواندن آثار کلاسیک ایران

چند درصد ایرانی‌ها یک بار مثنوی را کامل خوانده یا به دیوان حافظ جز برای فال گرفتن مراجعه کرده‌اند؟

رمان‌های خوب و جاندار فارسی هم کم نوشته می‌شوند و خوب‌هایشان مجال عرضه ندارند.

وضعیت نوشتار فارسی گواهی می‌دهد که چقدر غریبه شده‌ایم با متونِ خوب و استخوان‌دار؛

«مالِ من» نوشته می‌شود «ماله من» و تو نمی‌دانی این «ماله» چه چیزی را دارد ماستمالی می‌کند!

آیا ساکنان کشورهای دیگر، کشورشان را دوست دارند؟

من چون در کانادا زندگی می‌کنم، دربارهٔ این کشور چند نکته را می‌توانم بگویم.

نخست اینکه باید بدانیم اکثر «کانادایی‌ها» در واقع کانادایی نیستند. بسیاری از آنها، یا خودشان یا یکی دو نسل قبل‌شان به کانادا مهاجرت کرده

و در این کشور ساکن شده‌اند. برخی دیگر،

مهاجران موقت مثل دانشجوها یا کسانی هستند که با ویزای کار، تحصیل و کار و زندگی می‌کنند.

با این همه، یک جور شادمانی در خیابان‌ها و یک احساس غرور و افتخار

به «کانادایی بودن» در این سرزمین موج می‌زند. کوچک‌ترین چیزها را به عنوان المان‌های کانادایی بودن و رسومِ زندگی

در این کشور ترویج می‌دهند و به مهاجران و مسافران معرفی می‌کنند. مثلاً «کمپینگ» که همان چادر زدن در دل طبیعت است.

«پوتین» که یک خوراک حاوی سیب‌زمینی و پنیر و آبِ گوشت است. خیلی وقت‌ها می‌بینید

که روی کالاهایی معمولی (مثل صندلی پلاستیکی) نوشته شده: Proudly made in Canada (با افتخار، ساخت کانادا).

کانادایی بودن، به عنوان یک «فضیلت» ترویج داده می‌شود و به انحاء مختلف می‌کوشند این جامعهٔ

متشکل از این همه قومیت و ملیت را با نخِ تسبیحِ «کانادایی بودن» به هم وصل کنند.

یک جور شادمانی در خیابان‌ها و یک احساس غرور و افتخار به «کانادایی بودن»

در این سرزمین موج می‌زند. کوچک‌ترین چیزها را به عنوان المان‌های کانادایی

بودن و رسومِ زندگی در این کشور ترویج می‌دهند و به مهاجران و مسافران معرفی می‌کنند

«روز کانادا» (Canada Day) هر سال جشن گرفته می‌شود و در کتابفروشی‌ها، کتاب‌های بسیاری دربارهٔ تاریخ و فرهنگ کانادا می‌توان یافت.

امسال (در واقع تابستان ۲۰۱۷) که ۱۵۰ اُمین سالگردِ روز کانادا بود، یک مجموعه کتاب در بسته‌بندیِ ویژه عرضه شده بود

حاوی کتاب‌هایی کانادایی، که یکی از آنها رمان «آن شرلی» بود. شاید اصلاً خیلی از ما کانادا را بیشتر با همین دخترک موقرمز

و نیز «قصه‌های جزیره» بشناسیم. سریال‌هایی دیدنی که بر مبنای رمان‌های ساده‌ای ساخته شده‌اند

که «خیلی کانادایی» هستند؛ و بیننده و خواننده را حسابی جذب می‌کنند.

تازه اینها در حالی است که گاهی احساس می‌کنی کانادایی‌ها خیلی اعتماد به نفسِ ملّیِ بالایی ندارند.

یک بار چندین دیدگاه از نویسندگان روزنامهٔ تورنتو استار (و بعدتر خوانندگان روزنامه) خواندم که عنوان می‌کردند

کانادا در ساخت سریال‌های کارآگاهی اصلاً عرضه ندارد ــ و سریال پرطرفداری

را که با عنوان «کارآگاه مرداک» در کشور ما شناخته می‌شود، در مقایسه با پوآور و شرلوک هولمز و سریال‌های آمریکایی،

مسخره کرده بودند. یا مثلاً هوای تورنتو را با کالیفرنیا مقایسه کرده و نوشته بودند

با این زمستان‌های طولانی و سرد چطور می‌توان متخصصان فناوری را ترغیب کرد تا ‌آنجا را رها کنند و بیایند کانادا…

با همهٔ اینها، اکثر کسانی که در کانادا زندگی می‌کنند، این کشور را دوست دارند.

برای همین است که کمتر آشغالی روی زمین دیده می‌شود،

هوا پاکیزه است، رانندگان با حوصله‌اند، و مردم عموماً خوش‌برخوردند و به غریبه‌ها لبخند می‌زنند.

***

ایران

اما این مقاله قرار نیست ایران را با کانادا مقایسه کند که حالمان گرفته شود.

قرار است ببینیم که ما چطور می‌توانیم ایران را بیشتر دوست داشته باشیم

به نظر من، اگر مطالعهٔ تاریخ و ادبیات ایران را در برنامهٔ زندگی خود قرار بدهیم

و مرتب به بخش‌های مختلف ایران سفر کنیم و با فرهنگ و مردم و معماری این سرزمین آشنا شویم،

آنقدر عاشق این جغرافیای فرهنگی خواهیم شد که بپذیریم برخی نابسامانی‌ها (مثل هر جایی)

در ایران هست، و این عشق و پذیرش موجب خواهد شد در حدّی که از توان‌مان برمی‌آید ــ

حتی شده روزی یک گام، روزی یک ذرّه ــ زیستن در این سرزمین را بهتر و باکیفیت‌تر کنیم.

یک نکتهٔ پایانی:

شاید خواننده‌ای بگوید من اگر هم در ایران مانده‌ام و حالا به قول شما می‌خواهم بهترش کنم،

از روی اجبار است. اگر چاره داشتم، مهاجرت می‌کردم و می‌آمدم همان کانادای شما!

پاسخ من این است که اگر این امکان برای شما وجود دارید، حتماً به کانادا یا کشور دیگری

که دوست دارید، بروید و زندگی در هر دو جا را مقایسه و «انتخاب» کنید. از کجا معلوم که ایران را انتخاب نکنید.

در عین حال، پیشنهاد می‌کنم اگر امکان مهاجرت ندارید، دو انتخاب دیگرِ خود را بسنجید:

ایران را دوست نداشتن و خود را آزار دادن، یا عشقِ ایران را در دل پروراندن و تلاش برای بهتر کردنِ جایی که زندگی می‌کنیم.

در هر حال بهتر است بدانیم که همواره حق انتخاب داریم، حتی اگر خودمان را «مجبور به انتخاب» تصور می‌کنیم.

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

رویاها

رویاهایت را نگذار کسی بدزدد

ذهن انسان به نوعی کارخانه رویاسازی است

رویاها

از نشانه های مستقیم رویا، امیدواری است

نوشتهٔ محمود پیرحیاتی

رویاها

وقتی بنابر شغل و رسالت شخصی ام با جوانان وطنم برخورد می کنم

بیش از پیش به این موضوع پی می برم

که ما خودمان باعث می شویم  کسی بیاید و رویاهایمان را بدزدد. البته این موضوع تنها مختص سن خاصی نیست

من آدمهایی را در سنین نوجوانی تا بزرگسالی دیده ام که خودشان با دستانشان قاتل رویاهای خود بوده اند.

اگر به معنای حقیقی کلمه بخواهیم از رویاهایمان محافظت کنیم

باید قبل از هر چیز فرق “رویا” و “توهم” را درک کنیم

و سپس ببینیم چه چیزهایی رویاهای ما را به یغما می برد.

در ادامه، اول فرق رویا و توهم  را شرح می دهم

و سپس راه کارهایی برای در امان بودن رویاهایمان ارائه خواهم کرد. لازم به توضیح است

که درکتاب «قاتل رویاهایت را بشناس» که در نشانی www.tahavolefardi.com/roya

به رایگان قابل دریافت است، گسترده تر به این موضوع پرداخته ام.

توهم یا رویا؟ مسئله این است

رویاها

ذهن انسان به نوعی کارخانه رویاسازی است. البته ذهن ما بیش از رویاسازی،

در حال تصویر سازی در قالب زمانی گذشته و آینده است. رویا رابطه روشنی با خواسته هایمان دارد.

رویا البته خطر غرق شدگی را به دنبال دارد،

منتها اگر قدّش و قدرش را بدانیم خودش می تواند بشود غریق نجات خودش!

رویای حقیقی که سر از توهم در نیاورده باشد ترا به ایستادن،

حرکت و برنامه ریزی دعوت می کند. از نشانه های یک رویای حقیقی، عملگرا شدن فرد است.

رویا تو را سرپا نگه می دارد، رویا در تو  می دمد، رویا موجب ریختن ترسهای توست.

رویایی که تو را به حرکت وادار نکند، توهمی است که تو را هرگز از خواب بیدار نکند.

از نشانه های یک رویای حقیقی، عملگرا شدن فرد است.

رویا تو را سرپا نگه می دارد، رویا در تو  می دمد، رویا موجب ریختن ترسهای توست

رویاها

از نشانه های مستقیم رویا، امیدواری است. هر جا رویایت روح  و امید در تو دمید،

همانجا یقین بدان نقطه پرواز توست. از نظر من تو رویاهایت را نمی سازی

بلکه این رویاهایت هستند که تو را می سازند!

توهم اما از جنس دیگری است. در توهم، مکث حضور دارد. تو می ایستی و غفلت زدگی،

نتیجه به جریان نیفتادن است. توهم، مرداب ذهن ماست. توهم رابطه مستقیمی دارد با بی عملی،

بی تدبیری و ناامیدی! توهم فاقد روشنایی و وضوح است، توهم ترمز رویاست، توهم همسایه دیوار به دیوار شک است.

توهم چیدن بال های رویاست. توهم تو را می برد به بیمارستان ذهن! توهم نشانه هایی دارد

از جمله: بی هدفی، سردرگمی، افسردگی و انفعال. رویا نیز نشانه هایی دارد:

امید، حرکت و عمل، هدف و برنامه ریزی.

چه کسی و چه چیزی رویاهایمان را می دزدد؟!

تفکر پول:

تعجب آور است نه، اما بسیاری از جوانان وطنم را دیده ام به دلیل نداشتن

امکانات مالی و دائم به «نداشتن پول» فکر کردن،

از دنبال کردن رویاهایشان باز مانده اند. نکته جالب اینجاست همین پولی

که باید محرک ایده باشد، وقتی نداریمش می شود

مخرب ایده. البته من معتقدم این ناتوانی ذهنی ماست که باعث می شود تنها بدلیل نداشتن پول،

رویاها و ایده هایمان نیز در کنارمان بمیرند. معتقدم نداشتن پول هرگز به معنای عدم تحقق رویاهایمان نیست

یعنی ما نباید بگذاریم تنها به صرف نداشتن پول، تمام رویاهامان دفن شود.

پول البته هم نیاز است و هم روان کننده امور،

اما پول حداقل در تولید ایده و رویاهایمان که نقشی ندارد.

ما گاهی فکر می کنیم خلق رویا نیز به پول وابسته است در حالی که

رویا در ابتدا امری ذهنی است؛ در ذهن رخ می دهد و به پولی نیاز ندارد!

اتلاف وقت:

رویاها

یکی از بلایای امروز هموطنان من همین عدم بهره وری از وقت و زمان است.

با ظهور اینترنت و خصوصاً شبکه های اجتماعی، روز به روز تلف شدن وقت ما سیر صعودی پیدا کرده است.

من گاهی فکر می کنم تلگرام جزء لاینفک زندگی چند سال اخیر مردم ایران شده است.

یعنی اگر تلگرام را از بعضی از دوستان و اینستاگرام را از بعضی دیگرشان بگیری، قبض روح می شوند!

ما به درستی از وقتهایمان استفاده نمی کنیم.

عدم مدیریت زمان مبحثی است که یک انضباط شخصی مداوم را می طلبد.

همه ما وقت یکسانی داریم اما طرز استفاده مان از آن یکسان نیست.

اگر وقتمان را بیشتر صرف اجرای گامهای صحیح

برای تحقق رویاهایمان کنیم، نتایج بسیار مطلوبی از جریان زندگی خواهیم گرفت.

حضور و وجود:

یکی از مواردی که باعث می شود رویاهایمان دزدیده شود،

رفتن به مکان ها و قرارگیری در محیط هایی است

که در آن  موج منفی و حرف های تلخ و بیهوده بیداد می کند.

نکته ای که اینجا بسیار اهمیت دارد توجه به مسئله “حضور و وجود” است.

وقتی اختیاری یا اجباری در محیط های منفی  و در کنار انسانهای سردرگم و بی هدف قرار می گیریم،

دو نوع رویکرد می توانیم داشته باشیم. اول آنکه وجود داشته باشیم

یعنی جسمی و فیزیکی آنجا باشیم اما ذهنی و روحی نه.

دوم آنکه آنجا هم حضور کامل داشته باشیم هم وجود کامل.

یعنی تمام وکمال امواج منفی آن محیط را جذب ذهن و روان خود کنیم و جسمانی هم آنجا باقی بمانیم.

حضور یعنی توجه و عنایت قلبی و ذهنی به

اطراف و محیط، و وجود یعنی بودن فیزیکی و جسمی در محیط.

پیشنهاد می کنم در صورت قرارگیری در این محیط و شرایط سعی کنیم گوش ذهنهایمان بسته بماند

یعنی فقط وجود داشته باشیم نه حضور! و بدون آنکه بگذاریم

انرژی های منفی  بر رویاهایمان تأثیر بگذارد، فقط شنونده باشیم نه پذیرنده.

تطهیر کلام:

یکی از ویژگیهایی که باعث می شود رویاهایمان به یغما نرود

تمیزی کلام و صحبت های ماست در واقع تطهیر کلام نشانه پالایش ذهن است .

همانطور که مولانا سالها پیش فرمود:

این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا

رویاها

ما با پرواز کلام منفی، غر زدنها، شکوه ها و گلایه ها، به کائنات،

اطرافیان و محیط می دهیم که لیاقت دریافت بهترین ها را نداریم و رویاهایمان لیاقت تحقق نخواهند داشت .

کلام مثبت، خوش و بیان معطر، دل هر کسی را مجذوب خود می کند حتی کائنات را!

پس ما می توانیم علی رغم  تمام شرایط محیطی، مراقبت بیشتری از آنچه در ذهن مان می گذرد

به خرج دهیم. حقیقت آن است که کلام پالوده، ذهنهای شفاف و روشنی می سازد که قادر خواهد بود

هر رویایی را خلق کند. ذهن مشعشع، کلام معطر می آفریند

و کلام تطهیر یافته، رویایی  را آرزو می کند از جنس شدن، نور و تعالی    است.

با بدکلامی، غیبت و بدگویی، و آه و ناله، رویاهایمان را ندزدیم .

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

رویاها

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

پرچم ایران و پرچم کانادا در زمینه آسمان آبی

ایران بهتر است یا کانادا؟

کدام جغرافیا حالِ ما را خوش‌تر می‌کند؟

چند مشاهدهٔ کاملاً شخصی دربارهٔ ایران و کانادا

نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی

توضیح: سال پیش، درست چنین روزی یعنی ۱۵ بهمن، بعد از یک سال و نیم زندگی در کانادا که سختی‌ها و البته شیرینی‌های خاص خودش را داشت، سفری کوتاه به ایران داشتم. پس از بازگشت به کانادا، مشاهدات و برداشت‌های خودم را در قالب مقاله‌ای مفصل نوشتم که طی دو شماره در مجلهٔ خلاقیت منتشر شد. متن این مقاله، پس از حدود یک سال نخستین بار به صورت آنلاین از طریق وب‌سایت مدرسه تحول فردی منتشر می‌شود.

***

عنوان این مقاله شاید شما را به یاد آن سؤال معروف بیندازد که در سال‌های مدرسه،

حداقل یک بار به عنوان موضوع انشا به ما داده می‌شد: «علم بهتر است یا ثروت؟»

خوشبختانه الان نه در سال‌های مدرسه‌ایم و نه مجبوریم با متن‌های کلیشه‌ای،

پاسخ‌هایی بدهیم که نه خودمان از ته قلب به آن اعتقاد داشتیم و نه معلم‌هایمان.

می‌نوشتیم: «البته واضح و مبرهن است که علم از ثروت بهتر است چون ثروت ممکن است از دست آدمی برود

اما علم همیشه با انسان همراه است…» و خودمان هم می‌دانستیم که یک جای این پاسخ ایراد دارد.

چون آن همه سال (۱۲ سالِ پیاپی شوخی نیست) قرار بود درس بخوانیمتا بعد در یک دانشگاه خوب در یک رشتهٔ «تاپ» قبول بشویم

تا به واسطهٔ آن جایی استخدام شویم تا… «پول دربیاوریم»!!!

بیخود نیست که هنوز هم بسیاری از ما در زمینهٔ مالی زندگی دست و پا می‌زنیم،

چون نه باورهای درست دربارهٔ پول و ثروتمندی داریم و نه روش‌های خلق پول را آموخته‌ایم.

اما از صحبت و سؤال اصلی مربوط به این مقاله دور نیفتیم. «ایران بهتر است یا کانادا؟»

همین اول کار خیالتان را راحت کنم که قرار نیست به سبک آن انشاها،

یکی را بالا ببرم و دیگری را بکوبم. بیشتر از یک سال و نیم است که در کانادا زندگی می‌کنم،

اینجا توریست و گردشگر نیستم، و در این مدت بسیاری از بالا و پایین‌های زندگی

در این کشور غربی را تجربه کرده‌ام.بیشتر از ۳۸ سال هم ایران بوده‌ام و همین بهمن‌ماه گذشته

هم بعد از یک سال و نیم، سفری ۱۷-۱۸ روزه به تهران داشتم.

در این مقاله قصد دارم دیده‌ها و برداشت‌های خودم را از دو جامعهٔ ایران و کانادا،

با شما در میان بگذارم و البته باید تأکید کنمکه این موارد در نهایت برداشت‌های شخصی من است؛

هرچند هدفم این است که ــ همچون سایر مقالات و آموزش‌هایم ــ کمک کنم

جامعه‌ای بهتر داشته باشیم و جهان را به جایی بهتر برای زیستن تبدیل کنیم.

مهاجرت: پدیده‌ای که مفهوم آن خیلی تغییر کرده است

اولین روز فوریه ۲۰۱۷ یا همان میانه‌های بهمن ماهِ خودمان،

وقتی هواپیما می‌خواست از فرودگاه بین‌المللی پیرسون در تورنتو بلند شود، یک حس خاص داشتم.

به لطف اینترنت و شبکه‌های اجتماعی،

از ایران و وقایع ایران دور و بی‌خبر نبودم و اصولاً این روزها مفهوم مهاجرت

با حتی یکی دو دههٔ گذشته هم فرق کرده و کسی که برای ادامهٔ زندگی به کشوری دیگر می‌رود،

اینطور نیست که حضورش به کل نامحسوس شده باشد ــ

نه در ایران از او خبر داشته باشند و نه او از از ایران و رویدادهایش بی‌خبر باشد.

این روزها مفهوم مهاجرت با حتی یکی دو دههٔ گذشته هم فرق کرده و

کسی که برای ادامهٔ زندگی به کشوری دیگر می‌رود، اینطور نیست که حضورش به کل نامحسوس شده باشد

مهاجرت در هر حال و حتی امروز هم سخت است و واقعاً نمی‌دانم

در سال‌هایی که تنها راهِ ارتباطی، تلفن‌های دقیقه‌ای چند دلار بود

و ارسال و دریافت نامه‌های کاغذی و خبرهایی که دیر به دیر می‌رسید،

چطور مهاجران و خانواده‌هایشان می‌توانستند آن دشواری‌ها را تحمل کنند.

من که بعید می‌دانم می‌توانستم چنان جدا بودنی را تاب بیاورم.

این روزها می‌توان به صورت ویدیویی با خانواده صحبت کرد،

خبرهای خوب و بد ایران را همان لحظه با عکس و فیلم در کف دست داشت؛

و با این حال باز هم دشواری و دلتنگی هست…

با این توصیفات بود که در آن لحظه که هواپیما می‌خواست بلند شود،

تصورِ دیدنِ دوبارهٔ ایران، دیدن خانواده و دوستان از نزدیک،

و تجربه کردن شهر، شوق و حسی عجیب به من داده بود.

بارها در آن یک سال و نیم، شب‌ها خواب می‌دیدم که بر سنگفرش‌های پیاده‌روهای تهران قدم می‌زنم،

و صبح که بیدار می‌شدم می‌دیدم که همهٔ آنها خواب بوده است.

این بار اما قرار بود دوباره ایران را واقعاً تجربه کنم.

از جهان اول به جهان سوم؟

مسیر پرواز من یک توقف در ترکیه داشت. زمانی که هواپیما در فرودگاه بین‌المللی آتاتورک در استانبول

بر زمین نشست و پس از سوار شدن بر اتوبوسِ حمل مسافران

و طی کردن مسیری کم‌وبیش طولانی وارد ساختمان فرودگاه شدم،

احساس کردم حس و حالِ فضای اینجا کاملاً متفاوت با تورنتو است. یک جور اضطراب را حس می‌کردم،

و احساس می‌کردم باید بیشتر مراقب مدارک و بارهایم باشم.

هرچند کانادا و مخصوصاً تورنتو چنان درهم‌تنیده از ملیت‌های مختلف است ک

ه بعید است در یک نقطه از شهر بتوان افرادی فقط از یک ملیت را دید، اما

هماهنگی و نظم و آرامشی که بر این شهر و کشورِ ۷۲ ملیتی حاکم است،

است و وقتی بیشتر خودش را نشان می‌دهد که چیزی متضاد با آن را ببینی.

هماهنگی و نظم و آرامشی که بر این شهر و کشورِ ۷۲ ملیتی (کانادا/ تورنتو) حاکم است،

عجیب است و وقتی بیشتر خودش را نشان می‌دهد که چیزی متضاد با آن را ببینی

برخورد پرسنل فرودگاه آتاتورک نمی شد بگویی دوستانه نبود،

اما خیلی فرق داست با فرودگاه تورنتو که نحوهٔ رفتار و به عبارتی زبان بدن

یا body language آنها هم به انسان یک جور حس آرامش را القا می‌کند

ــ اینکه همه چیز مرتب است و به‌خوبی پیش خواهد رفت.

حدود ۵ ساعت باید در استانبول منتظر پرواز بعدی می‌ماندم.

در این فاصلهٔ زمانی، دیدن وضوخانه و نمازخانه در فرودگاه، نیز نوشیدن چای ترک در استکان بلورین،

کم‌کم مرا از فضای غربیِ کانادا دور و به فضای شرق نزدیک‌تر کرد. مخصوصاً دیدن نمازخانه به یادم آورد

که چقدر دلم برای شنیدن صدای اذان تنگ شده، و تماشای آدم‌هایی که وضو می‌گرفتند

و آمادهٔ خواندن نماز می شدندرا دوست داشتم؛ چون نه‌تنها در این فرهنگ بزرگ شده‌ام،

که همیشه به این نوع ایمان ساده و باصفا به پروردگار غبطه می‌خورم.

در همین فرودگاه بود که سیمکارت کانادایی را از گوشی‌ام درآوردم و

همراه اول را جایگزین آن کردم. همان لحظه که از طریق رومینگ، گوشی من ب

ه شبکهٔ مخابراتی ترکیه وصل شد، پیامکی فارسی رسید: تبلیغ فروش ویژهٔ سایپا!

یادم رفته بود که یکی از ابزارهای پرکاربرد بازاریابی در ایران، همین پیامک است.

در روزهای بعد، بیشترِ اوقات گوشی‌ام را «سایلنت»‌ می‌کردم تا هر بار با صدای دینگِ پیامک،

که روزانه بیشتر از ۱۰ تا دریافت می‌کردم، تصور نکنم کسی کار مهمی با من داشته است.

البته برای بعضی از پیامک‌ها هم دلم تنگ شده بود. یادم است نخستین بار که از حساب کانادایی‌ام کارت کشیدم

و خرید انجام دادم، از دوستم که بیشتر از ۱۱ سال است کانادا زندگی می‌کند، پرسیدم: «پس چرا پیامک برایم نیامد

که پول از حسابم برداشت شده است؟» چهرهٔ او شبیه علامت سؤال شد… گفت: «پیامک برای چه؟ اگر بخواهی،

می‌توانی آنلاین حسابت را چک کنی.» دیگر توضیح ندادم که در ایران هم می‌شود حساب‌ها را آنلاین چک کرد، ا

ما دریافت پیامک بانک، مخصوصاً اگر واریزی باشد، خیلی حس خوبی دارد!

تماشای نخستین دعوا پس از یک سال و نیم!

اما برگردیم به فرودگاه آتاتورک در یک شب زمستانی با هوایی خیلی گرم‌تر از تورنتو.

بالاخره در هواپیمایی که قرار بود چند ساعت بعد در فرودگاه بین‌المللی امام خمینی بر خاک ایران بنشیند،

مستقر شدم. هنوز درست جابجا نشده بودم که داد و بیداد

دو مسافر ایرانی، به خاطرم آورد که از این صحنه‌ها هم مدت‌هاست ندیده‌ام.

دو آقای عاقل و بالغ، سرِ قرار دادن بارِ دستی در فضای بالای صندلی‌ها، با هم دعوایشان شدن بود.

توی دلم گفتم حالا جلوی این خدمهٔ «ترکیش ایر» آبروداری کنید…

خوشبختانه قضیه خیلی زود ختم به خیر شد. این اتفاق باعث شد در ذهنم پروازهای دیگر را مرور کنم؛ پ

روازهایی که شاید فقط چند ایرانی را بتوان در بین چندصد

مسافر پیدا کرد. این خارجی‌ها ــ مخصوصاً هر چه غربی‌تر ــ

انگار اصلاً از این اخلاق‌های ما ندارند. اولاً که سر قرار دادنِ بار به هم تعارف هم می‌زنند،

آن هم تعارف واقعی؛و اگر فضای بالای سرشان پر شده باشد، مهماندار را صدا می‌کنند،

و او با خوش‌رویی کیف یا چمدان دستی آنها را یک جای دیگر می‌گذارد.

یکی از وظیفه‌های مهماندار همین است دیگر. و همه می‌دانند که وقتی با بار دستی‌شان ــ

پس از چندین و چند مرحلهٔ چک کردن مدارک و گذر از گیت‌های بازرسی ــ سرانجام وارد هواپیما شده‌اند،

یک جوری بارهای آنها جا داده خواهد شد. وقتی راه‌حل برای مسئله هست، دعوایی هم نیست.

متأسفانه از این دعواها و نزاع‌های لفظی، در طول سفر کوتاهم به ایران باز هم دیدم. نمی‌دانم چرا تحمل ما اینقدر کم است.

چرا اینقدر خودخواه هستیم؟ همه‌اش می‌خواهیم منافع شخص خودمان را حفظ کنیم، در ترافیکِ خیابان و صف اتوبوس و بانک و…

جلو بزنیم و اول باشیم؛ در حالی که از یاد برده‌ایم که ما همه با هم سوار یک کشتی هستیم و

اگر درست بنگریم، هیچکس زودتر از دیگری به مقصد نخواهد رسید.

نمی‌دانم چرا تحمل ما اینقدر کم است. چرا اینقدر خودخواه هستیم؟ همه‌اش می‌خواهیم منافع شخص خودمان را حفظ کنیم

در کانادا، بارها در جاهایی بوده‌ام (ادارهٔ دولتی یا شرکت خصوصی) که افرادِ زیادی کارشان می‌بایست

توسط یک نفر انجام می‌شد. اما نه آن یک نفر متصدی مجبور می‌شد سرِ مراجعان داد بزند ی

ا مدام خواهش کند نوبت و صف را رعایت کنند، و نه مراجعان به خودشان حق می‌دادند

خواسته‌شان را به آن متصدی یا مراجعان دیگر تحمیل کنند. تازه وقتی آن متصدی عذرخواهی می‌کرد

که مثلاً «ببخشید شلوغ است و اذیت شدید…»،

آقا یا خانم مراجع می‌گفت اصلاً مسئله‌ای نیست و لطفاً کارتان را با آرامش انجام بدهید.

یادم می آید «ژوزف»، که از اسرائیل به کانادا مهاجرت کرده بود و روزهای اول که دنبال خانه برای اجاره می‌گشتیم یک بار با او هم‌کلام شدم، وقتی صحبت به این نوع رفتار کانادایی‌ها رسید چشم‌هایش برق شیطنت‌آمیزی زد، خندهٔ ریزی کرد و گفت: «این کانادایی‌ها naive [ساده، پخمه] هستند.» همان موقع توی دلم گفتم کاش همهٔ ما یاد بگیریم اینطور ساده و پخمه باشیم…

ترافیکِ آشنای تهران، و چند سؤال

ایران

برایم جالب است که وقتی اولین بار ترافیک تهران را بعد از یک سال و نیم دیدم،

اصلاً برایم عجیب نبود که اینطور ماشین‌ها و موتورها و آدم‌ها در هم می‌لولند،

اتومبیل‌ها سپر به سپر حرکت می‌کنند و عابرها از هر جای خیابان که بخواهند رد می‌شوند.

چند دلیل برای این «عجیب نبودن» به ذهنم می‌رسد: یکی‌اش همان منفک نشدن از ایران به لطف اینترنت و شبکه‌های اجتماعی،

دومی‌اش اینکه خب یک سال و نیم آنقدرها هم زمان زیادی نیست (هرچند برخی معتقدند هر شش ماه، ایران آنقدر عوض می شود ک

ه اگر بعد از یک سال به ایران بروی، خیلی چیزها برایت غریب خواهد بود)، و سومی اینکه در کانادا هم بسته به محل زندگی،

ممکن است آدم از این جور صحنه‌ها ــ البته خیلی کم ــ ببیند.

مثلاً در منطقه‌ای که ما در تورنتو زندگی می‌کنیم، تعداد ایرانی‌ها و چینی‌ها زیاد است و مخصوصاً چینی‌ها در زمینهٔ بد بودن رانندگی،

زبانزد هستند. برای همین هم بیمهٔ اتومبیل در این منطقه، بالاتر از مناطقی است که رانندگی ها بهتر است.

حتی گاهی عابرهایی هم از وسط خیابان رد می‌شوند (که اینجا به آن می گویند jaywalking و اگر پلیس ببیند می تواند جریمه کند؛ بله همان عابر پیاده را).

اما نکتهٔ جالب‌تر این است که عموماً شما پلیس را در خیابان نمی‌بینید مگر اینکه مثلاً چراغ راهنمایی

سر چهارراه خراب شده و یک پلیس مجبور باشد هدایت اتومبیل‌ها را به عهده بگیرد.

آن نکاتِ مربوط به حق تقدم (در تقاطع‌های بدون چراغ) هم که ما در آیین‌نامهٔ رانندگی خوانده و امتحان داده بودیم

و هیچ وقت در ایران رعایت نمی‌کردیم، اینجا قشنگ رعایت می‌شود.

در کانادا عموماً شما پلیس را در خیابان نمی‌بینید مگر اینکه مثلاً چراغ راهنمایی

سر چهارراه خراب شده و یک پلیس مجبور باشد هدایت اتومبیل‌ها را به عهده بگیرد

با وجود اینکه همیشه برخی هستند که قانون‌شکنی کنند، بالای ۹۵ درصد جامعه فهمیده‌اند

که احترام به قوانین چه به عنوان راننده و چه عابر، به نفع خودشان است. البته جریمه‌های سنگین

و امتیازهای منفی روی گواهینامه هم در ترغیب و وادار کردن آنها به رعایت قانون، حتماً موثر بوده است.

«اوبر»های وطنی!

حالا که بحث به رانندگی و خودرو رسید، از «اسنپ» و «تپسی» هم بگویم که حسابی مرا شگفت‌زده کرد. من در تورنتو از «اوبر» (Uber) استفاده کرده بودم که ماجرای نخستین بارِ استفاده از این سرویس (برای سفارش تاکسی از طریق اپلیکیشین) را در مجلهٔ خلاقیت نوشتم.

در تهران که بودم، از همان روزهای نخست، خانواده و دوستان از خدمات اسنپ و تپسی تعریف می‌کردند.

دیدن تبلیغ این شرکت‌ها روی پل‌های عابر پیاده هم برایم جالب بود،

و احساس غرور می‌کردم که لوگوهای دانلود از «اپ استور» (اپل) و «گوگل پلی»

(اندروید) برای این خدماتِ ایرانی را روی آن بیلبوردهای بزرگ می‌دیدم.

خودم نتوانستم آنها را روی گوشی‌ام نصب کنم، چون آیفون ۴ من برای استفاده از آنها دیگر پیر شده بود! (البته هنوز اوبر را روی همین گوشی دارم و می‌توانم استفاده کنم.) اما به لطف خانواده، از خدمات هر دو استفاده کردم و برخوردهای خوب راننده‌ها،

قیمت مناسب و راحتیِ استفاده، حسابی کیف داد. می‌توانم با اطمینان بگویم هیچ از اوبر کم نداشتند.

خواهرم تعریف می‌کرد که یک بار راننده پول نداشته تا الباقی کرایه را پس بدهد،

و قول داده بوده که آن مبلغ را به اعتبارِ حساب اضافه کند. اما این اتفاق نمی‌افتد.

خواهرم هم به راننده امتیازِ صفر می دهد. فردایش از دفتر آن سرویس‌دهنده (اسنپ یا تپسی بودنش الان خاطرم نیست)

تماس می‌گیرند و علت را جویا می‌شوند. وقتی ماجرا را می‌فهمند،

هم اعتبار را به حساب اضافه می‌کنند و هم قول می‌دهند که مسئله را پیگیری کنند.

این طرز برخورد با مشتری، کاملاً در کلاس کانادایی است…

این طرز برخورد با مشتری، کاملاً در کلاس کانادایی است و آدم واقعاً خوشحال می‌شود که می‌بیند نسل نوین کارآفرینان در ایران، هم اهل تکنولوژی هستند و هم در زمینهٔ مشتری‌مداری استانداردهای خود را ارتقا داده‌اند. اگر این رفتارها گسترش پیدا کند، اقتصاد ایران از این هم که هست طلایی‌تر خواهد شد. 

آموزش، آموزش، و باز هم «آموزش»

این نکته را هم اضافه کنم که متأسفانه برخی از صاحبان کسب‌وکارهای ایرانی در همین تورنتو،

اصلاً روش برخورد با مشتری را بلد نیستند و نخستین بار که شما وارد فروشگاه آنها می‌شوی،

آخرین بارت هم خواهد بود. پس این تئوری هم نقض می‌شود

که برای تغییر رفتار، حتماً باید در محیطی دیگر حضور داشت.

«خواستن» و از ته دل خواستن، خیلی مهم‌تر است و همان، راه را برای تغییر باز می‌کند.

امروزه باز به لطف اینترنت و امکانات فوق‌العاده‌ای که برای عرضه و دریافت آموزش

در اختیار مدرسان و دانشجویان قرار داده است،

می‌توان در ایران بود و آموزش‌ها را از هر نقطهٔ جهان دریافت کرد. خود من،

بخشی از آموزش‌هایم انتقالِ همین تجربه‌ها و استانداردهای کانادایی به کارآفرینان،

صاحبان کسب‌و‌کار، مدیران، فروشندگان و بازاریابان در ایران است.

موضوع دیگری که در ایران به خوبیِ غرب و کانادا پیش می رود، همین کسب‌وکار یا بیزینسِ «آموزش» است.

برایم باعث افتخار بود که در روزهای حضورم در ایران، در جشن کارخانه‌داران اطلاعات شرکت کنم،

در جمع بیش از صد نفر از نسل نوین مدرسان ایران باشم، و مثل همیشه از آموزش‌های استاد عزیزم ژان بقوسیان بهره ببرم.

نیز به لطف دوست ارجمندم امیرمهدی سادات اعلایی، برای سخنرانی به یکی از نشست‌های باشگاه تغییر و تحول فردی ایشان دعوت شدم

و نه‌تنها از نوشیدن دم‌نوش‌های فوق‌العاده‌شان کامم طراوت یافت،

که از صحبت و پرسش‌وپاسخ با دانشجویان ایشان در جمعی خودمانی و صمیمانه لذت بردم.

این نشست، باز هم به لطف تکنولوژی و در بستر اینترنت،

برای جمعی بیشتر در نقاط مختلف ایران و جهان به صورت زنده پخش شد

و یکی از شب‌های دلپذیر حضور در تهران را برایم رقم زد.

موضوع دیگری که در ایران به خوبیِ غرب و کانادا پیش می رود، همین کسب‌وکار یا بیزینسِ «آموزش» است

آن شب وقتی به سمت متروی مفتح قدم می‌زدم، یاد چند ماه پیش از آن افتادم که از طریق اسکایپ، در یک صبح زود در کانادا با دانشجویانِ دورهٔ مدرسه استادی در تهرانی که نیمروز را از سر گذرانده بود، گپ‌وگفت داشتم. آن روز، مهمان دوست عزیزم محمدپیام بهرام‌پور بودم که بی‌اغراق یکی از اعجوبه‌ها در زمینهٔ آموزش است و از دید من، صفت «نابغه» کاملاً برازندهٔ اوست. در سفر به ایران هم ایشان و هم علی حاجی‌محمدی را دیدم و از مصاحبت‌شان لذت بردم.

علی حاجی‌محمدی بنیانگذار همیار وردپرس است که خدمات و آموزش‌هایش برای همهٔ کارآفرینانِ اینترنتی مایهٔ دلگرمی است.

فرصتْ کوتاه بود و مجبور شدم چند دعوت برای دیدار و سخنرانی را کنسل کنم.

اما از جمله دیداری کوتاه با حسین یاغچی،

سردبیر خلاق و کوشا و پرانرژی مجلهٔ خلاقیت داشتم؛ و صدای استاد عزیزم محمود معظمی را از پشت تلفن شنیدم

که این روزها بیشتر در کلاردشت هستند و آموزش‌های منحصر به فردشان

را از همان‌جا در اختیار دانشجویان پرشمار خود قرار می دهند.

این فضای آموزشیِ پرتکاپو و سرشار از خلاقیت ــ همراه با دوستی و رقابتِ مثبت ــ

که امروز در ایران هست، به زودی چهرهٔ کشور ما را از جهات مختلف به شکل مثبت تغییر خواهد داد.

فاصله‌ای به نامِ «اینترنت»

در سفرم به ایران، کمتر سراغ اینترنت رفتم. هرچند سیمکارت‌هایی با سرعت‌های نسبتاً بالای اینترنت عرضه شده‌اند،

اما سرعت اینترنت در ایران هنوز با استاندارهای جهانی فاصله دارد، و مسدود بودن برخی از سایت‌ها

(چه این مسدودسازی از سوی ایران انجام شده باشد و چه از سوی کشورهای دیگر)،

گاهی دریافت اطلاعات مفید و آموزش‌ها را با دشواری مواجه می‌کند.

همچنین تحریم‌های نابجایی که بر ایران تحمیل شده، خیلی وقت‌ها خرید کالاها

یا استفاده از خدماتی ساده را دشوار یا ناممکن می‌کند. حس واقعاً بدی است وقتی می‌بینی وب‌سایت فروش یک کالا،

که هر کسی از هر کجای دنیا می‌تواند آن را سفارش بدهد

و دم در خانه‌اش دریافت کند، فقط نام ایران و چند کشور دیگر را در فهرست ندارد.

این محدودیت‌ها واقعاً آزاردهنده است و همین موارد ساده،

گاه دلیل اصلی برای مهاجرت خیلی از کسانی است که متخصص و کارآفرین

و پولساز هستند و در همان ایران مشغول ارزش‌آفرینی‌اند

این محدودیت‌ها واقعاً آزاردهنده است و همین موارد ساده، گاه دلیل اصلی برای مهاجرت خیلی از کسانی است

که متخصص و کارآفرین و پولساز هستند و در همان ایران مشغول ارزش‌آفرینی‌اند.

من تخصصی در مسائل سیاسی و روابط بین دولت‌ها ندارم و فقط به عنوان یک ایرانی که عاشق کشورش است

و سربلندی کشورش را می‌خواهد و برایش تلاش می‌کند، امیدوارم به‌زودی مردم کشورم

به همان خدمات و سرویس‌هایی دسترسی داشته باشند که در کانادا هست.

کلام آخر:

بیشترین چیزی که موجب فاصلهٔ ما از کانادا (به عنوان کشوری که آن را «پیشرفته» و «توسعه‌یافته» می‌خوانیم) شده است،

«طرز فکر» و «رفتارهای» ماست. من یک سال و نیم در کانادا تقریباً دادوبیداد ندیدم،

اما در سفری کمتر از سه هفته به ایران، چندین بار شاهد مشاجره سر امور بی‌ارزش بودم.

اینجا در تورنتو ساعت اوج هم سوار مترو شده‌ام، نه کسی به کسی تنه می‌زند

(اگر هم اتفاقی تنه‌ای بخورد، سریع عذرخواهی می‌کنند)، نه صدای دستفروش‌ها انسان را آزار می‌دهد

و نه موقع پیاده و سوار شدن، مسافران راه را بر هم می‌بندند.

در سفر ایران، یک بار در ساعت اوج سوار مترو شدم و در ایستگاه امام خمینی به‌زور توانستم پیاده شوم.

یک آقایی از خیل جمعیتی که می‌خواستند سوار قطار شوند، انگار که خیلی حرف بامزه‌ای دارد می‌زند،

هُل می‌داد و خطاب به ماهایی که می‌خواستیم پیاده شویم می‌گفت: «خب چرا می‌خواید پیاده شید!»

در نهایت، راه پیشرفتِ ایران را «آموزش» می‌دانم. خوشحالم که هم نسل قبلی مدرسان و هم نسل نوینی از آنها،

که من نیز با آنها همراه هستم، مشتاق و کوشا در حال کاشتن بذرهایی از اندیشه‌های مفید

در ذهن و فکر هزاران انسان مشتاقی هستند که متعهد شده‌اند

زندگی خود را بهتر کنند، ایران را سربلندتر و آبادتر کنند،

و به سهم خود جهان را به جایی بهتر برای زیستن تبدیل کنند.

و هرچند خودم در حال حاضر شهر تورنتو را به عنوان محل زندگی انتخاب کرده‌ام، اما ایران تنها

جایی است که می‌توانم از صمیم قلب بگویم با هر نگاه، بر آسمان خاکش هزار بوسه می‌زنم.

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (نوشتهٔ علی‌اکبر قزوینی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

راز پولدار شدن

راز پولدار شدن و تحول فردی چیست؟

راز پول دارشدن

در طول سالهای اخیر جوانان بسیاری را ملاقات کرده ام که

در دنیای توهمِ پولدار شدن هستند بی آنکه  مسیر درست آن را طی کنند.

در جامعه ایرانی فعلاً چند دسته پولدار پیدا می شوند:

اول آنهائیکه ارث پدری به آنها رسیده:

راز پول دار شدن

تکلیف این گروه کاملاً معلوم است. اگر فرزند خلف و صالحی باشند برای خودش و

جامعه اش آن را در کار مفید با ثبات و ثروت آفرینی

به جریان می اندازد که هم خیرش به دیگران برسد

هم باقیات صالحات باشد. اما تجربه عموماً ثابت کرده  ثروت بادآورده را باد با خود می برد.

مسئله ایجاد تحول فردی در این گروه بسیار سخت است.

دوم آنانکه کلاهبرداری را سریعترین راه پولدار شدن می دانند:

راز پول دار شدن

این گروه هم آنهایی هستند که عموماً به دلیل سرخوردگی، عدم تربیت سالم خانوادگی،

حرص و طمع زود پولدار شدن و نیز درک بسیار غلط از مفهوم ثروت اندوزی به اصطلاح کلاهبرداری می کنند.

اینان غافلند از آنکه در حقیقت کلاه خودشان را بر می دارند و جهان قطعاً در زمان و مکان خودش

پاسخی در خور به ایشان خواهد داد. این گروه متحول شده ی منفی هستند! یعنی تحول فردی را در میر معکوس طی کرده اند!

متخصصان ممتاز علمی:

راز پول دار شدن

اینان گروهی هستند که با پشتکار، همت، فکر مثبت و اراده ای بی نظیر از راه تحصیل و تخصص علمی

به پایه ای رسیده اند که نفر اول رشته خود محسوب می شوند.

اینان راه اساسی تحول فردی در تخصص خود را طی کرده اند.

افرادی نظیر پرفسور سمیعی از این دسته اند که البته برخی از هنرمندان و ورزشکاران نیز جزء این گروه هستند،

و البته درصد ناچیزی از کل اجتماع ایران را تشکیل می دهند.

گروه دیگر کارآفرینان، بازاریان و کسبه ای هستند که از راه تجارت به ثروت رسیده اند.

راز پول دار شدن

این گروه با زحمت فراوان، پشتکاری بی نظیر احتمالاً ورشکستگی های متعدد و گاه نیز با دستانی خالی

به عرصه کار و زار آمده اند. این گروه اغلب بارها زمین خورده اند و بلند شده اند

و هر بار نیز بهتر از قبل عمل نموده اند. کارآفرینان

با گوشت و پوست خود سختی ها را چشیده اند

و از پس مشکلات موفق برآمده اند. برای کارآفرینی

به شکل سنتی اما معمولاً در شرایط فعلی سرمایه هنگفتی نیاز هست

تا به اصطلاح مسیر پولدار شدن را طی کند. این گروه انسانهای

خودساخته و متحول شده اس هستند که عموماً مسیر تحول فردی را پیموده اند.

یک گروه دیگر اما کسب و کارهای اینترنتی است. که موجی از خلاقیت را خصوصاً

راز پول دار شدن

از اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود شمسی به راه انداخته اند. موجی که گاه

چون حبابی ترکیده است. اما در همین حال بوده اند کسانی که با «ثبات در مسیر درست»

انقلابی در زمینه عرصه کالا و خدمات به صورت دیجیتال به پا کرده اند. سایت هایی نظیر

دیجی کالا، شیپور، دیوار و نیز کسب و کارهای مبتنی بر اینترنت نظیر اسنپ یا تپسی از آن جمله اند.

این گروه نیز بارها به مشکل و سختی برخورده اند و هر بار سعی در ارائه

راه حل برای رفع معضلات خود کرده اند تا موفقیت بدست آورده اند و پولدار شده اند.

نکته: حالا سؤال اینجاست اولاً شما کدام راه را انتخاب می کنید تا پولدار شوید؟

کدام روش برای بقا در پولدار ماندن مناسب تر است؟

راز پول دار شدن

اگر در پاسخ به این سؤالات احتمالاً جزء گزینه اول ـ وارثان پدرـ  هستید توصیه می کنم

فرزند خلفی باشید و “ثروت اندوزی” را به “ثروت سازی” تبدیل کنید.

پول محبوس در تن و جسم بالاخره تمام می شود و خیرش هم به کسی نمی رسد!

اما اگر جزء گروه دوم هستید لطفاً مقاله را ادامه ندهید. یقیناً بدردتان نمی خورد!!!

بقیه دوستان می توانند با خیال راحت مقاله را ادامه بدهند.

روی سخنم با توست که این متن را می خوانی بهتر است

بجای فرصت طلب بودن فرصت را تشخیص بدهی و خودت را بسازی و در ادامه رازهایی را برایت می گویم

که دَرِک آنها سخت نیست اما اجرایش همتی بلند می خواهد.

( مقاله ۱۰ راز ذهن ثروتمندان و نیز کتاب رایگان قاتل رویاهایت را بشناس را  در همین سایت مطالعه کنید.)

انسانهای پولدار بجز آن دو دسته اول که نامبرده ام عموماً دارای ویژگیهای زیرند:

۱. روی خودتان سرمایه‌گذاری کنید.

راز پول دار شدن

پولدارهایی که از طریق درست به ثروت رسیده اند عموماً در مقطعی از زندگیشان دچار تحول فردی شده اند.

من در کتاب «فقط آویزانِ خودت شو» ـ این کتاب

در همین سایت قابل تهیه می باشد ـ تحول فردی را اینگونه تعریف کرده ام:

“ثبات در مسیر درست”. پولدارهای به ثروت رسیده از همین “ثبات در مسیر درست”

به گنجی درونی و بیرونی دست یافته اند. این افراد پولدار

در واقع سرمایه گذاری فردی را در دو بخش دنبال کرده اند:

الف- سرمایه گذاری بر روی خودشناسی: تفکر مثبت، سلامت روح و سلامت جسم

راز پول دار شدن

که خود شامل: آموزش، تمرین های امیدواری، ورزش و . . . می شود.

آموزشها و تمریناتی که ایشان را آماده پذیرش زندگی

به معنای حقیقی خود کرده است. واقعیت این است که ما گاهی اصلاً زیر ساخت

و بنیانها و ظرفیت های پولدار شدن را نداریم

ولی خیلی طمع پولدار شدن را در خود حفظ می کنیم. پولِ بدونِ مغز مساوی شکست خواهد بود.

باید آمادگی روحی و روانی و حتی جسمی دریافت پول را داشته باشیم.

ب- سرمایه گذاری های ضروری: شامل

خرید ملک، کارخانه، تولیدی و یا سهامهایی است که در آینده رشد قابل توجهی خواهد کرد.

۲. شامه تان را قوی کنید.

راز پول دار شدن

پولدارهای حقیقی و حسی بویایی قوی دارند. آنها موقعیت شناس هستند و در زمان مقدر به آنچه

می خواهند توجه می کنند. حس توجه آنها بیشتر معطوف خواسته، اراده و همت شان است

تا اتفاقات بازار. البته پولدارهای حقیقی حتماً به بازار هدفشان

دقت ویژه ای دارند اما چیزی که شامه اشان را قوی می کند

تیز طبعی اشان در امواجی است که از درونشان به بیرون و محیط کار و اجتماع ساطع می شود.

به وضعیت فعلی اجتماع، شغل ها و موقعیت هایی ساده زندگی اطرافیان به عنوان یک فرصت ویژه نگاه کنید.

سعی کنید از هر فرصتی برای تعالی کاری ومالی خود استفاده کنید.

۳. خود را در محیط درست قراردهید.

راز پول دار شدن

پولدارها اکثراً با همتایان خود در ارتباط هستند. این همگزینی برایشان تأثرات متقابل می آورد.

سعی کنید با افراد ثروتمند در ارتباط باشید.

حتی المقدور در محیط هایی که آنها رفت و آمد می کنند شما نیز در رفت و آمد باشید.

۴. هزینه آموزشی‌تان را افزایش دهید.

راز پول دار شدن

برای شرکت در همایش ها، کنفرانس ها و دوره های آموزشی هزینه کنید و نگران نباشید.

شرکت در این همایش ها حداقل مزیت شان ارتباط با افراد بیشتر و آشنایی با اشخاصی است که ممکن است

به شما کمک کنند. ضمن آنکه گاهی پیشنهادهای کاری، ایده های شغلی و نیز تفاهم های مالی بسیاری در اینگونه

دوره ها انجام می شود. اگر توان پرداخت هزینه های همایش را ندارید. عضو سایت های مورد علاقه تان شوید

و در همایش های ارزان قیمت و تخفیف دار شرکت کنید.

قبل از شرکت در این همایش ها حتماً کارت ویزیت برای خودتان چاپ کنید. کارت ویزیتِ مناسب معرف شغل و توانمندی شماست.

۵. با اینترنت و تکنولوژی های محیط آشنا باشید.

راز پول دار شدن

فرصت های شغلی که وابسته به اینترنت هستند روز بروز فراگیر تر می شوند و رفته رفته بسیاری از

شغل های سنتی و یا پیشه هایی که در اینترنت حضور ندارند به کلی حذف می شوند.

بنابراین حداقلهایی از کامپیوتر، طراحی سایت و گرافیک رایانه ای کمک شایانی

به کسب و کار می کند که نتیجه اش پولدار شدن شماست.

۶. کسب و کار آنلاین راه اندازی کنید.

راز پول دار شدن

یک دستگاه کامپیوتر، لب تاپ، دستگاه ضبط صدا، دوربین ساده فیلم برداری، تلفن همراه هوشمند

و تسلط نسبی بر کامپیوتر شما را آمده راه اندازی یک سایت فعال و سبک و کار آنلاین می کند.

۷. ریسک‌پذیر باشید.

رازپولدار شدن

اکثر پولدارهای حقیقی بارها ریسک کرده اند و در این رهگذر بارها نیز شکست خورده اند.

ریسک پذیری اصل اساسی کار تجاری و از پایه های اصلی پولدار شدن است. البته این ریسک

به معنی انجام عمل بدون هدف و برنامه ریزی نیست. ریسک یعنی بدانی علی رغم همه آمادگیهایت،

رویا و ایده ات آنچنان بزرگ هست که ممکن است

شکست بخوری. توان ریسک پذیری ات را در تمرین تصمیم گیری بالا ببر

در تحول فردی حقیقی باید تمرین ریسک پذیری داشته باشی!

۸. صندوق ذخیره داشته باشید.

راز پول دار شدن

همواره درصدی از کسب و کارتان را تحت شرایطی پس انداز کنید.

پس اندازی که به آن دست نزنید. این پس انداز تنها زمانی قابل برداشت خواهد بود

که به توان بنیادی و زیر ساخت های شما کمک کند. پس به این صندوق ذخیره متکی نباشید

و از آن تنها در فونداسیون کارها و توسعه زیر ساختها استفاده کنید.

این صندوق یا صندوقها در مواقع بحرانی به شدت شما را کمک خواهند نمود.

بسیاری از افراد پولدار از این صندوقها یا حسابهای ذخیره و پس انداز دارند.

۹. در زمینه تخصصی اتان پژوهش، تحقیق و مطالعه داشته باشید.

راز پول دار شدن

برای پولدار شدن آستین همت را بالا بزنید و چه به صورت میدانی

و از نزدیک و چه کتابخانه ای و متمرکز به پژوهش و مطالعه بپردازید.

در دنیای فعلی پردازش اطلاعات در چند هزارم ثانیه صورت می پذیرد

و شما با یک کلیک دنیایی از اطلاعات را در پیش چشمانتان دارید.

بنابراین به دایره آگاهی و دانش تان ا راه مطالعه و پژوهش بیافزایید.

اگر نیاز هست از نزدیک با موانع، چالش ها آشنا شوید. پولدار شدن یک شبه صورت نمی گیرد.

پولدار شدن تنها با جمع کردن پول اتفاق نمی افتد.

پولدار شدن با خلق فرصت، مقاومت در تنگناها، استمرار در مسیر و تلاش و پشتکار در مسیر درست امکانپذیر است.

اکثر انسانهایی که در راهِ تحول فردی گام می زنند اهل پژوهش و مطالعه و تحقیق اند.

راز پول دارشدن

راز پول دارشدن

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

راز پول دار شدن

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

راز پول دار شدن

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.

تحول فردی مدیران

تحول فردی مدیران و غم نان

تحول فردی مدیران

من هرگز کسی را حقیرتر از کسانی که دیگران را نیازمند خود می بینند

و از این رهگذر سرخوش و شاد می شوند، ندیده ام.

اگر روزی فکر کردی که چیزی را می بخشی یا مطمئن شدی که بخشنده ای یقین بدان

که تو نه تنها چیزی نبخشیده ای بلکه از دست هم رفته ای! ! !

آنچه تو را بخشنده حقیقی می کند وقتی است که تنها بپذیری تو وسیله و مجرای انتقال هستی و بخشنده

پروردگار عالمیان است. اوست که تو را نه از دریچه لیاقت، بلکه از دروازه عنایت یاری فرموده تا چیزی را به کسی ببخشد.

تو فاعل نیستی، تو حامل هستی! یادت باشد باید مراقب اصل جنسی باشی

که حمل می کنی و دیگر رسالتی نیست جز آنکه محموله را به صاحبش برسانی!

حقیر و بدبخت آنکسی است که فکر می کند مجموعه تحت مدیریت اش، کارمندانش و یا خانوداه اش،

به او نیاز دارند و او حکمران مال و جان آنهاست. پس قدرت توهمش به توحش او می انجامد.

احمق آن فردی است که دیگران را ابله فرض می کند و یادش رفته شاید همان کارمند

و زیر دست کاملاً به آگاهی رسیده احتمالاً فهمیده باشد که رئیس نادان در سایه تسلط پیروزمندانه

بر کارمندان خنده فتح بر لب دارد. کم نیستند مدیرانی که حسِ نیاز اطرافیانشان آنها را به شدت گستاخ و زورگو کرده است.

اینان غافلند که خداوند عالمیان چه نعمتی را نصیب شان کرده، نعمت حامل بودن امانت!

نعمت وارث بودنِ ثروتی که از طریق آن چند نفر دیگر نیز سیر شوند.

خداوند عالمیان هرکسی را به شکلی و در قالبی خاص می آزماید.

این “رئیسانِ کارمند ضایع کن” نیز به همین شکل آزمایش پس می دهند.

تحول فردی مدیران

چقدر تلخ است وقتی می فهمی آنانکه دنیا تنها دو روز با آنها سر سازگاری گذاشته،

فکر می کنند تو احمقی و نمیدانی با تو چه می کنند؟

اما چقدر شیرین است وقتی خودت می فهمی که فهمیده ای اصل موضوع چیست.

برخی کارفرمایان همراه با کارشان جانشان نیز در می آید گویی که عادت دارند

با خون و طمع، نان بخورند. هستند کسانی که به همین منوال زیر دستان خود را مدیریت می کنند.

غافل از اینکه روزگار تنها تو را مجری تحویل روزی قرار داده تا بهوش باشی و قدردان موقعیتی که در آن هستی.

اینک سخنم با تو خواننده فهیم این مقاله است. یقین بدان اگر دچار این چنین مدیر و محیطی هستی

در آزمایشی بس خطیر و مهم قرارداری، آزمایش تحول فردی!

باید با تحول در گفتار و شخصیت خود شیوه محیط و مدیر را نیز در قبال خودت تغییر بدهی

و از آن بهتر باید با پخته شدن در اعمال و تحول در کردار فردی بشوی که دیگر محیط و آدمهایش ترا اینچنین آزرده و ناراحت و رنجور نکنند.

باید حرکت کنی با یک برنامه هدف گذاری و عمل به آن، با یک برنامه انضباط شخصی و با مطالعه و پژوهش فردی بشوی

که اولاً دیگر محیط و مدیرانِ مذکور نتوانند تو را درهم بشکنند، ثانیاً به مرور زمان وادارشان کنی به خاطر یک لقمه نان جانت را نگیرند.

تحول فردی تغییر در زندگی است. تغییر در نگرش، باورها و ذهنیت های غلط و خودساخته،

تربیت های نابهنجار و گفتار و کردارهای اشتباه! با یک مربی پیگیر و یک برنامه مدون به فرد دیگری تبدیل شو!

تحول فردی مدیران

این مطلب با دیدگاه‌های شما تکمیل می‌شود!

لطفاً اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با ما و مخاطبان سایت به اشتراک بگذارید.

تحول فردی مدیران

چند پیشنهاد ویژه برای شما:

دانلود رایگان: کتاب الکترونیک «قاتل رویاهایت را بشناس» (نوشتهٔ محمود پیرحیاتی)

 عضویت در کانال تلگرامی مدرسه تحول فردی

تحول فردی مدیران

عضویت در خبرنامهٔ اختصاصی مدرسه تحول فردی:


برای آشنایی با محصولات و دوره‌های آموزشی مدرسه تحول فردی، اینجا را کلیک کنید.